تبليغاتX
روی مدار زندگی

 

تو را چه سود؟
فقط یک سؤال داشتم
نفرت
جامعه را پلمپ می‌کنند
بنزین بر روی آسفالت!
تابستان، می‌آید...
نسخه‌ی محدود
نبودم...
من اینجا زندگی می‌کنم...
یک عکس و چند خبر... ( کاشان استان شد )
ساک ساک...!
امروز ده سال می‌گذرد...
های! آقایان! کشته مرده های کفر و جنایت و قتل!
این بیت آخر است که حرفی نمی زند
باز باران، با ترانه........
در این بن‌بستِ زمانه‌ی سیاه
انسان ممنوع
درحاشیه‌ی این شهرِ شلوغ
قهرمان طبقه‌ی کارگر
نامه‌ای برای تو، ای انسان


مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
بهمن 1383
اردیبهشت 1383


من و تو
روي مدار زندگي
خودم
روزهای من
شعرهای من
دنیا از نگاه من...
تند و گزنده
از اطراف
موسقي
نقد و نظر
طنز سياه


 

Balatarin


 
بسته در زنجير
خفته در دهليز
پلک بگشا، بالش عادت بدر، برخيز
تا کران‌ها، موج رستاخيز، توفان نهايي را
کرده است آغاز
و کبوتر بر فراز آسمان باز
در زلال بي‌نهايت مي‌کند پرواز

" لحظه‌هاي سبز، لحظه‌هاي سرخ "
" از سعيد سلطانپور "




 



يکي ديگه
روي خط
ولگرد ( قديم‌ترا )
صفحه‌ي عکس‌هاي من
جنگ بسه ( به جنگ نه بگوئيد )













Powered by WebGozar

Balatarin

ليست وبلاگهای به روز شده




©  Copyright 2007 Babak.Nabizadeh



ارسال شده به دنیا از نگاه من... توسط بابک در شنبه 12 خرداد1386
من اینجا زندگی می‌کنم، جایی که یک شب می‌خوابی و صبح که از خواب بیدار می‌شوی می‌بینی :

شماره‌ی تلفنت عوض شده
شماره‌ی موبایلت عوض شده
شماره‌ی پلاک ماشینت عوض شده
شماره‌ی پلاک خونه‌ت عوض شده
اسم کوچه‌ها عوض شده
اسم خیابان‌ها و بزرگراه‌ها و اتوبان‌ها عوض شده
اسم رئیس و معاون و... عوض شده
اسم وزیرها عوض شده
چهارراه‌ها جابجا شده
خیابان‌ها ورودممنوع یا بن‌بست شده
نرخ سود بانک‌ها عوض شده
قیمت میوه و گوشت و مرغ و ... عوض شده
شهر ها استان شده

من اینجا زندگی می‌کنم، جایی که حتی امکان دارد وقتی که صبح از خواب بیدار می‌شوی اسم و فامیل‌ات هم عوض شده باشه و تو هویتِ جدیدی داشته باشی!
من اینجا زندگی می‌کنم جایی که هیچ ثباتِ فرهنگی ، اقتصادی ، سیاسی و ... ندارد
من اینجا زندگی می‌کنم، جایی که هر روز حرف‌ها عوض می‌شود، هر روز دیروز تکذیب می‌شود
من اینجا زندگی می‌کنم، جایی که هر روزاش با دیروزاش متفاوت است، هر روز تغییر می‌کند و پیشرفت می‌کند...!



افزودن به بالاترين Yahoo! Myweb AskJeeves Google


ارسال شده به دنیا از نگاه من... توسط بابک در چهارشنبه 2 خرداد1386

ده سال گذشت؟
آره ده سال گذشت از اونروز، یادت هست....؟

و فرو رفتم در افکار و رؤیاها و آرزوهای دوران نوجوانی‌ام، زمانی که پوسترهای خاتمی در دستم بود و صبح‌ها با آنها به مدرسه می‌رفتم و بعدازظهرها پوسترها و تبلیغات خاتمی در دستم به اینطرف و آنطرف می‌رفتم، از این خیابان به آن خیابان و به هرکسی که می‌رسیدم یکی از آن کارت‌های کوچک می‌دادم که عکس خندان خاتمی بر روی آن بود و پشت آن آرزوهای کوچکِ مارا نوشته بودند. با پسترهای کوچک و بزرگ از این مغازه به آن مغازه می‌رفتیم و هرکجا که می‌توانستیم آنها را می‌چسباندیم.
یکدفعه فرو رفتم در تمام آرزوهایی که داشتیم و امیدهای بزرگی که ما را وسوسه می‌کرد برای تلاشی بیشتر! یاد رأی اولی بودنمان افتادم! یاد شیرین‌ترین رأیی که دادم از روی اطمینانی خالص!

ناگهان فرو رفتم در افکارِ دور و دراز، در افکار بزرگ و کوچک، فکر می‌کردم چقدر از آن آرزوهای نوجوانیِ ما رنگ شد؟ چقدر پاسخِ آن امیدهای زیبا را گرفتیم؟ چقدر به انتخابمان ارزش گذاشته شد؟ چقدر به اطمینانمان احترام گذاشته شد؟

آقای خاتمی، آقای دوم خرداد، آقای بلند پرواز، مگر چه می‌خواستیم ما؟ مگر چه می‌خواستیم از شما؟
که آمدید ناگهان، با آن همه امید و آرزو و بلندپروازی ما را به آوای کوچک‌تر از گلوگاه یک پرنده امید دادید؟ ما که یادمان رفته بود همه چیز را؟ ما که یادمان رفته بود معنای آزادی را؟ ما که یادمان رفته بود صحنه‌ی پشتِ دیوار را! ما که نه حرفی داشتیم و نه چیزی می‌گفتیم! نه به چیزی معترض بودیم نه از کسی چیزی می‌خواستیم!
چه شد که یک دفعه خواستید دنیای بسته‌ی ما را باز کنید؟ چه شد که ناگهان یادتان افتاد که آزادی را به ما یادآور شوید؟ چه شد که ناگهان به این فکر افتادید که به ما امید بدهید؟
مگر ما که حتی فراموش کرده بودیم در خلوت خودمان هم به آزادی فکر کنیم چیزی گفته بودیم؟ مگر ما که حتی فراموش کرده بودیم رنگ شلوار جین را اعتراضی کرده بودیم؟ مگر ما که حتی فراموش کرده بودیم صدای موسیقی را انتظاری داشتیم از شما؟
چرا دوباره یادمان انداختید که ما نیز انسان هستیم! حق آزاد بودن داریم؟ چرا دوباره یادمان انداختید که ما هم می‌توانیم انسان‌وار زندگی کنیم؟ چرا دوباره یادمان انداختید که ما هم می‌توانیم موسیقی گوش کنیم، روزنامه بخوانیم، به کافی‌شاپ برویم، شلوار جین و تی‌شرت بپوشیم، به پارک برویم، در خیابان بخندیم، ما که همه چیز را فراموش کرده بودیم چرا یادمان انداختید؟

چرا یادمان انداختید که ما هم انسان هستیم؟

آقای خاتمی امروز دوم خرداد است، آقای خاتمی امروز ده سال می‌گذر از آنروزی که ما به شما اطمینان کردیم، از آنروزی که به امید شما و دوستانتان بلند شدیم، از آنروزی که شما با خنده آمدید... ( یادتان هست چه لبخندی بر لب داشتید؟ راضی از بیست میلیون ر‌أی....!! )
امروز ده سال می‌گذرد و ما هنوز فراموشمان نشده است آن حرف‌ها را، ده سال می‌گذرد و ما هنوز ایستاده‌ایم، در تندبادی که ریشه‌ها را می‌خواهد بیرون بکشد از خاک..
امروز ده سال می‌گذرد و ما هنوز اینجا هستیم، اما چه امیدی؟ بخدا حیف امید.....
امروز ده سال می‌گذرد و ما هنوز می‌خواهیم طعم آزاد بودن را بچشیم
امروز ده سال می‌گذرد و ما هنوز می‌خواهیم طعم زندگی کردن را بچشیم
امروز ده سال می‌گذرد و ما هنوز می‌خواهیم طعم انسان بودن را بچشیم...

اما آقای خاتمی! شما، در این روز که ده سال می‌گذرد از روشن شدنِ آرزوی ما، چه سخنی دارید؟ چه حرفی دارید برای ما؟ چه امید تازه‌ای؟ چه هدف و راهِ تازه‌ای دارید برای ما؟ برای ما که اطمینان کردیم...؟

 

پ.ن : فراخوان عمومی برای محکوم کردن توحش

( این پست تصحیح شد، یعنی مجبور شدم حذف کنم و دوباره قرارش بدم... نمی‌دونم چه مشکلی پیدا کرده بود ولی کل وبلاگ رو بهم میزد... به همین دلیل نظراتش هم پاک شد. واقعاْ ببخشید.. لینک‌هایی را هم که اینجا بود همه پاک شد. از همه معذرت می‌خوام... )



افزودن به بالاترين Yahoo! Myweb AskJeeves Google


ارسال شده به دنیا از نگاه من... توسط بابک در چهارشنبه 26 اردیبهشت1386

ما را اصلاْ در نظر نگیر، ما که از دید شما نه خدا سرمان می‌شود و نه جرم و جنایت و گناه. ما را اصلاْ در نظر نگیر که اصلاْ چیزی از عدالت و آزادی و خفقان نمی‌دانیم. ما را اصلاْ نگاه نکن، ما را که اصلاْ معنای  انسان را هم نمی‌دانیم!

اما هی با توام، ای خداپرستِ انسان‌دوست و مؤمن، با توام که همه چیز را از دیدِ خودت می‌سنجی و حکمِ بی‌جرم می‌دهی! با توام ای پَستِ بی‌گناه! انسان را می‌فهمی؟ انسان می‌دانی یعنی چه؟ خون و گوشت را درک می‌کنی؟ پناه‌گاه را چی؟ دیده‌ای؟ پناهنده‌را چی؟ می‌فهمی یعنی چه؟
با توام، اصلاْ نه مرا در نظر بگیر نه امثال مرا که همه از بیخ دشمن خدا و انسان هستیم، اما در گوشه‌ی تاریکِ آن اعتقادات و رساله‌های تو چیزی به نام انسان است؟ آیا گوشه‌ی افکار بی در و پیکر قدرت‌طلبانه‌ات می‌فهمد که پناهنده را نباید زد؟ نباید باتوم را بر سر پناهنده کوفت؟ نباید کسی که به تو پناه آورده همانند حیوان راند؟ می‌فهمی انسان را نباید زد؟

به انسان قسم که نه می‌دانی و نه می‌فهمی، نه درک می‌کنی، نه باتوم به سرت خورده نه از پناه‌‌گاه بیرون‌ات کرده‌اند، به آزادی قسم که نمی‌فهمی، به گوشت و پوست همان افغان‌ها که زدی و بیرون کردی از خاکِ ما نه خاکِ تو هیچ بویی از انسانیت نبرده‌ای...

پ.ن: البته خب زمان آن رسیده بود که دیگر افغان‌ها را بیرون کنیم! سال‌های سال برایمان کار کردند، بی‌هیچ بیمه‌ای بی‌هیچ امنیتی بی‌هیچ احترامی و ما فقط افغانی می‌نامیدشان، و آنها بخاطر زندگی پیکر دردمندِ خانه‌بدوششان را به سرمایه‌داران ما با قیمتی اندک فروختند، تا ساختمان‌ها بالا بروند، تا جاده‌ها آسفالت شوند، برق به همه‌جا برسد و....
آن زمان نمی‌توانستیم به کارگر ایرانی بفهمانیم  که این دستمزد تو است و استثمار‌ش کنیم، اما حالا که دیگر قدرت دستمان است! هم کارگر را می‌زنیم هم معلم و دانشجو و..... هم می‌توانیم با قدرت‌مان به همه بفهمانیم که هرکاری که بخواهیم می‌توانیم بکنیم، خب با این تفاسیر دیگر چه نیازی به افغان‌ها داریم؟ وقتی کارگران خودمان هم از روی نیازمندی حاضرند تن و زندگی‌ خود را به سرمایه‌داران بفروشند تا فرزندانشان شب‌ها تکه نانی برای خوردن داشته باشند؟ دیگر چه نیازی به افغان‌ها داریم؟ آنها دیگر داشتند با دست‌رنج‌هایشان برای خودشان خانه می‌خریدند، دیگر بعضی‌هاشان می‌توانستند موبایل داشته باشند و.... پس نیازی به آنها نداریم دیگر..... کارگران خودمان را استثمار می‌کنیم....!!!

بخوانید شعری از «علی مدد رضوانی»، کارگر مهاجر افغانی را به مناسبت اخراج مهاجران افغان:

« شعر را از وبلاگ رفیق هژیز آورده‌ام »

 

«لیلا مهاجر است که حرفی نمی زند

آزرده خاطر است که حرفی نمی زند

لیلا نماد غربت این حال و روز ماست

درد معاصر است که حرفی نمی زند

لیلا برای رنج کشیدن تمام عمر

انگار حاضر است که حرفی نمی زند

گم گشته در هیاهوی رنگ و ریای شهر

انگار کافر است که حرفی نمی زند 

لیلا دلش گرفته از این کوچه های تلخ

فردا مسافر است که حرفی نمی زند

این شعر را برای دل او سروده ام

این بیت آخر است که حرفی نمی زند»



افزودن به بالاترين Yahoo! Myweb AskJeeves Google


ارسال شده به دنیا از نگاه من... توسط بابک در جمعه 7 اردیبهشت1386

سکوت‌ آب‌ مى‌تواند
خشکى‌ باشد و فرياد عطش
‌سکوت‌ گندم‌ مى‌تواند
گرسنگى‌ باشد و غريو پيروزمند قحط
‌همچنان‌ که‌ سکوت‌ آفتاب
‌ظلمات‌ است
‌اما سکوت‌ آدمى
‌فقدان‌ جهان‌ و خداست

غريو را تصوير کن

‌عصر مرا
در منحنى‌ تازيانه‌ به‌ نيش‌خط‌ِ رنج
‌همسايه‌ى‌ مرا
بيگانه‌ با اميد و خدا
و حرمت‌ ما را
که‌ به‌ دينار و درم‌ بر کشيده‌اند و فروخته
‌تمام‌ الفاظ‌ جهان‌ را در اختيار
داشتيم‌ و آن‌ نگفتيم
‌که‌ به‌کار آيد
چرا که‌ تنها يک‌ سخن
‌در ميانه‌ نبود
آزادى
‌ما نگفتيم
‌تو تصويرش‌ کن

" شعر از احمد شاملو "

می‌خواهم بنویسم، از درد، از فریاد، از اشک شاید، اگر مانده باشد قطره‌ای تفته‌تر از گدازه‌های خورشید! اگر گذاشته باشند مانده باشد هنوز در این مجاری‌ِ خشکیده‌ی وجود...
می‌خواهم اشک بنویسم، فریاد درو کنم، فریادی که خفته است شاید، سال‌های سال، در حجره‌ی من، در حنجره‌ی تو، در آخرین پیچ این گلوی خشکیده...
می‌خواهم از درد بنویسم، از دردِ خورشید که می‌بیند و می‌سوزد! از دردِ زمین که لمس می‌کند و خورد می‌شود در خودش، از دردِ تو، از دردِ ما، از درد کهنه‌ی این خاکِ سالخورده، از دردِ فریادهای تو، ای انسان، که نام زن برتو نهادند تا محکوم‌ات کنند در دنیایی که ظرفیت زیبایی‌ها و لطافت‌های تو را نداشت، در دنیای خوک صفتانی که چشمِ دیدنِ چشمان زیبای تو را نداشتند...
می‌خواهم از گریه‌های تو بنویسم، ای انسان، که نام دختر را بر تو نهادند تا به بهترین نحو از تو سود بجویند تا خود را به چهره انسان دربی‌آورند، فارق از آنکه هنوز در باطنِ خود حیوان باقیمانده‌اند و لباس انسانیت را درده‌اند و به خود پوشانده‌اند.....
آه ای انسان، می‌خواهم از تو بنویسم، از تو، از اشک‌های شب‌هنگام‌ات، از نگرانی‌ات، از ترس‌ات...

دیشب را در صدای خفته‌ی بغضِ کهنه‌ام سحر کردم، و هر روز را در صدای لرزه‌ی اندام تو سرخواهم کرد، هنگامی که می‌خواستی زنده بودن را فریاد بکشی، می‌خواستی انسان بودن را تجربه کنی، هنگامی که می‌خواستند انسان بودنت را نفی کنند و چماق نفرت برسرات فرود آورند.
دیشب را با زمزمه‌ی ناله‌وار آزادی سر کردم، اما هر روز را با صدای جیغ تو خواهم لرزید، در خواب و در بیداری، با صدای ترس‌ات از این مبارزان انسانیت و نفی کنندگان انسانیت.
در خودم لرزیدم، و آن صدا، آن صدا، آن صدا، تا تاریک‌ترین و خاموش‌ترین نقاط ذهن‌ام پیچید، و پژواک‌اش گویا بغضِ کهنه‌ی مرا بیدار کرد، هنگامی که کودک بودم و دیدم دختری را به همین شکل سوار مینی‌بوسی کردند و به کجاها که نبردند!
در خودم لرزید، در خودم فرو رفتم، که آخر چرا؟ ای خدا؟ چرا؟ ای خلایق؟ نمی‌بینید؟ این دخترِ سرزمین من است، این دختر ایران است، این همان ناموس است که شما می‌پرستیدش، این همان خواهر من و شماست، این مادر آینده فرزندان این سرزمین است.
کجایید؟ خوابید؟ مستید؟ یا کور و کر و لالید؟ یا دستان‌تان را بریده‌اند؟ چرا بیدار نمی‌شوید از این خوابِ زمستانی؟
کجایی خدا؟ کجایی؟ چرا سایه‌‌ات را دیگر نمی‌بینم در این اطراف؟ چرا نمی‌بینی این کسانی که با لباس انسان دارند انسانیت را می‌کشند در این زمین؟

می‌خواهم فریاد بزنم، نه فریادِ خودم را، فریاد تو را، بلندتر حتی، اگر بتوانم، تا همه بشنوند صدای تو را که فقط آزادی می‌خواستی، امنیت، فقط می‌خواستی زندگی کنی، می‌خواستی وجود داشته باشی...
می‌خواهم فریاد بزنم از تو، و از توهای زیادی که می‌دانم اکنون در فکرتان چه ترسی از دشمنان انسان دارید، می‌دانم چه گریه‌ها که نکرده‌اید در بازداشتگاه‌های این ظالمان.
می‌خواهم فریاد بزنم، نه من، بلکه من‌های زیادی که دیده‌اند تو را و شماها را، شنیده‌اند صدای شما را در کناره‌های شلوغ این شهرِ تاریک، در پیاده‌روهای این شهرِ عجیب.
می‌خواهم، نه من، بلکه ما می‌خواهیم، آزادی را نه فقط برای تو، بلکه برای همه، برای همه‌انسان‌ها، نه فقط در این سرزمین، بلکه در تمام دنیای خاکیِ این زمین، فارق از اسم زن و مردی که بر انسان گذاشته‌اند برای جداسازی‌ها جنسی، فارق از هرگونه تقسیم‌ها اجتماعی، سیاسی، نژادی، و جنسی... 

من صدای‌ات را شنیدم، نه من، بلکه همه صدایت را شنیده‌اند، و آنها که نشنیده‌اند خواهند شنید، و آنها که شنیده‌اند و هنوز بر راه خویش‌اند، روزی خواهد رسید که حقیرانه پا از جاپای انسانیت خواهند برداشت و همه خواهیم دید چه محقر و سربه زیر بیرو خواهند رفت از دایره‌ی بزرگ آزادیِ انسان.

زنده باد آزادی، زنده باد انسان، فارغ از اسم زن و مرد.

مرتبط با تیتر :

فیلمی از زیرپا گذاشتن قوانین حقوق بشر، توسط نیروهای انتظامی، هنگام دستگیری دختری که به بدحجابی محکوم شده است.

 ببینید " دانلود از روي سايت Rapidshare " ( فیلم مستندی که از دستگیری یک دختر به علت بدحجابی! گرفته اند )

 ببینید " بر روی سایت Youtube " ( فیلم مستندی که از دستگیری یک دختر به علت بدحجابی! گرفته اند )

حتماْ این لینکها را برای همه‌ی دوستانتان بفرستید



افزودن به بالاترين Yahoo! Myweb AskJeeves Google


ارسال شده به دنیا از نگاه من... توسط بابک در پنجشنبه 16 فروردین1386
اتحاد ملی، انسجام اسلامی! و چاپ اسکناس پنج هزار تومانی با نقش آرم انرژی هسته‌ای و نوشته Persian Gulf ، دستگری ملوانان انگلیسی - به حق یا ناحق - و اینکه رئیس جمهور به یکی از این ملوانان چنین می‌گوید : توفیق اجباری شد که سفری به ایران بی‌آیید! و جواب ملوان : ما که اینجوری فکر نمی‌کنیم ولی میشه از این دید هم بهش نگاه کرد!  و خب این حرف فکر کنم کافی باشد.
و اینکه، با اینکه در روزهای پایانی سال ۸۵ بطور عجیبی چندنفری آزاد شدند و بعضی‌ها به مرخصی رفتند و انگار شهرام جزایری از مد افتاد! اما در همین روزهای نیمه‌اول فروردین گویا قرار است جای خالی افراد را با کسان دیگری پرکنند.... بخیر بگذرد!
و اگر از همه‌ی اینها بگذریم باز هم می‌رسیم به همان اتحاد ملی! زیر سایه متحد کردن نه متحد شدن! و انسجام اسلامی، زیر سایه‌ی یکنواخت کردن!؟

اتحاد ملی فقط با متحد شدن تمام احزاب و بکار گیری از احزاب سیاسی موافق و منتقد ممکن پذیر است، اما راه دیگر رسیدن به اتحاد ملی از میان برداشتن نیروهای غیر موافق و یا کسانی که میل چندانی برای متحد شدن با کسانی که ضد آرمان‌های آنها را دارند، ندارند. و خب باید نشست و دید که اینبار متحد شدن از راه متحد کردن بوجود می‌آید یا از راه متحد شدن!
و اینکه انسجام اسلام! چرا و چگونه؟ چرا انسجام اسلامی؟ آن هم در کشوری که ادیان دیگری هم هستند! یعنی دین باید یکی باشد! یا آنها جزء متحدین به حساب نمی‌آیند؟ و چگونه می‌توان انسجام اسلامی را بوجود آورد؟ درحالی که درمیان مسلمانان هم افکار و عقاید گوناگونی وجود دارد! و اصلاْ چرا باید در کشوری که ادیان دیگری هم زندگی وجود دارند و با وجود مدارک تاریخی بسیار که دین رسمی و قدیمی ایران را چیز دیگری معرفی می‌کند باید ایران بر پایه و اساس اسلام! اداره شود؟ و یا اصلاْ چرا باید پشتیبان کشور دین باشد بجای آنکه کشور پشتیبان دین باشد!؟ و اصلاْ چزا چنین پایبند تذکرات احکام دین باشیم آن هم در قرنی که در واقع نیاز به بسیاری از احکام دین را از بین می‌برد! و شاید برای من چرا اصلاْ دین؟ مگر نه اینکه هرکس آزاد است برای انتخاب سرنوشت خودش! ( جهنم آزاد را مقدم می‌دانم به بهشت تحمیلی ! ) و واقعاْ چرا؟!

و اصلاْ برای من واقعاْ اسم گذاری روی سال که چندسالی است مرسوم شده چه اهمیت دارد و چه هدفی را پیش رو دارد؟! چه سیاستی است که بر روی یک سال اسم خاصی گذاشته شود در حالی که اگر از نیمی از مردمی که در همین کشور زندگی می‌کنند بپرسید امسال چه سالی است قبل از هرچیز این اسم به ذهن‌اش می‌رسد که سال خوک! پس چرا باید چنین تظاهر کرد که نام دیگری هم می‌توان بر روی سال گذاشت! و فکر می‌کنم از سال بعد نام ماه‌ها هم تغییر می‌کند! و شاید حتی نام روزهای هفته! و چه وحشتناک است زمانی که بخواهند نام ما را هم تغییر بدهند زیر سایه‌ی متحد کردن ملتی که زیاد میلی به متحد شدن ندارند!
و یکی میگفت خلایق را هرچه لایق! زمانی که بوش برای اولین بار در امریکا از صندوق رأی بیرون آورده شد درست مانند اتفاقاتی که در ایران خودمان هم می‌افتد، همه گفتند پشت صحنه کسان دیگری بودند، اما برای بار دوم که باز هم بوش سرش را از صندوق رأی بیرون آورد معلوم بود که باید گفت خلایق را هرچه لایق! و فکر کنم در این مدت کوتاه کافی بوده که شباهت‌های دولت امریکا و ایران و همینطور مردم این دو کشور را مشاهده کنیم! و خب اگر اتفاقات قبل دوباره تکرار شود می‌توان گفت که پشت صحنه چیز دیگری هم هست؟!
اینکه دو نفر که هردو از قدرتی برخوردارند بخواهند وضعیت دو کشور را برهم بریزند، بخاطر لج‌بازی و شاید بچه‌بازی، کمی مضحک بنظر می‌رسد و شاید بیشتر احمقانه! اما این رأی ماست! هرچند که رأی من و شما هم شاید نبوده باشد! اما این انتخاب اکثریت جامعه است!
و وقتی می‌گویم شباهت‌های مردم امریکا و ایران بخاطر این است که در امریکا هم درصد بالایی بی‌سواد وجود دارد! مردم امریکا هم به دین خود اهمیت زیادی می‌دهند و حتی درصد بالای هم مانند ایران خرافاتی هستند! چشمان مردم امریکا هم مانند ما به دنیای بیرون خودشان بسته است! و بیرون از دنیای‌شان همان‌چیزی است که برایشان توصیف می‌کنند! ( جالب اینجاست که یکی از دوستان از کالیفرنیا به تهران می‌آمد، که یکی از همکاران‌اش در آنجا بهش گفته بود الآن توی ایران مردم سوار اسب و شتر هستند؟ ، درست همانطور که ما فکر می‌کنیم الآن توی ایالات متحده همه اسلحه به کمر بستند و دارند یکدیگر را می‌کشند و به هر دختری که می‌پسندند تجاوز می‌کنند ) و اینکه مردم آمریکا هم بیشتر دوست دارند به حال خودشان باشند و گلیم خودشان را از آب بیرون بکشند تا اینکه به فکر دیگری هم باشند!!!
و خب این تشابهات فکر کنم برای اینکه چرا دونفر، یکی در یک طرف کره‌ی زمین و دیگری در اینطرف، اینقدر شبیه هم هستند و از سیاست‌های باطل برای نشان دادن قدرت خودشان به هم استفاده می‌کنند و.... کافی باشد! نه؟
و خب اینکه در هر دو کشور مردم سرشان به چیزهای زیادی گرم است که بیشتر وقت‌ها یادشان می‌رود دنیایی بیرون از  دنیای آنها هم وجود دارد. و اینکه بیشتر سعی می‌کنند خودشان را به دست متحد کنندگان بدهند تا به دست متحد شونده‌ها!

و باقی ماجرا که گفتن ندارد.
و خب سالی که نکوست از بهار‌اش پیداست؟! درحالی که امسال را با قطعنامه‌ی شورای امنیت آغاز کردیم باید ببینیم با چه چیز خاتمه می‌دهیم.



افزودن به بالاترين Yahoo! Myweb AskJeeves Google


ارسال شده به دنیا از نگاه من... توسط بابک در سه شنبه 22 اسفند1385
امروز داشتم از میدانِ ونک به سمت خانه می‌آمدم، در یکی از گوشه‌های میدانِ ونک چادری را برپا کرده بودند که بالای آن پلاکاردی زده بودند که روی آن نوشته بود " دستاوردهای ۲۸ سال انقلاب اسلامی " یا یک همچین چیزی درست در ذهن ندارم! داخل آن را نگاهی انداختم، پراز کتاب‌های معارف و دینی و نهج‌البلاغه و سی‌دی‌ها و نوارهای نوحه و غیره.... و سریعاْ از ذهنم گذشت که واقعاْ چه دست‌آوردهای زیاد و مهیج و معقولی در طیِ این ۲۸ سال نگهداری انقلاب داشته‌ایم.

هشت سال دفاع به اصطلاح مقدس! با وعده‌هایی مبنی بر ظهور امام زمان! جوانان را زیر تانک و تیر و گلوله و روی مین فرستاده‌ایم و از پولِ خرید و فروش اسلحه پولِ خوبی به جیب زده‌ایم و در آخر صلح کردیم و صدام را برادرِ خودمان کردیم!
هنوز یادم هست، با اینکه کودک بودم، نورهای قرمز رنگی که در آسمان می‌دیدیم و سریع به زیر پله و جای امنی پناه می‌بردیم و بعد صدای انفجار و خراب شدنِ خانه‌ئی یا خانه‌هایی روی سر بی‌گناهانی که کیلومترها حتی از منطقه جنگی دور بودند.
هنوز یادم هست، با آنکه کودک بودم، سال‌ها در خفقان زندگی کردیم، هشت سال رئیس جمهوریِ آقای رفسنجانی، کسانی که لباسِ آستین کوتاه می‌پوشیدند با دستانی رنگ خورده به خانه باز می‌گشتند، و اگر عکسی روی تی‌شرت یا لباسی بود پاره می‌شد یا رنگ زده می‌شد، در مدرسه نمی‌توانستیم شلوار جین بپوشیم، دفترهای‌مان همه کاهی بود و مدادهایمان همه توخالی!
هنوز یادم هست، سدها و پل‌هایی که در آن سال افتتحاح شدند و افتخار مهندسین ایرانی دانسته می‌شدند که در روز افتتاح توسط سردار سازندگی! گفته می‌شد! و یکی از بارزترین این افتخارات پلِ کلاک در ابتدای شهرِ کرج هست که بی‌مصرف‌ترین پل در این محدوده هست!
هنوز یادم هست، فضای سبز روبروی خانه‌مان در چنگالِ مسجدسازی به ویرانه‌ای بدل شد و هنوز که هنوزه مسجدِ ساخته شده دارای یک گنبد نیست! مسجدی که در طبقه‌ی زیرزمین آن سالنِ فوتبال ساخته شده! و بماند که چه پول‌ها که به اجبار نگرفتند!
هنوز یادم هست، مدرسه‌ی دوران ابتدایی‌ام که در چنگال یکی از همین پل‌های دورانِ سازندگی خراب شد و چندی بعد پل هم روی سرِ مردمی بیچاره خراب شد!
هنوز یادم هست، که به علتِ نرفتن به نمازخانه و نخواندن نماز تا پای اخراج از مدرسه رفتم!
هنوز یادم هست در میدان تجریش مینی‌بوس مینی‌بوس دختران را به علت بدحجابی سوار می‌کردند و به جایی می‌بردند و بعداز مدتی آنها را با گیس‌های بریده و چادری بر سر در آنسوی میدان رها می‌کردند.
هنوز یادم هست یک چادریِ بی‌سر و پا به علت داشتن لاک روی ناخون‌های مادرم چه برخوردی با ما داشت!
هنوز یادم هست، تلفن خانه‌مان به مدت طولانی شنود میشد و هنوز که هنوزه علتِ واقعیه این کثافتکاری را نفهمیده‌ام!
هنوز یادم هست یک بعداز ظهر که از انقلاب به سمت خانه می‌آمدم در خیابان جمالزاده چطور نیروهای امنیتی بدنبال مردم می‌کردند و آنها می‌زدند، هنوز یادم هست، خاطره‌ی تلخِ کوی دانشگاه را، خاطره‌ی تلخ باتوم‌هایی که خورد بر سرِ جوانان بی‌گناه! و کسانی که از بالای خوابگاه به زمین افتادند!
هنوز یادم هست با آنکه بچه بودم، اضطراب پدرم را در تابستان خونین سال ۶۷، خاورانِ خونین را و دوستانِ دورانِ دانشجوئی پدرم که به گورِ دسته‌جمعی تبعید شدند!
هنوز یادم هست، در ایست بازرسی، وسط جاده سه ساعتِ تمام ماشین‌مان را گشتند، و حتی به من که یک کودک ۷ ساله بودم هم رحم نکردند!
هنوز یادم هست، چطور ویدئو و نوارهای آن را در پتو و زیر صندلی ماشین پنهان می‌کردیم و به خانه دیگران می‌بردیم تا یک فیلم یا یک کارتون ببینیم!
هنوز یادم هست، شلاق‌هائی که بخاطر داشتن یک نوار کاست به شوهرخاله‌ام زدند!
هنوز یادم هست، جریمه‌ی نقدی‌ئی که بجای شلاق پرداختیم تا خاله‌ام که به حکم بدحجابی محکوم شده بود نجات پیدا کند!
هنوز یادم هست..... یادم هست، تمام دست‌آوردهای ۲۸ سال جمهوری اسلامی را، دست‌آوردهای تلخی که خاطراتِ سیاهی را در دورانِ خوبِ زندگی‌مان سایه انداخته‌اند و نمی‌توان فراموش‌شان کرد! دست‌آوردهای شومی که نظامِ سرکوب برای نگاه داشتن حکومتِ خود به آنها دست پیدا کرد!

از صبح به این فکر می‌کنم، که آیا این بود تمام این دست‌آوردها؟ یا جایی از این دفترچه‌ی سیاه شده‌ی خاطراتِ ما دست‌آوردِ شیرینی هم بوده است که با به یاد آوردن‌اش کمی خوشحال شویم؟ چیزی مانده که برای بدست آوردن‌اش خوشنود باشیم؟ آیا چیزی هست که برای از دست ندادن‌اش چنین سکوتی را پیشه کرده‌ایم؟ یا شاید فقط تصمیمی از روی تجربه تلخِ این ۲۸ سال خفقان و سرکوبی است؟ یا فقط به این می‌اندیشیم که بدتر از این هم می‌تواند بشود؟ همانطور که شد!

آری واقعاْ چه کسی مسئول است؟ چه کسی پاسخگو است؟ چه کسی باید جواب ذهنِ پرسشگر جوانانِ زیادی را بدهد که هر روز از خود می‌پرسند دست‌آورد ۲۸ سال نظامِ خفقان چه بوده است؟
بجز به یغما بردن فرهنگ و تمدن و تاریخ ایران؟
بجز ساخت و ساز مساجد و ترویج دینِ اسلام؟
بجز سرکوب هر نیروی ضد حکومتی؟
بجز ایجاد فضای خفقان در جامعه؟
بجز خاموش کردن صدای منتقدان؟
بجز ایجاد یک حکومت نظامی؟
بجز افزایش فقر؟
بجز کمک رساندن به فلسطینی‌ها در حالی که در ایران روزانه چندین و چندهزار نفر در فقر جان می‌دهند؟
بجز وعده‌های پوچ، در حالی که نیمی از ایران در محرومیتِ کامل به سر می‌برند؟
بجز صادرات گاز به کشورهای همسایه در حالی که نیمی از شهرهای محروم ایران هنوز با مشکل نفت دارند در سرمای زمستان می‌لرزند؟
بجز افزایش سالانه‌ی تورم و پائین آوردن قدرت خرید احتیاجات روزمره‌ی مردم؟
و... و.... و... و...

و آیا واقعاْ کسی هم هست که بی‌آید پاسخگو باشد؟ صادقانه بگوید در این ۲۸ سال چه کرده‌اند؟ چه بدست آورده‌اند و چه از دست داده‌اند؟
و آیا واقعاْ کسی پاسخگو هست که این قطار سریع‌السیرِ بدون ترمز تا کجا می‌خواهد پیش برود؟ تا کجا می‌خواهد ایران به عقب بازگرداند؟ به دوران سختِ بعداز جنگ با عراق؟ به دوران دولتِ موقت؟ یا به عقب‌تر حتی؟
آیا کسی واقعاْ پاسخگو هست که کجاست نفتی که قرار بود سرِ سفره‌ی مردم باشد؟ درحالی که نان هم از سرِ سفره‌ی آنها دزدیده شد؟
آیا کسی پاسخگو هست چرا دانشجویانی که از دولت انتقاد می‌کنند چنین سرکوب می‌شوند؟
آیا کسی پاسخگو هست؟ که چرا؟ که چرا؟ و چراهائی که نمی‌توان در فرصتی کوتاه آنها را به زبان آورد!

و به فردا فکر می‌کنم!
به فردایی که تحرکاتی جدی‌تر در دنیا علیه ایران بوجود بی‌آید، و به بازگشت به دورانی که با سختی آنرا گذراندیم و حالا باید بازهم آنرا تجربه کنیم، تا شاید یادمان نرود که ما از کجا آمده‌ایم!
تا یادمان باشد همیشه که ما ملتی همیشه محتاج به جامعه‌ی خارج از کشورمان هستیم، و نه راهی در پیش گرفتیم که بی‌نیازمان کند از آنها نه راهی که با آنها دری به سازش باز کنیم، نه خواستیم قبولشان کنیم نه خواستیم که خودمان را بسازیم، و همیشه به یک جامعه خودکفایِ نیازمندِ مصرف‌گرا باقی‌ماندیم، چه در صنعت چه در باقیِ امور!
و حال کار به‌جایی می‌رسد که اروپا اعلام می‌کند که ما به گاز و نفت ایران هیچ نیازی نداریم! چرا؟ چون برادرانِ هم‌کیشمان انرژی نفت و گازِ آنها را برای همیشه تعمین می‌کنند. به ما اعتماد می‌دهند و وقتی پشتمان را کردیم از پشت خنجر می‌زنند و ما بخاطر منافع خودمان، بخاطر وارد کردن محصولاتِ موردِنیازمان از کشورهای عربی همیشه مجبوریم آنها را برادرانِ خودمان بنامیم.
باید میلیون‌ها دلار به کشورهای دیگر کمک کنیم تا روابطشان را با ما قطع نکنند در حالی که فقر و بیچارگی در کشورمان هرروز بیشتر و بیشتر می‌شود!

و در نظر بگیرید فردایی را که دوباره دفترهای بچه‌هایمان کاهی می‌شوند، مدادهایشان توخالی، و برای بدست آوردنِ احتیاجات روزمره‌ی خودمان باید با دفترچه و کوپن و غیره در صف‌های طویل، با بچه‌ای در آغوش ساعت‌ها بایستیم، با اعصابِ خورد با هم سرِ صف دعوا کنیم، تا کمی روغن، برنج، قند و شکر و ... بگیریم تا فقط بتوانیم در مقابل سؤال‌هایی که بچه‌هایمان از ما می‌کنند پاسخی ندهیم!
باید باز هم گوشه‌ی کارتِ ماشین‌مان سوراخ شود، دوباره بنزین دزدی رواج پیدا کند، دزدی رواج پیدا کند، فروش احتیاجات خانه در بازار سیاه دوباره رایج شود، و وقتی در صف ایستاده‌ایم با چشمانی پرسشگر ببینیم آقازاده‌ها را سوار بر ماشین بدون هیچ مشکلی در زندگی‌شان، و وقتی کودکمان می‌پرسد مامان، چرا ما نداریم؟ فقط بغضی همراه با آهی از روی افسوس به انها پاسخ دهیم.....
باید به ابتدای تاریخِ ۲۸ ساله‌ی خودمان بازگردیم تا دولت‌مردانمان حرفشان را به کرسی بنشانند و در جامعه‌ی بین‌الملل کم‌نیاورند، باید همه باهم بهای هسته‌ای شدنمان را بدهیم و هیچ سودی از این هسته‌ی زهرآلود نبریم، باید همه باهم در قطار بدون ترمز بسوزیم و خاکستر شویم تا بهای نابودی اسرئیل را پرداخت کنیم! باید همه با هم در کنارِ هم به کمبود دارو، رواج بیماری، کمبود مواد غذائی و غیره تن دهیم تا بهای سنگینِ تبلیغات دینِ دولت‌مردانمان را در سرتاسرِ دنیا بپردازیم....
و در آخرِ خط! همه با هم دفترِ چرکین و ننگین خاطراتِ تلخمان را برای کودکانمان به ارث بگذاریم تا سال‌های سال بعد آنها بی‌آیند و دوره کنند دست‌آوردهای چندین سال حکومتی را که باز هم باید به عقب بازگردد و کودکانِ کودکان‌مان دوباره ببیند روزهایی را که پدرانِ پدارنِ‌شان نیز آنرا دیده‌اند....

آری، همه باید با هم پشتِ پنجره‌های خاموشِ این خانه‌ها بنشینیم و به نوای خاموشِ جاروی رفتگرِ پیری گوش فرا دهیم که در فقر و بیچارگی دارد با نفرتی دوچندان آسفالت سختِ خیابان را از خاکِ آلوده‌ی تاریخ پاک می‌کند.
باید همه با هم بنشینیم پشتِ پنجره‌های خاموشِ این خانه‌های تاریک، تا با هم گوش فرا دهیم به صدای خاموش و سکوتی ممتد، هنگامی که برقِ خانه‌هایمان در روزِ اول سالِ نو قطع می‌شود و نورزمان را در تاریکی شروع ‌کنیم، و در برابر کودکان‌مان که سؤال می‌کنند، چرا برق نداریم؟ هیچ پاسخ ندهیم و به نجوای جیرجیرک‌ها گوش فرا دهیم تا دوباره شاید بتوانیم چراغی کوچک در خانه‌هایمان روشن کنیم....
باید همه با هم بنشینیم پشتِ پنجره‌های خاموشِ این خانه‌ها، و شاهدِ تکرارِ دوباره‌ی تاریخی باشیم که با چنگ و دندان آنرا گذراندیم به امید روزهای روشنی که برای کودکان‌مان تصور کرده بودیم. و افسوس بخوریم که چرا چنین شد؟ چرا دوباره به عقب بازگشتیم؟ چرا تاریخِ تلخ‌ِ این میهن دوباره تکرار می‌شود و ما فقط مشاهده‌گران خوبی هستیم برای تماشای صف‌های طول و درازِ مادرانی که برای خرید احتیاجاتِ زندگی ساعت‌های می‌ایستند و خمِ ابرو به پیشانی‌های چروکیده‌شان نمی‌آورند تا کودکان‌شان نفهمند چه بر آنها گذشته است......



افزودن به بالاترين Yahoo! Myweb AskJeeves Google


ارسال شده به دنیا از نگاه من... توسط بابک در دوشنبه 14 اسفند1385
خوشحالم، واقعاْ خوشحالم!
چرا؟
خب برای اینکه اینجا مهد عدالت و مهرورزی است!
( + ) چون دولت ایران نمونه‌ی یک دولت با وعده‌های خوب و عمل شده است!
چون اینجا عدالت برای همه اجرا می‌شود!
( + ) برای اینکه اینجا کسانی که امنیت ملی را برهم می‌زنند می‌برند و در زندان می‌اندازند بدون هیچ پرونده‌ای!
( + ) چون اینجا جوانی را مفسد فی‌العرض می‌دانند و او را اعدام می‌کنند!
چون اینجا انسان‌ها را سنگسار می‌کنند!

خوشحالم!
چون اسکناس پنج هزار تومانی برایمان چاپ می‌کنند تا دیگر لازم نباشد برای خرید یک کیلو گوجه پنج عدد اسکناس هزارتومانی با خود ببریم.
( + ) خوشحالم چون روی اسکناس تازه چاپ شده‌ی‌مان نوشته‌اند : " دانش اگر در ثريا هم باشد، مرداني از فارس به آن دست خواهند يافت "
خوشحالم چون علم، تمدن، فرهنگ و وحشی‌گری تازیان به پارس هم رسیده است....!!!

و من واقعاْ نمی‌دانم الآن در شهر تازیان هستم یا در شهر پارسیان؟!

خوشحالم!
چون واقعاْ هیچ کجای دنیا به خوبیه اینجا نیست...

در نزدیکی روز درختکاری، درختان چندین ساله‌ی پارکی را از ریشه درمی‌آورند و جای‌اش اتوبان می‌کارند و نهال‌های دیگری را در زمینی در داخل شهر می‌کارند و بعد به صاحب ملک جواز ساخت و ساز و تخریب محیط زیست را نمی‌دهند!

خوشحالم!
من واقعاْ خوشحالم که اینجا هستم....
و به همان شدتِ خوشحالی‌ام می‌خواهم فریاد بزنم..... ( البته اگر توی این شلوغی کسی هم بشنود )


آزادی، عدالت!
گاهی از خودم می‌پرسم مگر چیست این آزادی و عدالت که باید بهائی چنین سنگین برای بدست آوردن‌اش بپردازیم؟ مگر خواسته‌ی زیادی‌است؟ چرا باید حکومت‌ها چنین باشند؟
بعد جواب‌ می‌دهم به خودم و در ذهن‌ام تصور می‌کنم دنیایی که :
دولت‌اش براساس عدالت و آزادی‌خواهی و دور از محور دین‌سالاری پایه‌گذاری شده، همه با هم برابرند، زن و مرد، یهود و مسلمان، مسیحی و زرتشتی، هر کسی در حزب سیاسیِ خود در سایه‌ی قانونی عادلانه فعالیت می‌کند، به کسی زور نمی‌گویند، مردم برای بدست آوردن نان شب در ۲۰ سالگی پیر نمی‌شوند، امنیت و آرامش و عدالت و آزادی بر قرار است، نه جنگی، نه خونی.
انتخابات عادلانه است، همه حق رأی دارند و رأی ملت از روی عدالت شمارش می‌شود، همه سرجای خودشان هستند، همه حق چاپ نشریه و روزنامه را دارند و می‌توانند اعتقاداتشان را بیان کنند. می‌توانند دولت را نقد کنند و از آن ایراد بگیرند، می‌توانند بی‌عدالتی را در هرکجایی بی هیچ ترسی زیر سؤال ببرند.

و بعد احساس می‌کنم یک جای کار می‌لنگد! اگر حکومت‌ها چنین باشد دیگر نمی‌توانند اشتباهی بکنند، باید صادق باشند، نباید وعده‌های پوچ بدهند، نباید مالیات‌هایی که می‌گیرند خرج ساخت و ساز بیهوده بکنند، نمی‌توانند زیر سایه‌ی دین از چیزهایی که محروم‌اند جلوگیری کنند، نمی‌توانند خبرها را از مردم پنهان کنند، نمی‌توانند وام‌های ملیاردی به کسی بدهند و بعداْ که سهمشان را نگرفتند او را به زندان بی‌اندازند و بعد فراری‌اش بدهند، نمی‌توانند بندهای زندان‌هایشان را پر کنند، نمی‌توانند عقده‌گشایی کنند و مردم را بیهوده دستگیر کنند، نمی‌توانند قانونی را که خودشان نوشته‌اند زیرپا بگذارند و ککشان هم نگزد! نمی‌توانند راست راست راه بروند و از عدالت و آزادی صحبت کنند درحالی که خفقان بی‌داد می‌کند.

و بعد فکر می‌کنم چرا باید دولت‌ها باید اینچنین باشند که برای این کارها مردم را قربانی کنند؟!
قربانی خواسته‌های پوچ و قدرت طلبانه‌ی خودشان.
همان کارهایی که رژیم شاه با آنها کرده است آنها با ما می‌کنند، مانند بچه‌ای که عقده گشائی می‌کند، و زمانی که قدرت را از دست می‌دهند و در تیررس قرار می‌گیرند خودشان نبوده‌اند و دستشان بوده و تقصیر آستینشان بوده!

و خب فکر نمی‌کنم سرانجام چنین حکومت‌های به بهشت گلگونی برسد که در خواب و بیداری می‌بینند.....

آه اگر آزادی سرودی می‌خواند
کوچک همچون گلوگاه پرنده‌ای
هیچ کجا دیواری فرو ریخته برجای نمی‌ماند!


امروز گفتم بابا از خاله خبر نداری؟ خیلیا رو گرفتن. زنگ زدیم و متأسف شدم وقتی شنیدم که خاله شهلا را که جز مهربانی در صورت‌اش چیزی ندیدم را گرفته‌اند.
آخر این مردان که ادعای قدرت و برتری دارند و حکومت مردسالاری را زیر عبای دین می‌گردانند چگونه می‌توانند چنین پست و وحشی باشند که به زنانی که فقط برای حمایت دوستانشان آمده‌اند نشسته‌اند یک گوشه هم رحم نمی‌کنند؟
و فکر می‌کنم رژیم اسلامیِ اجباریِ ایران خودش را خیلی کوچک و حقیر کرد وقتی از شنیدن صدای آزادی و حقِ زنانی که می‌گویند از مردان کمترند ترسید و دست به وحشی‌بازی زد و چنین خاطره‌ی تلخی را دوباره در دفتر پوسیده و سیاه حکومت خود قلم زد.
و یک آفرین می‌گویم به شما شیر زنانِ ایرانی که چنین اینان را به وحشت آورده‌اید که به نوشتن چنین اراجیفی واداشتید تا فقط بتوانند خودشان را خوشنود کنند و نفرت را در بین مردم بیشتر کنند.

آماده‌ام برای هشتم مارس تا با صدای بلند فریاد بزنم آزادی را.

اضافه شده : امضاء کنید درخواست آزادي بي قيد وشرط مدافعان حقوق زنان که در تاريخ 13 اسفند 1385 دستگير شدن



افزودن به بالاترين Yahoo! Myweb AskJeeves Google


ارسال شده به دنیا از نگاه من... توسط بابک در شنبه 5 اسفند1385
کودک آرام نشسته بود روی پای پدر‌
عروسک کوچک‌اش دست‌اش بود
و به لبخند پوچِ خداحافظی پدر نگاه می‌کرد
چشم دوخته بود به صورتِ پدر
و پدر فقط با چشم‌های کوچکِ فرزند خداحافظی میکرد

آری
جنگ این است
نابودی
ویرانی
بی‌پدر شدن دختری کوچک
بی‌خانه شدن مادر و کودکی دیگر
ویرانه و نابودی
سیاهی و تباهی
آری
جنگ این است

مرد پشتِ خاکریز نشسته بود
کاغذی را با ته‌مانده مدادِ کوچک‌اش سیاه می‌کرد
سیگاری گوشه لب‌ دود میشد
بی‌سرنوشت
و بی هیچ رؤیایی
و بی‌هیچ توجهی به آنچه پیش خواهد آمد
همه چیز از پیش تعیین شده بود
خط‌های نقشه کشیده شده بود
راه‌های نفوذ و خاکریز دشمن مشخص بود
و مرد می‌دانست که این آخرین چیزی‌است که می‌نویسد

آری
جنگ این است
نابودی
ویرانی
بی‌پدر شدن دختری کوچک
بی‌خانه شدن مادر و کودکی دیگر
ویرانه و نابودی
سیاهی و تباهی
آری
جنگ این است

کودک به صورت مادراش نگاه می‌کرد
به اشک‌های سردی که بر روی گونه‌های او می‌لغزیدند
و تابوت را
در زیر انبوهی از تاج‌ها گل می‌دید
و ژنرال را که بلند بلند از پدر‌اش تقدیر می‌کرد
و مدالِ افتخاری را نثارِ جسد او می‌کرد

آری
جنگ این است
نابودی
ویرانی
بی‌پدر شدن دختری کوچک
بی‌خانه شدن مادر و کودکی دیگر
ویرانه و نابودی
سیاهی و تباهی
آری
جنگ این است

 


پیوست : 

نمی‌دانم دنیا چرا همینطور که می‌چرخد همه چیز را دارد بهم می‌ریزد. دارد همه را به اینطرف و آنطرف پرتاب می‌کند. دارد جای انسان‌ها را عوض می‌کند. و انگار کسانِ زیادی هستند از این سرگیجه‌ها خوششان می‌آید. آنها که برای بر قدرت ماندن به هر کاری دست می‌زنند و خود را زیر عبای دین و حکومت و قوانین پنهان می‌کنند. زیر چادر قوانینی که همه آلوده به همان حکومتِ دینی است.
حکومت‌های که از جانِ هیچکس نمی‌گذرند و برای دور ماندن از گزند تصحیح شدن و انتقاد و برای پنهان شدن از معترضان‌شان همیشه پشت پرده‌ی تاریکِ این صحنه‌ی خونین می‌نشینند و فتوای می‌دهند.
و همیشه یادشان می‌رود که این مردمی که دارند آنها را به یغما می‌برند همان‌هایی هستند که سال‌ها قبل آن‌ها را که هیچ نقشی در انقلابِ خونینِ ۵۷ نداشتند به مسند قدرت نشاندند. و البته بهتر است بگویم ننشاندند، خوشان نشستند.
یادم می‌آید پدرم خاطره‌ای میگفت، از روز ۲۱ بهمن همان سال ننگین و خونین. از میدان امام حسین که کسانی پشت بلندگوها فریاد می‌کردند که امام حکم جهاد نداده است مردم به خانه بروید و ساعاتی بعد تازه متوجه شده بودند که برای بدست آوردن حکومت زود حرکت کرده‌اند و تا پای شکست رفتند و آن موقع فریاد کردند که آی مردم امام حکمِ جهاد داده است...
و هنگامی که میدیدم که به راحتی می‌گویند ما آمدیم! حکومت شاه را نابود کردیم احساسِ حقارت می‌کنم که پدارن و مادران و دوستانِ ما خونشان ریخته شد، به زندان رفتند و به خیابان آمدند در مقابل گلوله‌های سربازانِ همین ایران و به همین سادگی این انقلاب را به نام متدینین! تمام می‌کنند.....

و این روزها و این سال‌ها احساس می‌کنم چقدر ما راحت کنار کشیدیم و بیهوده فقط صحنه را تماشا کردیم و هیچ نگفتیم.... خاوران را خونباران کردند و انگار سوکوتمان لبخند کوچکی بر لب‌های سیاه‌شان نشاند. دانشگاه را آتش زدند و ما انگار زیادی زود کم آوردیم....
و حالا می‌دانید! فکر می‌کنم باید کمی فریاد هم بکشیم.... یا لاقل با صدای بلند بگوئیم که با ساکت نیستیم!
بی‌آیید نگذاریم باطبی‌ها برای ما فقط تصوری شود که فقط بتوانیم به آن نگاه کنیم و افسوس بخوریم... بی‌آیید نگذاریم باطبی‌ها را از ما بگیرند.... بی‌آیید نگذاریم از سکوتمان سوءاستفاده کنند و هرکاری می‌خواهند بکنند....
بی‌آیید کمی هم با هم و در کنار هم برای آنها فریاد بزنیم.... همین و همین.....

بدینوسیله اعلام میداریم که در روز جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸۵برابر با ۲ مارس ۲۰۰۷ ما بمدت يک روز بطور سمبليک در ايران وجهان بخاطر اعتراض به نقض شدیدحقوق بشر ازطرف جمهوری اسلامی ايران به اعتصاب غذا دست می زنیم. خواستار آزادی احمد باطبی وهمهء زندانيان سياسی در همهء نقاط ايران هستيم. خواستار برچيده شدن همهء قوانين وابزارهای نقض حقوق بشر درايران چه درزندانها وچه درسطح جامعه، نظير شکنجه واعدام وهتک حرمت انسانها می باشيم.



افزودن به بالاترين Yahoo! Myweb AskJeeves Google


ارسال شده به دنیا از نگاه من... توسط بابک در یکشنبه 8 بهمن1385
... و ما آنقدر عقب‌مانده‌ایم!
که مانند انسان‌های نخستین که آنها را بت‌پرست می‌شماریم برای خدایانمان قربانی می‌دهیم تا از گزند روزگار دور بمانیم.....!

پ.ن : تکراری‌ست اما دوست‌اش دارم!!!!

 پیام آوران صبح در راه اند
با صورتهایی رنگ باخته

آورده اند پیامی از خدایان
پیام ظلم و استبداد و جنگ

پیام آوران صبح در راه اند
این خنیاگرانِ بی شرم



افزودن به بالاترين Yahoo! Myweb AskJeeves Google


ارسال شده به دنیا از نگاه من... توسط بابک در پنجشنبه 23 آذر1385
قرن‌ها جنگ، قرن‌ها کشت و کشتار
خونریزی، ویرانی
قرن‌ها پیشرفت بشریت، ارتقاء سلاح‌های جنگی
پیشرفت استراتژی جنگ، شیوه‌های جدید کشتارجمعی
سلاح‌های جدید، تانک‌ها و هلی‌کوپتر‌های پیشرفته
قرن‌ها تلاش برای بدست آوردن آب و خاک بیشتر

احساس خوب، قدرت و ثروت
کالسکه‌هایی با تزئینات طلا تا لیموزین‌ها ضدگلوله
گستردگی مرز کشور
بدست آوردن منابع نفتی بیشتر
قحطی و خشکسالی
انبارهای مواد غذایی برای روز مبادا
بمب‌های خوشه‌ای، بمب‌های هسته‌ای

تهدید‌ات می‌کنند، دشنام‌ات می‌دهند
فرصت تسلیم شدن می‌دهند
تحریم‌ات می‌کنند، اصلاح‌ات می‌کنند
با تانک به گاراژ خانه‌ات می‌آیند
با موشک به به اتاق زیر شیروانی می‌آیند
خانه خرابت می‌کنند، آواره‌ات می‌کنند
بیچاره‌ات می‌کنند
یک کلام، نابودات می‌کنند

من دوست‌ات هستم
من مراقب‌ات هستم

هزاران سال جنگ و خونریزی
هزاران سال پیشرفت نوع بشر
پیشرفت‌های علمی بزرگ
ارتقاء سلاح‌های جنگی
بمب‌های هوشمند
هزاران سال به خاک و خون کشیدن
جنگیدن برای مرز بیشتر
آب و خاک بیشتر
مردم بیشتر

هزاران سال مانند سال‌های سنگی زیستن
فقط برای جنگ، خون، و زمین.....



افزودن به بالاترين Yahoo! Myweb AskJeeves Google