ارسال شده به
شعرهای من توسط
بابک
در دوشنبه 17 اردیبهشت1386
عبور از شهر شیشهئی
پشتِ هزار پنجرهی دودی
پشتِ هزار عینکِ دودی
پشتِ هزار پردهی دودی
و تو
آنجا
آن گوشه افتادهئی
میدانم
چه میخواهی
از من؟
میخواهی چهکار کنم
برای دستانات؟
برای پینههای چروکیدهی روی هم؟
عبور از شهرِ سیاه
پشتِ هزار درختِ زرد
پشتِ هزار چراغِ زرد
پشتِ هزار روزنامهی زرد
و تو
آن گوشه
روی جدول خیابان نشستهئی
میدانم
به چی نگاه میکنی؟
میخواهی چهکار کنم
برای چشمهایت؟
برای ندیدن منظرهی تکراریِ این شهر؟
عبور از شهر غم
پشتِ هزار طرح نو
پشتِ هزار روزِ نو
پشتِ هزار فریاد نو
پشتِ دردهای تو
پشتِ چشمهای تو
پشتِ فریادهای تو
و چه میخواهی از من؟
میخواهی چهکار کنم
برای این همه بیداد؟
برای این همه فریاد؟
پشتِ هزار چراغِ قرمز
پشتِ هزار تابلوی ممنوع
ایستادن ممنوع
راه رفتن ممنوع
نگاه کردن ممنوع
حرف زدن ممنوع
آواز خواند ممنوع
ساز زدن ممنوع
نوشتن ممنوع
میخواهی چهکار کنم؟
در زیر تابلوی انسان ممنوع؟!