ارسال شده به
روي مدار زندگي توسط
بابک
در سه شنبه 11 اردیبهشت1386
پشت کرده بود به خیابان، روبروی ویترین مغازهای ایستاده بود، یک مغازه کامپیوتری، پر از لوازم کامپیوتر، پراز چراغهای رنگارنگ، پراز خیرگی انبوهی از عابرینی که بهدنبال قطعهئی جدید برای کامپیوتر تازه قدیمی شدهشان میگشتند.
دستاش توی جیباش بود، کیف کولیِ قهوهئی رنگِ، رنگ و روفتهئی روی دوشاش بود، لباساش مرتب و تمیز اما کهنه بود، بوی ادکلنهای ارزان قیت را میداد، موهایاش مرتب و شانهکرد بود.
چشم دوختهبود به انبوه مانیتورها و کیسها و کیبوردها، چشم دوخته بود به تصاویرِ با کیفتی که از مانیتور بزرگ ویترین پخش میشد، تبلیغ یک کمپانی بود، و همهمهئی که میرفتند و میآمدند، کسانی که از خریدشان راضی بودند، و کسانی که از قطعاتی که یک ماه پیش خریده بودند و الآن جدیدتراش به بازار آمده بود و مجبور بودند دوباره بخرند، و کسانی که بهدنبال چیز خاصی نبودند و فقط سرک میکشیدند و وقت میگذراندند.
چشم دوخته بود به کامپیوترهای توی ویترین، و به جعبههای بزرگی که بعضیها دستشان بود و خوشحال میگذشتند و با هم صحبت میکردند.
فکر میکرد، اگر یک کامپیوتر معمولی داشته باشد، میتواند تحقیق کلاس را تایپ کند و مرتب تحویل بدهد، فکر میکرد اگر کامپیوتر داشت میتوانست شکایت پدر بیکار شدهاش را خودش تایپ کند، فکر میکرد اگر کامپیوتر داشته باشد میتواند برای مقالهی خواهرش از اینترنت مطلب پیدا کند، فکر میکرد میتواند برای مادرش عکس قدیمیئی که دوست دارد را بازسازی کند و چاپ کند، به خیلی چیزها فکر میکرد...
به پدرش که اخراج شده بود و حقوقاش را نداده بودند، به خواهرش که بدنبال مطلب و کتاب برای پایاننامهی دانشگاهاش میگشت و از گرانی کتابها صحبت میکرد با او، وقتی که همه خوابند و نمیشنوند که او التماس استادی را کرده است تا کتابی را به او امانت بدهد، به مادراش فکر میکند که هر روز خستهتر از دیروز است، و به همکارها و دوستان پدرش که آنها هم بیکار شدهاند، به همه چیز فکر میکرد، به پولی که جمع کرده بود تا روزی با آن کامپیوتر بخرد و آنرا به پدرش داده بود تا به پیرمرد نگهبان کارخانه بدهد که او هم اخراج شده بود.
پشتِ ویترین مغازه ایستاده بود، و به همه چیز فکر میکرد، به فردا..... به فردا..... به فردا.......
میدانید در سال گذشته چندهزار کارگر اخراج شدند؟
میدانید در سال گذشته حقوق چندهزار کارگر پرداخت نشده؟
میدانید در سال گذشته چندهزار کارگر برای گذراندن زندگی خود به مشکل برخوردند؟
میدانید چندهزار کارگر زیر خط فقر زندگی میکنند؟
میدانید چندهزار کارگر هرسال به زیرخط فقر کشیده میشوند؟
پس چرا فقط یک روز باید بدادِ فریادِ بیصدای این کارگر برسیم؟ در حالی که او هر روز دارد در برابر ناعدالتی میایستد!؟
روز اول مه، روز کارگر، روز عدالت، روز آزادی، روز حقوق برابر، روز انسان، گرامی باد.
" خواستم مطلب بهتری بنویسم اما نمیدانم از کدام دردِ این افراد بگویم! اما نمیدانم از کدام فریاد این انسانها بگویم! از بیمهئی که حق مسلم آنهاست و کارفرمایان از آن میگذرند؟ از حقوق و مزایایی که بیعدلاتانه از دست دادهاند؟ اخراج از کارشان؟ از سردرگمی و بلاتکلیفیشان در بین قوانین و مقررات کارفرمایانه؟ از فقر؟ از بچههای دانشگاهیشان؟ از دخترهای دم بختشان؟ از کمر درد و پا درد و سر درد و.....؟
نمیدانم، نمیدانم...."
بشنوید " قهرمان طبقهی کارگر « Working Class Hero » " را با صداي " جان لنون « John Lenon » "
و شعری از محمد ف آژن - کابل از اینجا
و نشست خورشید
ای تو سازنده ای دنیای نوین
کارگر - برخیز
جان به لب آمده
اشکم به فغان می سوزد
یاد آر
همت پاریس کهن
از کران تا به کران
غرش نبض زمان
مژده ناب بشر
اکتوبر
هان کجایی که بر نخ نخ خاک
خون جاریست
امپراتوری غارت
دست قحطی زدگان می گیرد!!
شرم باد هر نفس زندگی
این صبح و سحر
آزادی
گر نگیرم رهی تو
و نشانم شیهه مست ترا
بر دل خاک
کارگر
لنگر انداز به میدان نبرد
مرتدان گرد ستم را به دو چشمان
حقیر می مالند
نا رفیقان من افاده گران جلاد
نعره دارند " زمان آمده است "
من که در خشم تو ایمان جوان می بینم
ای تو زایش گر فردای بزرگ
فکر ها فاصله را بر چیده
عصر ها نزدیک اند
سو سوی هست در این خانه
در آن سا حه دور
تکیه بر بازوی دردمند ترین خواهیم زد
عزم آفاق تو آفتاب بزمین می طلبد
زجر زنجیر تو آهنگ جهان
اوج فریاد تو اکتوبر ما خواهد بود
کارگر
گر تنند بر رهی و اندیشه تو
بار اتم
چال صد حادثه را بر دارند
و جهان را به قفس گونه ای معلق به فضا
دور از دسترس انسان و گیاه
پر و خالی بکنند
و صدا را به هوا تیر زنند
دژ دیوار بکشند برتل هر کلبه و راه
آفتاب را نتوان پنهان کرد
فصل انسان که شاه فصل فصول
خواهد بود
عشق می آید و
می خواند و
می ماند پاک
زندگی باز درین مرز نشست
خواهد داشت
۱۵ اپريل ۲۰۰۶