ارسال شده به
دنیا از نگاه من... توسط
بابک
در چهارشنبه 26 اردیبهشت1386
ما را اصلاْ در نظر نگیر، ما که از دید شما نه خدا سرمان میشود و نه جرم و جنایت و گناه. ما را اصلاْ در نظر نگیر که اصلاْ چیزی از عدالت و آزادی و خفقان نمیدانیم. ما را اصلاْ نگاه نکن، ما را که اصلاْ معنای انسان را هم نمیدانیم!
اما هی با توام، ای خداپرستِ انساندوست و مؤمن، با توام که همه چیز را از دیدِ خودت میسنجی و حکمِ بیجرم میدهی! با توام ای پَستِ بیگناه! انسان را میفهمی؟ انسان میدانی یعنی چه؟ خون و گوشت را درک میکنی؟ پناهگاه را چی؟ دیدهای؟ پناهندهرا چی؟ میفهمی یعنی چه؟
با توام، اصلاْ نه مرا در نظر بگیر نه امثال مرا که همه از بیخ دشمن خدا و انسان هستیم، اما در گوشهی تاریکِ آن اعتقادات و رسالههای تو چیزی به نام انسان است؟ آیا گوشهی افکار بی در و پیکر قدرتطلبانهات میفهمد که پناهنده را نباید زد؟ نباید باتوم را بر سر پناهنده کوفت؟ نباید کسی که به تو پناه آورده همانند حیوان راند؟ میفهمی انسان را نباید زد؟
به انسان قسم که نه میدانی و نه میفهمی، نه درک میکنی، نه باتوم به سرت خورده نه از پناهگاه بیرونات کردهاند، به آزادی قسم که نمیفهمی، به گوشت و پوست همان افغانها که زدی و بیرون کردی از خاکِ ما نه خاکِ تو هیچ بویی از انسانیت نبردهای...
پ.ن: البته خب زمان آن رسیده بود که دیگر افغانها را بیرون کنیم! سالهای سال برایمان کار کردند، بیهیچ بیمهای بیهیچ امنیتی بیهیچ احترامی و ما فقط افغانی مینامیدشان، و آنها بخاطر زندگی پیکر دردمندِ خانهبدوششان را به سرمایهداران ما با قیمتی اندک فروختند، تا ساختمانها بالا بروند، تا جادهها آسفالت شوند، برق به همهجا برسد و....
آن زمان نمیتوانستیم به کارگر ایرانی بفهمانیم که این دستمزد تو است و استثمارش کنیم، اما حالا که دیگر قدرت دستمان است! هم کارگر را میزنیم هم معلم و دانشجو و..... هم میتوانیم با قدرتمان به همه بفهمانیم که هرکاری که بخواهیم میتوانیم بکنیم، خب با این تفاسیر دیگر چه نیازی به افغانها داریم؟ وقتی کارگران خودمان هم از روی نیازمندی حاضرند تن و زندگی خود را به سرمایهداران بفروشند تا فرزندانشان شبها تکه نانی برای خوردن داشته باشند؟ دیگر چه نیازی به افغانها داریم؟ آنها دیگر داشتند با دسترنجهایشان برای خودشان خانه میخریدند، دیگر بعضیهاشان میتوانستند موبایل داشته باشند و.... پس نیازی به آنها نداریم دیگر..... کارگران خودمان را استثمار میکنیم....!!!
بخوانید شعری از «علی مدد رضوانی»، کارگر مهاجر افغانی را به مناسبت اخراج مهاجران افغان:
« شعر را از وبلاگ رفیق هژیز آوردهام »
«لیلا مهاجر است که حرفی نمی زند
آزرده خاطر است که حرفی نمی زند
لیلا نماد غربت این حال و روز ماست
درد معاصر است که حرفی نمی زند
لیلا برای رنج کشیدن تمام عمر
انگار حاضر است که حرفی نمی زند
گم گشته در هیاهوی رنگ و ریای شهر
انگار کافر است که حرفی نمی زند
لیلا دلش گرفته از این کوچه های تلخ
فردا مسافر است که حرفی نمی زند
این شعر را برای دل او سروده ام
این بیت آخر است که حرفی نمی زند»