تبليغاتX
روی مدار زندگی

 

تو را چه سود؟
فقط یک سؤال داشتم
نفرت
جامعه را پلمپ می‌کنند
بنزین بر روی آسفالت!
تابستان، می‌آید...
نسخه‌ی محدود
نبودم...
من اینجا زندگی می‌کنم...
یک عکس و چند خبر... ( کاشان استان شد )
ساک ساک...!
امروز ده سال می‌گذرد...
های! آقایان! کشته مرده های کفر و جنایت و قتل!
این بیت آخر است که حرفی نمی زند
باز باران، با ترانه........
در این بن‌بستِ زمانه‌ی سیاه
انسان ممنوع
درحاشیه‌ی این شهرِ شلوغ
قهرمان طبقه‌ی کارگر
نامه‌ای برای تو، ای انسان


مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
بهمن 1383
اردیبهشت 1383


من و تو
روي مدار زندگي
خودم
روزهای من
شعرهای من
دنیا از نگاه من...
تند و گزنده
از اطراف
موسقي
نقد و نظر
طنز سياه


 

Balatarin


 
بسته در زنجير
خفته در دهليز
پلک بگشا، بالش عادت بدر، برخيز
تا کران‌ها، موج رستاخيز، توفان نهايي را
کرده است آغاز
و کبوتر بر فراز آسمان باز
در زلال بي‌نهايت مي‌کند پرواز

" لحظه‌هاي سبز، لحظه‌هاي سرخ "
" از سعيد سلطانپور "




 



يکي ديگه
روي خط
ولگرد ( قديم‌ترا )
صفحه‌ي عکس‌هاي من
جنگ بسه ( به جنگ نه بگوئيد )













Powered by WebGozar

Balatarin

ليست وبلاگهای به روز شده




©  Copyright 2007 Babak.Nabizadeh



ارسال شده به روي مدار زندگي توسط بابک در سه شنبه 11 اردیبهشت1386

پشت کرده بود به خیابان، روبروی ویترین مغازه‌ای ایستاده بود، یک مغازه کامپیوتری، پر از لوازم کامپیوتر، پراز چراغ‌های رنگارنگ، پراز خیرگی انبوهی از عابرینی که به‌دنبال قطعه‌ئی جدید برای کامپیوتر تازه قدیمی شده‌شان می‌گشتند.
دست‌اش توی جیب‌اش بود، کیف کولیِ قهوه‌ئی رنگِ، رنگ و روفته‌ئی روی دوش‌اش بود، لباس‌اش مرتب و تمیز اما کهنه بود، بوی ادکلن‌های ارزان قیت را می‌داد، مو‌های‌اش مرتب و شانه‌کرد بود.
چشم دوخته‌بود به انبوه مانیتورها و کیس‌ها و کیبوردها، چشم دوخته بود به تصاویرِ با کیفتی که از مانیتور بزرگ ویترین پخش میشد، تبلیغ یک کمپانی بود، و هم‌همه‌ئی که می‌رفتند و می‌آمدند، کسانی که از خریدشان راضی بودند، و کسانی که از قطعاتی که یک ماه پیش خریده بودند و الآن جدیدتر‌اش به بازار آمده بود و مجبور بودند دوباره بخرند، و کسانی که به‌دنبال چیز خاصی نبودند و فقط سرک می‌کشیدند و وقت می‌گذراندند.
چشم دوخته بود به کامپیوترهای توی ویترین، و به جعبه‌های بزرگی که بعضی‌ها دستشان بود و خوشحال می‌گذشتند و با هم صحبت می‌کردند.
فکر می‌کرد، اگر یک کامپیوتر معمولی داشته باشد، می‌تواند تحقیق کلاس را تایپ کند و مرتب تحویل بدهد، فکر می‌کرد اگر کامپیوتر داشت می‌توانست شکایت پدر بی‌کار شده‌اش را خودش تایپ کند، فکر می‌کرد اگر کامپیوتر داشته باشد می‌تواند برای مقاله‌ی خواهرش از اینترنت مطلب پیدا کند، فکر می‌کرد می‌تواند برای مادرش عکس قدیمی‌ئی که دوست دارد را بازسازی کند و چاپ کند، به خیلی چیزها فکر می‌کرد...
به پدرش که اخراج شده بود و حقوق‌اش را نداده بودند، به خواهرش که بدنبال مطلب و کتاب برای پایان‌نامه‌ی دانشگاه‌اش می‌گشت و از گرانی کتاب‌ها صحبت می‌کرد با او، وقتی که همه خوابند و نمی‌شنوند که او التماس استادی را کرده است تا کتابی را به او امانت بدهد، به مادر‌اش فکر می‌کند که هر روز خسته‌تر از دیروز است، و به همکارها و دوستان پدرش که آنها هم بی‌کار شده‌اند، به همه چیز فکر می‌کرد، به پولی که جمع کرده ‌بود تا روزی با آن کامپیوتر بخرد و آنرا به پدرش داده بود تا به پیرمرد نگهبان کارخانه بدهد که او هم اخراج شده بود.

پشتِ ویترین مغازه ایستاده بود، و به همه چیز فکر می‌کرد، به فردا..... به فردا..... به فردا.......


می‌دانید در سال گذشته چندهزار کارگر اخراج شدند؟
می‌دانید در سال گذشته حقوق چندهزار کارگر پرداخت نشده؟
می‌دانید در سال گذشته چندهزار کارگر برای گذراندن زندگی خود به مشکل برخوردند؟
می‌دانید چندهزار کارگر زیر خط فقر زندگی می‌کنند؟
می‌دانید چندهزار کارگر هرسال به زیرخط فقر کشیده می‌شوند؟
پس چرا فقط یک روز باید بدادِ فریادِ بی‌صدای این کارگر برسیم؟ در حالی که او هر روز دارد در برابر ناعدالتی می‌ایستد!؟

روز اول مه، روز کارگر، روز عدالت، روز آزادی، روز حقوق برابر، روز انسان، گرامی باد.

" خواستم مطلب بهتری بنویسم اما نمی‌دانم از کدام دردِ این افراد بگویم! اما نمی‌دانم از کدام فریاد این انسان‌ها بگویم! از بیمه‌ئی که حق مسلم آنهاست و کارفرمایان از آن می‌گذرند؟ از حقوق و مزایایی که بی‌عدلاتانه از دست داده‌اند؟  اخراج‌ از کارشان؟ از سردرگمی و بلاتکلیفی‌شان در بین قوانین و مقررات کارفرمایانه؟ از فقر؟ از بچه‌های دانشگاهی‌شان؟ از دخترهای دم بختشان؟ از کمر درد و پا درد و سر درد و.....؟
نمی‌دانم، نمی‌دانم...."

بشنوید " قهرمان طبقه‌ی کارگر « Working Class Hero » " را با صداي " جان لنون « John Lenon » "

و شعری از محمد ف آژن - کابل  از اینجا

و نشست خورشید


 ای تو سازنده ای دنیای نوین
کارگر - برخیز
جان به لب آمده
اشکم به فغان می سوزد
یاد آر
همت پاریس کهن
از کران تا به کران
غرش نبض زمان
مژده ناب بشر
                       اکتوبر
هان کجایی که بر نخ نخ خاک
                              خون جاریست
امپراتوری غارت
دست قحطی زدگان می گیرد!!

شرم باد هر نفس زندگی
این صبح و سحر
                     آزادی
گر نگیرم رهی تو
و نشانم شیهه مست ترا
بر دل خاک

کارگر
لنگر انداز به میدان نبرد
مرتدان گرد ستم را به دو چشمان
                              حقیر می مالند
نا رفیقان من افاده گران جلاد
نعره دارند " زمان آمده است "
من که در خشم تو ایمان جوان می بینم
ای تو زایش گر فردای بزرگ
فکر ها فاصله را بر چیده
                              عصر ها نزدیک اند
سو سوی هست در این خانه
                              در آن سا حه دور
تکیه بر بازوی دردمند ترین خواهیم زد
عزم آفاق تو آفتاب بزمین می طلبد
زجر زنجیر تو آهنگ جهان
اوج فریاد تو اکتوبر ما خواهد بود

کارگر
گر تنند بر رهی و اندیشه تو
                              بار اتم
چال صد حادثه را بر دارند
و جهان را به قفس گونه ای معلق به فضا
دور از دسترس انسان و گیاه
پر و خالی بکنند
و صدا را به هوا تیر زنند
دژ دیوار بکشند برتل هر کلبه و راه
آفتاب را نتوان پنهان کرد
فصل انسان که شاه فصل فصول
                              خواهد بود
                              عشق می آید و
                                                 می خواند و
                                                           می ماند پاک
زندگی باز درین مرز نشست
                              خواهد داشت



۱۵ اپريل ۲۰۰۶



افزودن به بالاترين Yahoo! Myweb AskJeeves Google