<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>روی مدار زندگی</title>
<link>http://vladimir.blogfa.com/</link>
<description>فرياد از اين حصار ، که نه در دارد و نه آسماني براي کوچک‌ترين دلخوشي</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 26 Jul 2007 21:58:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>تو را چه سود؟</title>
<link>http://vladimir.blogfa.com/post-158.aspx</link>
<description>تو را چه سود&lt;BR&gt;با تکیده برگِ مانده بر درخت&lt;BR&gt;از تازیانه‌ی بادهای شمالی سخن گفتن؟ 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو را جه سود&lt;BR&gt;تهدیدِ تکیده برگِ مانده بر شاخه را؟&lt;BR&gt;که چنین استوار تاب آورده سرمای زمستان را&lt;BR&gt;به امید بهاری دیگر&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو را چه سود&lt;BR&gt;تازیانه نواختن به شاخه‌ای خشک را؟&lt;BR&gt;هنگامی که هر بهار دوباره می‌روید بر آن جوانه‌های نوپا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو را چه سود&lt;BR&gt;چنین از سرِ تکبر فریاد بر کشیدن و تازیانه زدن؟&lt;BR&gt;بر درختی اینچنین کهنسال&lt;BR&gt;که تاب آورده است تمامِ ضربه‌های هیزم‌شکن پیر را&lt;BR&gt;به امیدِ روزی دیگر&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو را چه سود&lt;BR&gt;سخن گفتن از زمستان و تازیانه و تبر؟&lt;BR&gt;هنگامی که می‌روید جوانه‌های امید&lt;BR&gt;بر شاخه‌های این درختِ پیرِ کهنسال&lt;BR&gt;هر بهار با نویدِ روزِ آزادی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بالاخره من هم اسباب و اثاثیه‌ام رو جمع&amp;nbsp;و جور کردم و تن دادم به این سفر! با اینکه هیچ دوست نداشتم این کار رو بکنم ولی دیگه&amp;nbsp;چاره‌ای نبود، خسته شدم از اینکه هر روز به یک بهانه‌ای این صفحه‌ی لعنتی باز نمیشد و چند دلیل دیگه...!&lt;BR&gt;خلاصه بار و بندیلمون رو جمع کردیم و رفتیم از اینجا... رفتم &lt;A href=&quot;http://brefuge.wordpress.com/&quot; target=_Self&gt;اینجا&lt;/A&gt;&amp;nbsp;، اگر لینک داده بودید لطفاْ تصحیح کنید.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 26 Jul 2007 21:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vladimir&amp;postid=158</comments>
<dc:creator>vladimir</dc:creator>
<guid>http://vladimir.blogfa.com/post-158.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فقط یک سؤال داشتم</title>
<link>http://vladimir.blogfa.com/post-157.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;آقای دادستان، شما که با کوله‌باری پراز معلومات و قوانین و جرم و مجرم و مستندات به برنامه‌ی کوله‌پشتی آمده‌اید! &lt;BR&gt;آقای دادستان، شما که از جرم‌های مشهود سخن می‌گویید، فقط یک سؤال داشتم، همین...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;&amp;nbsp;آیا از نظر شما نگاه کردن به &lt;STRONG&gt;خشتکِ &lt;/STRONG&gt;مردم برای فهمیدن کوتاه بودن یا بلند بودن فاق شلوار آنها جرم مشهود است؟&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 24 Jul 2007 19:49:23 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vladimir&amp;postid=157</comments>
<dc:creator>vladimir</dc:creator>
<guid>http://vladimir.blogfa.com/post-157.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نفرت</title>
<link>http://vladimir.blogfa.com/post-156.aspx</link>
<description>تو نمی‌بینی&lt;BR&gt;حسرت را&lt;BR&gt;نا امیدی را&lt;BR&gt;گذشته‌های تلخ را&lt;BR&gt;و آینده‌های سرگردان را&lt;BR&gt;در چشم‌های ما&lt;BR&gt;در چشم‌های او&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو نمی‌بینی&lt;BR&gt;نفرت را&lt;BR&gt;در چشم‌ها&lt;BR&gt;در چهره‌ها&lt;BR&gt;بر روی لب‌های ماسیده&lt;BR&gt;بر روی لب‌های سوخته و سیاه&lt;BR&gt;تو نمی‌بینی نفرت و کینه را&lt;BR&gt;در کام‌های تلخی که او&lt;BR&gt;سیگار‌اش می‌گیرد&lt;BR&gt;تا شاید آرام شود این دردِ کهنه‌ی کبود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو نمی‌بینی&lt;BR&gt;نه ما را &lt;BR&gt;نه او را&lt;BR&gt;نه آنها را&lt;BR&gt;تو نمی‌بینی&lt;BR&gt;حتی آسمان سیاهِ بالای سرات را&lt;BR&gt;نمی‌بینی با چه نفرتی&lt;BR&gt;از وطن سخن می‌گوید&lt;BR&gt;هنگامی که نه امیدی به آینده دارد&lt;BR&gt;نه خاطره‌ئی خوب از گذشته&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو نه&amp;nbsp;نمی‌بینی&lt;BR&gt;نه می‌توانی بخوانی&lt;BR&gt;نفرت و حسرت را در چشم‌های ما&lt;BR&gt;در حرف‌های ما&lt;BR&gt;حتی بر روی لب‌های سیاه و ماسیده‌ی تلخِ ما&lt;BR&gt;هنگامی که از وطن سخن می‌گوئیم&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 21 Jul 2007 19:53:36 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vladimir&amp;postid=156</comments>
<dc:creator>vladimir</dc:creator>
<guid>http://vladimir.blogfa.com/post-156.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جامعه را پلمپ می‌کنند</title>
<link>http://vladimir.blogfa.com/post-155.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;خفقان بیداد می‌کند، فشار عصبی، فشارهای اقتصادی، سیاسی، داخلی، خارجی.&lt;BR&gt;و خفقان بیداد می‌کند!&lt;BR&gt;تو را می‌گذارد در میانِ یک انبر، و تا آنجا که دیگر نتوانی مقاومت کنی فشار‌ات می‌دهند، آنقدر به تو فشار می‌آورند که فریادات بلند می‌شود، روی خوش نشان‌ات می‌دهند، بعد پوست‌ات را می‌کنند، می‌گذارند زیرِ آفتاب، آنقدر آنجا می‌مانی تا بسوزی و بسازی و دیگر نه به چیزی فکر کنی نه حرفی بزنی!&lt;BR&gt;و خفقان بیداد می‌کند!&lt;BR&gt;دانشجو را می‌گیرند، می‌زنند، دستگیر می‌کنند، می‌برند!&lt;BR&gt;رئیس سندیکا را می‌زنند! می‌برند!&lt;BR&gt;اعضای دفتر را می‌زنند! می‌برند!&lt;BR&gt;مردم عادی را هم اگر بخواهند حرفی بزنند، می‌برند!&lt;BR&gt;نشریه را توقیف می‌کنند!&lt;BR&gt;کتاب‌ها را جمع می‌کنند!&lt;BR&gt;ناشر را به زمین می‌زنند!&lt;BR&gt;و تو اگر بخواهی حرفی بزنی بیچاره‌ات می‌کنند!&lt;BR&gt;و خفقان بیداد می‌کند!&lt;BR&gt;مرکز موسیقی را پلمپ می‌کنند!&lt;BR&gt;کنسرت را کنسل می‌کنند!&lt;BR&gt;خواننده را محکوم می‌کنند!&lt;BR&gt;و ساز را می‌شکنند!&lt;BR&gt;و خفقان بیداد می‌کند!&lt;BR&gt;همه چیز را در همه چیز ادقام می‌کنند!&lt;BR&gt;بعضی‌ها را اخراج می‌کنند!&lt;BR&gt;بعضی‌ها را چندتا چندتا پست و مقام می‌دهند!&lt;BR&gt;به تو توهین می‌کنند!&lt;BR&gt;انواع صفت‌ها را برا تو بکار می‌برند!&lt;BR&gt;مگس‌های مزاحم! خزنده‌های موزی!&lt;BR&gt;جاسوس صدای‌ات می‌کنند!&lt;BR&gt;دست پرورده‌ی شیطان!&lt;BR&gt;میانِ انبر می‌گذارند تو را!&lt;BR&gt;محکوم‌ات می‌کنند!&lt;BR&gt;و بعد سنگسارات می‌کنند!&lt;BR&gt;و خفقان بیداد می‌کند!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;جامعه را پلمپ می‌کنند!&lt;BR&gt;دهان‌ها را&lt;BR&gt;گوش‌ها را&lt;BR&gt;اندیشه‌ها را&lt;BR&gt;جامعه را را پلمپ می‌کنند!&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 497px; HEIGHT: 284px&quot; height=376 alt=&quot;مرکز موسيقي بتهون&quot; hspace=5 src=&quot;http://babak.nabizadeh.googlepages.com/Bethoven.jpg&quot; width=493 align=baseline vspace=5 border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 11 Jul 2007 21:11:16 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vladimir&amp;postid=155</comments>
<dc:creator>vladimir</dc:creator>
<guid>http://vladimir.blogfa.com/post-155.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بنزین بر روی آسفالت!</title>
<link>http://vladimir.blogfa.com/post-154.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;خب ما که حرفی نداریم، حکایت حکایتِ همان جوکی است که حتماْ شنیده‌اید، پادشاهی هرچه بر مردم ظلم می‌کند می‌بیند این مردم هیچ نمی‌گویند و یکروز دستور می‌دهد برای ورود و خروج از دروازه‌های شهر مردم باید.... ( و خب حتماْ شنیده‌اید این حکایت را... )&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بنزین هم سهمیه‌بندی شد، البته بطورِ خیلی غیرمنتظره ( که البته اگر غیراز این بود باید شک می‌کردیم ) آن هم در ساعات پایانی روز و مردم هم در مقابل به پمپ‌بنزین‌ها حجوم بردند و تو سر و کله‌ی هم زدند، پمپ بنزین را آتش زدند و غیره و غیره....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کاری به اینکه رفتار کدام طرف این ماجرا درست بوده ندارم، اما نظر شخصیِ خودم هم گران شدن بنزین است، ولی نه با سبکی که دولتی بی‌تجربه می‌خواهد آنرا تجربه کند و به زور به خوردِ جامعه بدهد.&lt;BR&gt;در هیچ کجای دنیا، حتی در فقیرترین کشورها هیچگونه جیره‌بندی بنزین وجود ندارد که فلانی و فلانی و بهمانی از آن حرف می‌زنند، در همه‌جای دنیا بنزین گران است، اما تمام دولت‌ها راهکارهایی هم در دسترس مردم گذاشته‌اند.&lt;BR&gt;شما نگاهی بی‌اندازید به وضعیت حمل و نقل عمومی از جمله مترو و اتوبوس و تاکسی و غیره در کشور خودمان و همینطور در همین کشورهای اطراف خودمان نه اروپا و امریکا! ببینید یک فرد برای سوار شدن به این وسایل نقلیه چقدر منتظر می‌ماند و با چه وضعیتی سوار می‌شود. و حالا برگردید به همین تهران خودمان! اتوبوس در خوشبینانه‌ترین‌ حالت هر یک ربع یکبار می‌آید و تازه اگر بتوانی خودت را در میان آن جمعیت ایستاده و نشسته جا بدهی و در نظر بگیر که باید یک مسیر پرترافیک را در گرما و همینطور در میان فشارهای داخلی اتوبوس بایستی آن هم با یک اعصاب و روان خورد از همه چیز و هیچ چیز!&lt;BR&gt; یا مثلاْ مترویی که هنوز مردم برای سوار شدن به آن گاهی اوقات به ناچار از روی یکدیگر نیز عبور می‌کنند. و همه‌ی اینها درحالی است که هر روز اعلام می‌شود فلان تعداد اتوبوس و واگن اضافه شده و از طرفی دیگری هم در اخبار اعلام می‌کنند که ما از بزرگترین تولیدکنندگان اتوبوس در منطقه هستیم ( البته در منطقه‌ای که صنعت خودرسازی‌ِ چندان بزرگی ندارد! ) اما نه من دیده‌ام نه شما این اتوبوس‌ها را&amp;nbsp; ( البته دروغ نگویم، گاهی اوقات که از کنار پارکینگ‌های ایران خودرو و کمپانی‌های دیگر در جاده‌ی کرج رد می‌شود اتوبوس‌هایی که معلوم نیست چقدر آنجا خوابیده‌اند را می‌بینم! )&lt;BR&gt;و حالا در نظر بگیرید نه مردم تهران، این مناطق خوش آب و هوا را&amp;nbsp;مثلاْ! مردم بندر در آن گرما و شرجی بودن هوا و... باید با کدام امید کولر خودروی خودشان را روشن کنند؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این یکی از این راهکارها بود که متأسفانه در این موارد ما فقط به وعده‌هایی پوچ گوش می‌دهیم و بس. نه عملی قاطع دیده‌ایم نه اتوبوس و مترویی!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یکی دیگر از این راهکارها سوخت‌های جایگزین و ارزان است. و خب خوب می‌دانید که همه از CNG دم می‌زنند که سال‌های سال است که استفاده‌ی آن در تمام دنیا منسوخ شده است، آن هم به علت بالابردن اصطحلاک زیاد موتور خودرو و همینطور بوی بدی که از اگزوز خارج می‌شود ( در مرکز شهر به این بوی دیوانه کننده حتماْ بر خورده‌اید که سردردِ بدی هم دارد )&amp;nbsp;( در نظر بگیرید یک خودرو&amp;nbsp;فقط با گاز طبیعی بخواهد حرکت کند، به علت خشک بودن&amp;nbsp;&amp;nbsp;CNG موتور خودرو در بهترین حالت بعداز سه ماه نیاز به تعمیر خواهد داشت! آیا دولت هزینه‌ تعمیر این خودرو را پرداخت می‌کند که به مراتب&amp;nbsp;شاید بیشتر از مصرف بنزین&amp;nbsp;یک خودرو در سه ماه باشد! )&amp;nbsp;اما در اروپا موتورهای دیزل جایگزین این گازطبیعی شده‌اند که هم ارزان هستند و هم اینکه با پیشرفت کارخانه‌های خودروسازی موتورهای دیزل به مراتب پاکیزه‌تر&amp;nbsp;و حافظ محیط زیست تولید می‌شوند که خوشبختانه برای خودروهای ساخت داخل هم این موتورها موجود است ( موتورهای دیزل HDI پژو - سیتروئن که در نوع خود از پاکیزه‌ترین موتورهای دیزل هستند که نوع ۲۰۰۰ آنها در خودروی ۲۰۶ در اروپا موجود است و همینطور نوعی دیگر بر روی خودروی زانتیا و پژو ) که البته استفاده از موتورهای دیزل طبق قانون ایران ممنوع اعلام شده است ( به علت آلودگی آنها ) در حالی که این قانون نیاز به بازبینی دارد و باید آن را تغییر دهند تا لاقل بتوان این نوع موتورها را جایگزین کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و البته اینکه مصرف روزانه هر خودرو بر اساس ترافیک شهری بالا می‌رود که با وضعیت ترافیک شهری ایران باید به آن تن داد و نیز در این میان باید ابتدا راه‌حلی هم برای این ترافیک‌های بی‌سرانجام پیدا شود.&lt;BR&gt;و موارد زیادی که به طور کل در این طرح پیش‌بینی نشده یا اصلاْ مهم نبوده است برای مسئولان این طرح.&lt;BR&gt;و با کمال تعجب هر روز می‌بینیم که سخن از پیش‌بینی‌ها می‌آید و همه‌ی مسئولان مربوطه می‌گویند که ما تمام پیش‌بینی‌ها را کرده‌ایم و راه را هموار کرده‌ایم، اما بحث بر سرِ هموار کردنِ راهی است که نه آنکه هموار نشده است بلکه گویا ناهموارتر هم شده است، تا دولت به آرزوهای دست‌نیافتی توسعه‌ی اقتصادی خود برسد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و اما...&lt;BR&gt;آیا فکری برای کسانی که زندگی خود را با همین خودرو می‌گذرانند ؟ آیا کار جایگزینی برای آنها در نظر گرفته شده است؟ آیا فکری&amp;nbsp;برای مسافرینی که با همین خودروهای شخصی روزانه از جایی به جایی می‌روند که حتی یک تاکسی هم حاضر به سوار کردن مسافران نیستند شده‌ است؟&lt;BR&gt;آیا فکری به حال کسانی که محل کارشان در اطراف شهر است که نه تاکسی آن مسیر را می‌رود نه اتوبوس و مترو شده است؟&lt;BR&gt;آیا فکری به حال&amp;nbsp;کسانی که در دمای بالای چهل درجه باید با خودروی خود یک مسیر طولانی را تا محل کار خود بروند شده است؟&lt;BR&gt;آیا این درست است که اگر کسی بخواهد به مسافرت برود باید چهار ماه خودروی خود را بخواباند تا بتواند بنزین لازم را ذخیره کند؟&lt;BR&gt;آیا فکری&amp;nbsp;برای وضعیت نابسامان حمل و نقل شهری شده است؟ آیا فکری شده است که یک کارمند بتواند به راحتی و سروقت خود را به محل کار خود برساند؟&lt;BR&gt;آیا واقعاْ آنقدر محدوده‌ی این حمل و نقل شهری وسیع است که بتواند تمام مناطق را پوشش دهد؟ و آیا فکری به حال حمل و نقل حومه‌ی شهری شده است؟ آن هم در حالی که بسیاری از کارگران باید برای رسیدن به محل کار خود به خارج شهر بروند و آن هم در وضعیتی که سرویس ایاب و ذهاب ندارند!&lt;BR&gt;آیا درست است که یک کارگر برای رسیدن رأس ساعت به محل کار خود در خارج از شهر مجبور باشد حداقل ۲ ساعت زودتر از خانه بیرون بی‌آید؟ آیا این کارگر با این وضعیت نیرو و انرژی کامل برای یک کارِ بهینه را خواهد داشت؟&lt;BR&gt;آیا فکری به حال بازار سیاه بنزین شده است؟ آیا فکری به حال اتفاقات بعدی شده است؟ آن هم درحالی که یکبار تجربه‌ی این فاجعه را داشته‌ایم؟ انفجار مخزن‌های ذخیره در خانه‌ها، بنزین دزدی، بوجود آمادن بازار سیاه !؟&lt;BR&gt;آیا واقعاْ مسئولانی که دم از پیش‌بینی می‌زنند فکر همین دیشب را کرده بودند؟ آیا به فکر چنین فاجعه‌ی تلخی افتاده بودند؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یاد تجربه‌ی تغییر ساعت کار بانک‌ها می‌افتم، که دولت با چع لجاجتی آن را مدتی به هر صورتی که بود نگه داشت، آن هم به این دلیل که ترافیک شهری بهتر بشود و واقعاْ چه امید و انتظار بیهوده‌ای بود برای نجات این شهر از ترافیک...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نگاه کنید، آیا تابحال آیا راه‌حلی برای یک مسئله مطرح شده‌است؟ یا آنکه فقط سعی برآن شده بجای حل کردن مسئله، صورت مسئله را پاک کرد؟&lt;BR&gt;متأسفانه در دولتی که دوست دارد همه فجایع را خودش تجربه کند و نه آنکه از تجربیات دیگران استفاده کند بارها دیده‌ایم که هیچوقت هم به مقصد معلومی نرسیده است.&lt;BR&gt;از قدیم هم گفته‌اند که بار کج به مقصد نمی‌رسد.&amp;nbsp; حال این بارِ کج کجا به زمین خواهد افتاد!&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;BORDER-RIGHT: rgb(0,0,0) 1px solid; PADDING-RIGHT: 4px; BORDER-TOP: rgb(0,0,0) 1px solid; PADDING-LEFT: 4px; PADDING-BOTTOM: 1px; BORDER-LEFT: rgb(0,0,0) 1px solid; WIDTH: 354px; PADDING-TOP: 1px; BORDER-BOTTOM: rgb(0,0,0) 1px solid; HEIGHT: 324px&quot; height=368 src=&quot;http://ilna.ir/images/86-04-06/17.jpg&quot; width=344 border=0&gt;&lt;BR&gt;عکس از &lt;A href=&quot;http://ilna.ir/photo/photo.asp?code=432924&amp;amp;ph=../images/86-04-06/17.JPG&quot; target=_blank&gt;ایلنا&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 28 Jun 2007 00:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vladimir&amp;postid=154</comments>
<dc:creator>vladimir</dc:creator>
<guid>http://vladimir.blogfa.com/post-154.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تابستان، می‌آید...</title>
<link>http://vladimir.blogfa.com/post-153.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;تابستان، می‌آید، و با خود بوی خون می‌آورد، بوی فاجعه، بوی کشتار بزرگِ خلق را می‌آورد، بوی مدفون کردن حقیقت و آزادی را می‌آورد...&lt;BR&gt;تابستان، می‌آید، و با خود بوی ترس می‌آورد، ترس آنان که از بیمِ رسوا نشدن یکدم آرام ندارند، بوی زهر می‌آورد، بوی کفِ دهانِ تشنگان خونِ انسان را می‌آورد...&lt;BR&gt;تابستان، می‌آید، و با خود بوی انسان می‌آورد، بوی آزادگی می‌آورد...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;بوی حقیقت را می‌آورد...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تابستان، می‌آید، و با خود بوی دستان مرده‌ی انسان ستیزانی را می‌آورد، که هنوز هرشب، با کابوس و وحشت از خواب بلند می‌شوند، و به آن چشم‌ها که در خواب دیده‌اند فکر می‌کنند، چشم‌ها، آن چشم‌های نظاره‌گر، آن چشم‌هایی که حقیقت را دیده‌اند، آن چشم‌هایی که همه چیز را می‌دانند...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تابستان، می‌آید، و باز هم این جِگرِ پاره پاره شده آتش می‌گیرد، آتش می‌گیرد باز هم با یاد امین، شهلا، جعفر، یحی، ابرهیم، سعید، خسرو، ناصر، هوشنگ، منیره، فریده، زهره، مریم،&amp;nbsp;علی و و و و...&lt;BR&gt;تابستان، می‌آید، و باز هم آتش می‌گیرد این تن، آتش می‌گیرد...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;آتش می‌گیرم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تابستان، می‌آید، و باز هم انگار که من، من نیستم،&amp;nbsp; انگار که من آنها هستم، انگار که من خاوران هستم که همه را در من دفن می‌کنند، همه را در من پنهان می‌کنند...&lt;BR&gt;تابستان، می‌آید، بوی رفیق می‌آید، بوی از خود گذشتن و تن به ذلت ندادن می‌آید...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تابستان، می‌آید، و باز هم بوی فاجعه‌ی شومی می‌آید که هنوز که هنوز است یاد و خاطره‌ی تلخ‌اش بر جابه‌جای این خاکِ خون‌آلود نقش انسان را یادآور می‌شود...&lt;BR&gt;تابستان، می‌آید،&amp;nbsp;و باز هم همه می‌دانند آزادی را کجا کشتند، آزادگان را کجا به خاک و خون کشاندند...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;FONT face=Times color=navy size=4 new=&quot;&quot; roman=&quot;&quot;&gt;بيانيه هيئت سياسى – اجرايى سازمان فداييان خلق ايران (اکثريت)&lt;BR&gt;بمناسبت سالگرد قتل‌عام زندانيان سياسى در سال ۱۳۶۷&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=Times color=#993366 size=5 new=&quot;&quot; roman=&quot;&quot;&gt;&lt;B&gt;پرونده جنايت باز است!&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Times color=navy size=4 new=&quot;&quot; roman=&quot;&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Times new=&quot;&quot; roman=&quot;&quot;&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;بارديگر سالگرد فاجعه ملى تابستان ۱۳۶۷ است و اينبار، هيجد‌همين سالگرد آن. سالگردى نه بخاطر يک روز که براى روزها و هفته‌هاى متوالى در تابستان و پائيز سال ۱۳۶۷ و براى دوره‌اى از دهشت که در آن زندان‌هاى سياسى کشور به حمام خون بدل شدند. در اين دوره خون و جنايت رهبر جمهورى اسلامى فرمان نابودى صادر کرد و مجريان خونريز، در صحنه رقص مرگ، جنون‌آسا دست بکار شدند تا در طول چند هفته سرهاى برافراشته چندين هزار زندانى سياسى را در حلقه طناب اندازند.گردش تيغ خشم در اين گردونه کشتار چنان شتابى بر خود گرفت که زندانبانان در ادامه سلاخي‌شان با گذر از چارچوب فتواى خمينى حتى برخى از آنانى را کشتند که از اتاق بازجوئي‌هاى چند دقيقه اى شرعى حکم زنده‌ماندن گرفته بودند! و کشتارى چنين بي‌سابقه و اين سان ظالمانه، نتيجه ناگزير آن‌چنان تصميمى بود. هنوز هم پس از هيجده سال و عليرغم تلاش‌هاى خستگي‌ناپذير خانواده‌هاى قربانيان اين قتل‌عام و پيگيري‌هاى نهادهاى سياسى دموکراتيک ايرانى و بين‌المللى، تعداد واقعى قربانيان ناروشن مانده است. نام نزديک به چهار هزار نفر در دست است ولى نام ناشناخته‌هاى ديگر همچنان نامعلوم! پس از دو دهه، ابعاد اين جنايت هولناک تاريخى هنوز هم آشکار نشده است.&lt;BR&gt;پرونده اين جنايت تنها به نام رهبر وقت جمهورى اسلامى و گروهى از عاملان اجرايى پروژه قتل‌عام زندانيان سياسى، ثبت نيست. اين، پرونده جمهورى اسلامى بمثابه يک نظام و حکومت است و نه پرونده فقط ديروز آن، که امروز آن؛ چرا که، سياست رسمى و عملى حکومت همچنان بر مدار مسکوت‌ماندن اين جنايت تاريخى قرار دارد و نيز ادامه حبس و قتل دگرانديشان در سطوح و اشکالى ديگر. سخن‌گفتن از اين فاجعه ملى، و حتى يک اشاره به آن، همچنان جزو خطوط قرمزها در جمهورى اسلامى است. تنها کسانى از اين جنايت سخن مى گويند که تصميم مى گيرند تا حکومت را به چالش بکشند و پايان‌يابى حکومت دينى را بخواهند. اين پرونده اما يک پرونده ملى است و از ثبت همان اولين صفحه‌اش، از درون حکومت بيرون زده، دادخواست آزاديخواهان ايران شده و در دست آزادي‌خواهان جهان قرار گرفته است.&lt;BR&gt;اين پرونده هيجده سال است که باز است و همچنان باز خواهد ماند تا که همه آمران و عاملان آن به اسم و رسم شناخته شوند و جنايتکاران در برابر دادگاه قرار گيرند. باز خواهد ماند تا وقتى که انگيزه‌هاى جانيان از ارتکاب اين قتل‌عام ملى براى همگان روشن شود و تا آنزمان، هيچ بخششى در کار نخواهد بود. &quot; ببخش و فراموش نکن &quot;، فقط آنزمان مى تواند به گزينه جامعه ايران و بشريت آزادي‌خواه بدل شود که هيچ رازى براى فراموش‌کردن وجود نداشته باشد و هيچ جنايتکار آمر و عامل، ناشناخته نماند. تا آنزمان، نيروى بيدار آزادى و دموکراسى حتى يک دم از ورق‌زدن اين پرونده جنايت سياسى و اين سند جنايت عموم‌بشرى باز نخواهد ايستاد. نه! فراموش نخواهيم کرد و نخواهيم گذاشت که فراموش شود.&lt;BR&gt;و ‌اکنون همچون هر سالگردى و نيز همانگونه که در همه روزهاى تمامى اين سالها بوده است، ياد قربانيان قتل‌عام زندانيان سياسى در سال اشگ و خون ۱۳۶۷ را گرامى و بزرگ مى داريم،نام ياران به خون خفته را به احترام بر زبان مى رانيم، با خانواده‌ها و بستگان همه آنان ابراز همبستگى مى کنيم و به پيمان ديرينه خود مبنى بر زنده‌نگهداشتن خاطره جانباختگان اين فاجعه ملى و پيگيرى شناسايى و محاکمه آمران و عاملان اين جنايت پاى مى فشاريم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;هيئت سياسى – اجرايى سازمان فداييان خلق ايران (اکثريت)&lt;BR&gt;شهريور ماه ۱۳۸۵&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&amp;nbsp;&quot; &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://www.thegreenproxy.com/index.php?q=aHR0cDovL3d3dy5mYWRhaS5vcmcvbWVzc2FnZS91bmljb2RlL2VsMDEwNjg1Lmh0bQ%3D%3D&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;لینک مستقیم بیانیه&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&amp;nbsp;&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;پ.ن :&lt;/STRONG&gt;&amp;nbsp; امروز سی و یکم خرداد است، روزی که در&amp;nbsp;بیست و شش سال پیش&amp;nbsp;در کناره‌ای از این شهرِ شلوغ رفیقِ گرانقدر دیگری را بی‌رحمانه و بی‌شرمانه ربودند و زمین را با&amp;nbsp;خون‌اش سرخ کردند.&lt;BR&gt;امروز سی و یکم خرداد، سالگرد سفرِ همیشگی رفیق سعید سلطانپور است، رفیقی که جای خالی‌اش&amp;nbsp;احساس تلخی می‌دهد به آدم.&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;مرثیه‌ی کوچک&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;در تمام خاک&lt;BR&gt;صخره‌ها با آب&lt;BR&gt;آب‌ها با باد&lt;BR&gt;بادها با آسمان و دشت و اقیانوس&lt;BR&gt;سوگ را گفتند&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;پرچم امواج بر دریای شب آشفت&lt;BR&gt;بادها، ویران، سرود سوگ را خواندند&lt;BR&gt;آسمان مهتاب را چون قطره‌ای خونین&lt;BR&gt;در خیابان‌های سرد شب&lt;BR&gt;بر درختان اقاقیهای عریان کوفت&lt;BR&gt;دشت، خاروخاک را در بادها افشاند&lt;BR&gt;و تمام آب‌های سرخ اقیانوس&lt;BR&gt;چون ستون‌هایی زخون، برخاست&lt;BR&gt;و اشارت‌های ویران، با غروبی سرخ و سوزان بود&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;BR&gt;باد می‌آمد&lt;BR&gt;ابر درهم پیچید و هایل بود&lt;BR&gt;یک ستاره بر رواق دور می‌لرزید&lt;BR&gt;و زنی با گیسوان سست دریایی&lt;BR&gt;زیر شب&lt;BR&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; در بادها&lt;BR&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;می‌رفت&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;شب پریشان بود&lt;BR&gt;زن میان بادها، آرام و عریان&lt;BR&gt;برف کوکب‌ها برآن عریانی آشفته می‌بارید&lt;BR&gt;و « همیشه »، لحظه‌ها را بر فروغ باد می‌گسترد&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&quot; &lt;EM&gt;سعید سلطانپور / مرثیه‌ی کوچک / صدای میرا&lt;/EM&gt; &quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#ff0000&gt;&lt;STRONG&gt;یادشان همیشه سرخ، همیشه زنده&lt;BR&gt;و راهشان همیشه درخشان&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 20 Jun 2007 20:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vladimir&amp;postid=153</comments>
<dc:creator>vladimir</dc:creator>
<guid>http://vladimir.blogfa.com/post-153.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نسخه‌ی محدود</title>
<link>http://vladimir.blogfa.com/post-152.aspx</link>
<description>ما سازنده‌ی دین هستیم&lt;BR&gt;ما سازنده‌ی چیزهای بزرگی هستیم&lt;BR&gt;ما سازندگان خوش‌لباسی هستیم&lt;BR&gt;سازندگان بزرگ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما سازنده‌ی دین هستیم&lt;BR&gt;نسخه‌های محدود&lt;BR&gt;از نسخه‌های قدیمی و گم شده&lt;BR&gt;سازنده‌ی انبارهای شراب&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پشتِ میز طراحی&lt;BR&gt;نقشه‌ی جنگی بزرگ را می‌کشیم&lt;BR&gt;اسلحه‌های جدید طراحی می‌کنیم&lt;BR&gt;سربازان از جان گذشته تربیت می‌کنیم&lt;BR&gt;سیاست‌های توخالی به بازار هدیه می‌دهیم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پنهان می‌کنیم&lt;BR&gt;آشکار می‌کنیم&lt;BR&gt;در روز روشن، در برابرِ چشمِ همگان&lt;BR&gt;یا در تاریکیِ شب، در هوایی نمناک&lt;BR&gt;فرق نمی‌کند ما همه چیز را پنهان می‌کنیم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;او گرداننده‌ی پول است&lt;BR&gt;او برده‌ی فیلم‌های پورنو است&lt;BR&gt;او رقاصه‌ی شب‌های تنهایی‌است&lt;BR&gt;او ما را سرور صدا می‌کند!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;او گرداننده‌ی ثروت است&lt;BR&gt;او سرو کننده‌ی غذاست&lt;BR&gt;او دلقک دربار است&lt;BR&gt;و ما را سرور صدا می‌کند!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یارو میگفت، باور کن، دنیا را&lt;BR&gt;آنجا در یکی از همین واحدهای این برج&lt;BR&gt;یکی الآن دارد فیلم‌های لختی را تکثیر&amp;nbsp; می‌کند&lt;BR&gt;و فردا پخش‌کننده‌های آن را دستگیر می‌‌کند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باور کن، دنیا را&lt;BR&gt;بعضی‌ها پپسی می‌خورند&lt;BR&gt;بعضی‌ها پارسی‌کولا&lt;BR&gt;این دموکراسی است، باور کن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آقای فلانی، با آقای بهمانی&lt;BR&gt;دیشب در خانه‌ی خانومِ فلانی&lt;BR&gt;چه فرقی دارد&lt;BR&gt;آنها ما را آره یا ما آنها را آره؟&lt;BR&gt;باور کن ما همه گائیده خواهیم شد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما سازنده‌ی دین هستیم&lt;BR&gt;ما سازنده‌ی چیزهای بزرگی هستیم&lt;BR&gt;ما سازندگان خوش‌لباسی هستیم&lt;BR&gt;سازندگان بزرگ&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما سازنده‌ی دین هستیم&lt;BR&gt;نسخه‌های محدود&lt;BR&gt;از نسخه‌های قدیمی و گم شده&lt;BR&gt;سازنده‌ی انبارهای شراب&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما تولید کننده‌های بزرگ معنویت هستیم&lt;BR&gt;طراحی کنندگان طرح‌های بزرگ برای دموکراسی&lt;BR&gt;چه فرقی می‌کند؟&lt;BR&gt;سوسیالیست و آنارشیست و لیبرالیست و پوپولیست و غیره؟&lt;BR&gt;چه فرقی می‌کند؟&lt;BR&gt;آزادی‌خواه و چریکی و اصلاح طلب و چپ و راست و بالا و پائین و محافظه‌کار؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یارو می‌گفت، باور کن، دنیارا&lt;BR&gt;همه با هم گائیده‌ خواهیم شد&lt;BR&gt;همه با هم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما سازندگان نسخه‌های نهائی هستیم&lt;BR&gt;نسخه‌هایی محدود از نسخه‌ی اصلی!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 13 Jun 2007 22:46:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vladimir&amp;postid=152</comments>
<dc:creator>vladimir</dc:creator>
<guid>http://vladimir.blogfa.com/post-152.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نبودم...</title>
<link>http://vladimir.blogfa.com/post-151.aspx</link>
<description>نبودم، یعنی سفر بودم، می‌خواستم یک هفته از همه چی دور باشم، بدون هیچ خبری!&lt;BR&gt;می‌خواستم یک هفته نه به اینترنت دسترسی داشته باشم نه به تلوزیون و روزنامه و خبر و غیره و غیره...&lt;BR&gt;فقط و فقط استراحت...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr&gt;&amp;nbsp;At first I was afraid.&lt;BR&gt;I was petrified.&lt;BR&gt;I kept thinking I could never live&lt;BR&gt;Without you by my side.&lt;BR&gt;But then I spent so many nights&lt;BR&gt;Just thinking how you&apos;d done me wrong.&lt;BR&gt;I grew strong.&lt;BR&gt;I learned how to get along. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;And so you&apos;re back from outer space.&lt;BR&gt;I just walked in to find you here&lt;BR&gt;Without that look upon your face.&lt;BR&gt;I should have changed my fucking lock.&lt;BR&gt;I would have made you leave your key&lt;BR&gt;If I&apos;d have known for just one second&lt;BR&gt;You&apos;d be back to bother me. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;Oh now go.&lt;BR&gt;Walk out the door.&lt;BR&gt;Just turn around now.&lt;BR&gt;You&apos;re not welcome anymore.&lt;BR&gt;Weren&apos;t you the one&lt;BR&gt;Who tried to break me with desire?&lt;BR&gt;Did you think I&apos;d crumble?&lt;BR&gt;Did you think I&apos;d lay down and die?&lt;BR&gt;Oh not I. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;I will survive.&lt;BR&gt;As long as I know how to love&lt;BR&gt;I know I&apos;ll be alive.&lt;BR&gt;I&apos;ve got all my life to live.&lt;BR&gt;I&apos;ve got all my love to give.&lt;BR&gt;I will survive.&lt;BR&gt;I will survive. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;It took all the strength I had&lt;BR&gt;Just not to fall apart.&lt;BR&gt;I&apos;m trying hard to mend&lt;BR&gt;The pieces of my broken heart.&lt;BR&gt;And I spent oh so many nights&lt;BR&gt;Just feeling sorry for myself.&lt;BR&gt;I used to cry.&lt;BR&gt;But now I hold my head up high. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;And you&apos;ll see me with somebody new.&lt;BR&gt;I&apos;m not that stupid little person&lt;BR&gt;Still in love with you.&lt;BR&gt;And so you thought you&apos;d just drop by,&lt;BR&gt;And you expect me to be free.&lt;BR&gt;But now I&apos;m saving all my lovin&apos;&lt;BR&gt;For someone who&apos;s lovin&apos; me. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;Oh now go.&lt;BR&gt;Walk out the door.&lt;BR&gt;Just turn around now.&lt;BR&gt;You&apos;re not welcome anymore.&lt;BR&gt;Weren&apos;t you the one&lt;BR&gt;Who tried to break me with desire?&lt;BR&gt;Did you think I&apos;d crumble?&lt;BR&gt;Did you think I&apos;d lay down and die?&lt;BR&gt;Oh not I. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;I will survive.&lt;BR&gt;As long as I know how to love&lt;BR&gt;I know I&apos;ll be alive.&lt;BR&gt;I&apos;ve got all my life to live.&lt;BR&gt;I&apos;ve got all my love to give.&lt;BR&gt;I will survive.&lt;BR&gt;I will survive.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr&gt;&quot; Cake&amp;nbsp; /&amp;nbsp; I Will Survive &quot;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 10 Jun 2007 13:11:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vladimir&amp;postid=151</comments>
<dc:creator>vladimir</dc:creator>
<guid>http://vladimir.blogfa.com/post-151.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من اینجا زندگی می‌کنم...</title>
<link>http://vladimir.blogfa.com/post-150.aspx</link>
<description>من اینجا زندگی می‌کنم، جایی که یک شب می‌خوابی و صبح که از خواب بیدار می‌شوی می‌بینی :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شماره‌ی تلفنت عوض شده&lt;BR&gt;شماره‌ی موبایلت عوض شده&lt;BR&gt;شماره‌ی پلاک ماشینت عوض شده&lt;BR&gt;شماره‌ی پلاک خونه‌ت عوض شده&lt;BR&gt;اسم کوچه‌ها عوض شده&lt;BR&gt;اسم خیابان‌ها و بزرگراه‌ها و اتوبان‌ها عوض شده&lt;BR&gt;اسم رئیس و معاون و... عوض شده&lt;BR&gt;اسم وزیرها عوض شده&lt;BR&gt;چهارراه‌ها جابجا شده&lt;BR&gt;خیابان‌ها ورودممنوع یا بن‌بست شده&lt;BR&gt;نرخ سود بانک‌ها عوض شده&lt;BR&gt;قیمت میوه و گوشت و مرغ و ... عوض شده&lt;BR&gt;شهر ها استان شده&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من اینجا زندگی می‌کنم، جایی که حتی امکان دارد وقتی که صبح از خواب بیدار می‌شوی اسم و فامیل‌ات هم عوض شده باشه و تو هویتِ جدیدی داشته باشی!&lt;BR&gt;من اینجا زندگی می‌کنم جایی که هیچ ثباتِ فرهنگی ، اقتصادی ، سیاسی و ... ندارد&lt;BR&gt;من اینجا زندگی می‌کنم، جایی که هر روز حرف‌ها عوض می‌شود، هر روز دیروز تکذیب می‌شود&lt;BR&gt;من اینجا زندگی می‌کنم، جایی که هر روزاش با دیروزاش متفاوت است، هر روز تغییر می‌کند و پیشرفت می‌کند...!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 02 Jun 2007 10:41:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vladimir&amp;postid=150</comments>
<dc:creator>vladimir</dc:creator>
<guid>http://vladimir.blogfa.com/post-150.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک عکس و چند خبر... ( کاشان استان شد )</title>
<link>http://vladimir.blogfa.com/post-149.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 466px; HEIGHT: 324px&quot; height=322 alt=http://www.mehrnews.com/mehr_media/image/2007/05/266462_orig.jpg src=&quot;http://www.mehrnews.com/mehr_media/image/2007/05/266462_orig.jpg&quot; width=386&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در پی درخواست شیرمردان و شیرزنان کاشانی احمدی نژاد رئیس جمهور قدرت‌مند! ایران در ادامه‌ی مهرورزی به ملت، کاشان را استان اعلام کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چند روز بعد : مخالفان و موافقان استان شدن کاشان با داس و تبر و مسلسل و کاتیوشا به جان یکدیگر افتادند و در همین راستا نیروهای انتظامی و امنیتی و همچنین سپاه پاسداران وضعیت فوق‌العاده در این شهر اعلام کردند و&amp;nbsp; تا اطلاع ثانوی اعلام حکومت نظامی کردند.&lt;BR&gt;در میان تظاهرات و درگیری‌های مخالفان و موافقان و شلیک چند گلوله دو مرد به دیار باقی شتافتند.&lt;BR&gt;در همین راستا احمدی نژاد با نگاشتن نامه‌ای به مردم‌کاشان از آنان خواهش کرد تا خونسردی خود را حفظ کرده و بگذارند دولت کارش را ادامه بدهد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چندین روز بعد : مردم پائین برره و بالا برره درخواست کتبی خود را مبنی بر استان شدن بالابرره و پائین برره به دفتر ریاست جمهوری ارسال کرده‌اند.&lt;BR&gt;در پی این اقدام مردم چُس‌بالاق‌تپه‌ی سمتِ چپ اعلام استقلال کرده&amp;nbsp; است و دولت موقت تشکیل داده است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و ماجرا ادامه دارد....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 27 May 2007 21:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vladimir&amp;postid=149</comments>
<dc:creator>vladimir</dc:creator>
<guid>http://vladimir.blogfa.com/post-149.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
