توی قسمتی از آهنگ It's marical ، راجر واترز ميگه : " ما حق انتخاب داريم " ! و اين رو با يک پوزخندي ميگه که يعني ما بردهايم!!!!
يادم مياد يکي از بچهها ميگفت : " چجوري ميتونيم نسبت به وطني که خودمون توي انتخاب اون نقشي نداشتيم اينقدر تعصب داشته باشيم و به خودمون بگيم وطن پرست؟! "
و البته اين کلمه " وطن پرست " يا " ميهن پرست " برام يکمي گنگ و مبهم هست، احساس مسخرهاي با شنيدن اين کلمه بهم دست ميده - فقط توي فيلم ميهن پرست Mel Gibson اين احساس رو ندارم البته -
ولي حقيقت اينه که نميتونم با اين کلمات کنار بيام، يه چيزي تو مايههاي نژادپرست رو توي ذهنم تکرار ميکنه! و اينکه خب نميدونم واقعاً اگر قرار بود خودمون مثلاً وطن خودمون رو انتخاب کنيم واقعاً کجا رو انتخاب ميکرديم، و همينطور مثلاً کدوم دين رو انتخاب ميکرديم؟! و اصلاً ميتونيم نسبت به چيزي که بيشتر يه اتفاق بوده تعصب نشان بديم؟!
بيخيال.... همه رو گفتم که بتونم حرفم رو بزنم، رک و پوست کنده...
يه زماني فکر ميکردم بايد به کشوري که توش بدنيا اومدم افتخار کنم و خودم رو هميشه متعلق به اونجا بدونم، ولي زود فهميدم که عجب کجراههاي رفته و بيخبرم...!!!
هميشه يه پيشوند و پسوند ايراني بودن را دارم دنبال خودم ميکشونم و هر روز بيشتر نسبت به اون احساس تنفر بهم دست ميده، بيشتر ازش بدم مياد! آخه مگه ميشه اينجا وطنِ من باشه و من نتونم توش آزاد باشم، مگه میشه اینجا وطن من باشه و خاکش به من خیانت کنه؟ مگه میشه اینجا وطن من باشه و من احساس تنفر کنم!؟
نمیدونم ولی روز به روز داره بدم میاد از این به اصطلاح وطن، داره حالم بهم میخوره از ایران و آدمهای زیادی که توی اون دارن زندگی میکنن و فقط و فقط به فکر منافع شخصیِ خودشون هستن! روز به روز داره تنفرم نسبت به کسی که هرروز یکی رو میبینه و همیشه هم به فکر اینه که چجوری یه چیزی ازش بکنه، بیشتر و بیشتر میشه....
بدم میاد و متنفرم از این آدمهایی که دزدی و ارزانفروشی و کثافتکاریهاشون رو گردن نظام و حکومت فاسد میاندازن و راست راست راه میرن و وقتی چیزی رو دولت به اونا تحمیل میکنه اونا هم مشابهش رو به بقیه تحمیل میکنه....
حالم بهم میخوره از به اصطلاح هموطنهایی که دوست دارند همه چیز عوض بشه و هیچوقت حاضر نیستند هیچکاری برای این تغییرات بکنند.... از افرادی که میشینند توی خونهشون و اخبار درگیری نیروهای انتظامی رو با دانشجوها بخاطر گردهمایی یا اعتراض و... میخونند و فقط افسوس میخورن و حرفهای به اصطلاح روشنفکری میزنند.....
حالم بهم میخوره از هرچی روشنفکرِ مسخره، از کسایی که فقط بلدن زر مفت بزنن و بشینن یه گوشه و نگاه کنن ببینند بقیه چکار میکنن... میشینن یه گوشه و به کتک خوردن و باتوم خوردن نگاه میکنن و بیانه و اطلاعیه صادر میکنن و همه چیز را محکوم میکنن...
متنفرم.... متنفرم از ایران و از مردمانی که فقط و فقط به فکر منافع خودشون هستند و بس....
پیوست :
اتفاقات زیادی میافته برای آدم که به این چیزها میرسه.... فکرش رو بکن بعداز پشتسر گذاشتن مشکلات برای تهیه ودیعه پانزده میلیون تومانی خروج از کشور میری دانشگاه و برگه برای نظام وظیفه میخوای و بهت میگن " برای چی میخوای بری ؟ " و همینطور بهت زده میگی " سفر ، تفریج " و بهت میگن " متأسفم، دیگه نمیشه، فقط برای زیارت مکه!!! و کارهای علمی و تحقیقاتی مجوز صادر میشه!!!! " و از همونجا فحش و دری وری میگی به همه راهت رو میکشی میری تو سوراخ موشی که ازش اومدی و خودت رو توی کنج یه تاریکی پنهان میکنی و به همه اتفاقاتی که میتونست بیافته فکر میکنی.... میدونی چیه؟ تو ممنوع الخروج شدی عزیزم... بخاطر هیچی... بخاطر اینکه باید توی مملکتی تخمی زندگی کنی... بخاطر اینکه باید بری زیر پرچم کثیفی که ازش متنفری خدمت کنی و یه کارت بیاعتبار بگیری.... برای اینکه باید برده باشی... باید..................