ده سال گذشت؟
آره ده سال گذشت از اونروز، یادت هست....؟
و فرو رفتم در افکار و رؤیاها و آرزوهای دوران نوجوانیام، زمانی که پوسترهای خاتمی در دستم بود و صبحها با آنها به مدرسه میرفتم و بعدازظهرها پوسترها و تبلیغات خاتمی در دستم به اینطرف و آنطرف میرفتم، از این خیابان به آن خیابان و به هرکسی که میرسیدم یکی از آن کارتهای کوچک میدادم که عکس خندان خاتمی بر روی آن بود و پشت آن آرزوهای کوچکِ مارا نوشته بودند. با پسترهای کوچک و بزرگ از این مغازه به آن مغازه میرفتیم و هرکجا که میتوانستیم آنها را میچسباندیم.
یکدفعه فرو رفتم در تمام آرزوهایی که داشتیم و امیدهای بزرگی که ما را وسوسه میکرد برای تلاشی بیشتر! یاد رأی اولی بودنمان افتادم! یاد شیرینترین رأیی که دادم از روی اطمینانی خالص!
ناگهان فرو رفتم در افکارِ دور و دراز، در افکار بزرگ و کوچک، فکر میکردم چقدر از آن آرزوهای نوجوانیِ ما رنگ شد؟ چقدر پاسخِ آن امیدهای زیبا را گرفتیم؟ چقدر به انتخابمان ارزش گذاشته شد؟ چقدر به اطمینانمان احترام گذاشته شد؟
آقای خاتمی، آقای دوم خرداد، آقای بلند پرواز، مگر چه میخواستیم ما؟ مگر چه میخواستیم از شما؟
که آمدید ناگهان، با آن همه امید و آرزو و بلندپروازی ما را به آوای کوچکتر از گلوگاه یک پرنده امید دادید؟ ما که یادمان رفته بود همه چیز را؟ ما که یادمان رفته بود معنای آزادی را؟ ما که یادمان رفته بود صحنهی پشتِ دیوار را! ما که نه حرفی داشتیم و نه چیزی میگفتیم! نه به چیزی معترض بودیم نه از کسی چیزی میخواستیم!
چه شد که یک دفعه خواستید دنیای بستهی ما را باز کنید؟ چه شد که ناگهان یادتان افتاد که آزادی را به ما یادآور شوید؟ چه شد که ناگهان به این فکر افتادید که به ما امید بدهید؟
مگر ما که حتی فراموش کرده بودیم در خلوت خودمان هم به آزادی فکر کنیم چیزی گفته بودیم؟ مگر ما که حتی فراموش کرده بودیم رنگ شلوار جین را اعتراضی کرده بودیم؟ مگر ما که حتی فراموش کرده بودیم صدای موسیقی را انتظاری داشتیم از شما؟
چرا دوباره یادمان انداختید که ما نیز انسان هستیم! حق آزاد بودن داریم؟ چرا دوباره یادمان انداختید که ما هم میتوانیم انسانوار زندگی کنیم؟ چرا دوباره یادمان انداختید که ما هم میتوانیم موسیقی گوش کنیم، روزنامه بخوانیم، به کافیشاپ برویم، شلوار جین و تیشرت بپوشیم، به پارک برویم، در خیابان بخندیم، ما که همه چیز را فراموش کرده بودیم چرا یادمان انداختید؟
چرا یادمان انداختید که ما هم انسان هستیم؟
آقای خاتمی امروز دوم خرداد است، آقای خاتمی امروز ده سال میگذر از آنروزی که ما به شما اطمینان کردیم، از آنروزی که به امید شما و دوستانتان بلند شدیم، از آنروزی که شما با خنده آمدید... ( یادتان هست چه لبخندی بر لب داشتید؟ راضی از بیست میلیون رأی....!! )
امروز ده سال میگذرد و ما هنوز فراموشمان نشده است آن حرفها را، ده سال میگذرد و ما هنوز ایستادهایم، در تندبادی که ریشهها را میخواهد بیرون بکشد از خاک..
امروز ده سال میگذرد و ما هنوز اینجا هستیم، اما چه امیدی؟ بخدا حیف امید.....
امروز ده سال میگذرد و ما هنوز میخواهیم طعم آزاد بودن را بچشیم
امروز ده سال میگذرد و ما هنوز میخواهیم طعم زندگی کردن را بچشیم
امروز ده سال میگذرد و ما هنوز میخواهیم طعم انسان بودن را بچشیم...
اما آقای خاتمی! شما، در این روز که ده سال میگذرد از روشن شدنِ آرزوی ما، چه سخنی دارید؟ چه حرفی دارید برای ما؟ چه امید تازهای؟ چه هدف و راهِ تازهای دارید برای ما؟ برای ما که اطمینان کردیم...؟
پ.ن : فراخوان عمومی برای محکوم کردن توحش
( این پست تصحیح شد، یعنی مجبور شدم حذف کنم و دوباره قرارش بدم... نمیدونم چه مشکلی پیدا کرده بود ولی کل وبلاگ رو بهم میزد... به همین دلیل نظراتش هم پاک شد. واقعاْ ببخشید.. لینکهایی را هم که اینجا بود همه پاک شد. از همه معذرت میخوام... )