تو نمیبینی
حسرت را
نا امیدی را
گذشتههای تلخ را
و آیندههای سرگردان را
در چشمهای ما
در چشمهای او
تو نمیبینی
نفرت را
در چشمها
در چهرهها
بر روی لبهای ماسیده
بر روی لبهای سوخته و سیاه
تو نمیبینی نفرت و کینه را
در کامهای تلخی که او
سیگاراش میگیرد
تا شاید آرام شود این دردِ کهنهی کبود
تو نمیبینی
نه ما را
نه او را
نه آنها را
تو نمیبینی
حتی آسمان سیاهِ بالای سرات را
نمیبینی با چه نفرتی
از وطن سخن میگوید
هنگامی که نه امیدی به آینده دارد
نه خاطرهئی خوب از گذشته
تو نه نمیبینی
نه میتوانی بخوانی
نفرت و حسرت را در چشمهای ما
در حرفهای ما
حتی بر روی لبهای سیاه و ماسیدهی تلخِ ما
هنگامی که از وطن سخن میگوئیم