ارسال شده به
روزهای من توسط بابک
در یکشنبه 20 خرداد1386
نبودم، یعنی سفر بودم، میخواستم یک هفته از همه چی دور باشم، بدون هیچ خبری! میخواستم یک هفته نه به اینترنت دسترسی داشته باشم نه به تلوزیون و روزنامه و خبر و غیره و غیره... فقط و فقط استراحت...
At first I was afraid. I was petrified. I kept thinking I could never live Without you by my side. But then I spent so many nights Just thinking how you'd done me wrong. I grew strong. I learned how to get along.
And so you're back from outer space. I just walked in to find you here Without that look upon your face. I should have changed my fucking lock. I would have made you leave your key If I'd have known for just one second You'd be back to bother me.
Oh now go. Walk out the door. Just turn around now. You're not welcome anymore. Weren't you the one Who tried to break me with desire? Did you think I'd crumble? Did you think I'd lay down and die? Oh not I.
I will survive. As long as I know how to love I know I'll be alive. I've got all my life to live. I've got all my love to give. I will survive. I will survive.
It took all the strength I had Just not to fall apart. I'm trying hard to mend The pieces of my broken heart. And I spent oh so many nights Just feeling sorry for myself. I used to cry. But now I hold my head up high.
And you'll see me with somebody new. I'm not that stupid little person Still in love with you. And so you thought you'd just drop by, And you expect me to be free. But now I'm saving all my lovin' For someone who's lovin' me.
Oh now go. Walk out the door. Just turn around now. You're not welcome anymore. Weren't you the one Who tried to break me with desire? Did you think I'd crumble? Did you think I'd lay down and die? Oh not I.
I will survive. As long as I know how to love I know I'll be alive. I've got all my life to live. I've got all my love to give. I will survive. I will survive.
" Cake / I Will Survive "
ارسال شده به
روزهای من توسط بابک
در جمعه 31 فروردین1386
پشتِ پرده آنجا پشتِ تمامی این سیاستها و این قوانین آنجا در کنارهی خیابانی شلوغ پشتِ تمامِ این روزهای شلوغ جوانکی همیشه نشته کنار جوی پتوئی چرکین بر دوشاش بستهی سیگاری در جیباش همیشه به این فکر میکند " آیا پشتِ این دلمشغولیها پشتِ این دغدغهها پشتِ تمامِ اینها که بخاطرشان میجنگیم کسی هم به فکر او هست که تنها و بیکس افتاده کنارِ جوی و میکشد دردِ این شهر شلوغ را همیشه بر دوشِ خویش؟! "
ارسال شده به
روزهای من توسط بابک
در جمعه 18 اسفند1385
با اینکه امسال هشتم مارس از سالهای پیش با سرکوب بیشتری روبرو شد و حتی از قبلاز آن خشونت نسبت به فریادهای آزادی خواهانهی زنان آشکارا شروع شده بود! اما با شکوهی دو چندان برگزار شد! امسال ثابت شد که حتی با بازداشت، خشونت و سرکوب کردن هم نمیتوانند فریادِ آزادیخواهان را به سکوتی اجباری بکشانند و حتی به زور و ضربِ باتوم و مشت و لگد هم نتوانستند مردمی که آزادی میخواهند را به گوشهی گود بکشانند. و این فقط نشان دهندهی ضعف نظام اسلامی است که نتوانستند جنبشِ آزادی را سرکوب کنند و فقط آبرویِ نداشتهی خود را بیش از پیش خدشه دار کردند.
""" به بهارستان نرسیدم، ابتدا گفتند برنامه برگزار نمیشود و وقتی شنیدم که برگزار شده دیگه دیر شده بود. اما گویا نظامیان بدجوری وحشیگری کرده بودند. اما در دفتر تحکیم وحدت تونستم باشم لاقل، دوستانی که آزاد شده بودند رو ببیم، مخصوصاْ خاله شهلا را که بیصبرانه آزادیاش را انتظار میکشیدم. متأسفانه نتونستم عکسی بگیرم. اما برنامه به خوبی اجرا شد. """
ارسال شده به
روزهای من توسط بابک
در پنجشنبه 7 دی1385
یک شب بیادماندنی.... با منصور اسانلو و ناصر زرافشان.... با سختیهایشان در زندان و خاطراتشان، با حرفهایشان و ............
تا کی باید این همه بیحرمتی و این همه بیعدالتی؟! تا کــــــــــــــــــــــی؟!
ارسال شده به
روزهای من توسط بابک
در جمعه 28 مهر1385
میدونی......... تو این روزای بارونی تو این روزای پائیزی تو این روزای ابری
دلم فقط یه معجزه میخواد.......
همین....!!!
ارسال شده به
روزهای من توسط بابک
در چهارشنبه 4 مرداد1385
یه نگاهی بکن به دور و برت! پراز چیزهای تکراری شده، حرفهای تکراری، خیابونای تکراری، منظره های تکراری، روزهای تکراری، شبهای تکراری، آدمهای تکراری، حتی چراغهای راهنمای تکراری! دنبال یه سری منظره های جدید، حرفهای نو، فکرهای جدید میگردم، دنبال یه سری کارهای جدید! خسته شدم از این روزمرگی و تکرار، از این چراغهای راهنمایی مسخره....
پ ن: فکر کردم نه من حرف تازه ای دارم بزنم نه تو حال شنیدن حرفهای تکراری رو داری.... گفتم شاید یه مدت کوتاهی خفه بشم برای همه بهتر باشه....
ارسال شده به
روزهای من توسط بابک
در دوشنبه 26 تیر1385

آهای صدامو میشنوی؟ تو که دوست داشتی توی آسمونا پرواز کنی! تو که دوست داشتی وسط سیاره ها زندگی کنی! تو که می خواستی نابغه باشی، اسطوره باشی! تو که می خواستی ستاره باشی! آهای با توام، تو که اونجا توی تنهای داشتی برای خودت زندگی میکردی! فکر میکنم به آرزوی همیشگی ات رسیدی نه؟ میدونم، اون بالا نشستی داری گیتارت رو کوک میکنی! داری به یه ترانه جدید فکر میکنی! نه؟
آهای با توام، الآن داری حال میکنی؟
....
ارسال شده به
روزهای من توسط بابک
در پنجشنبه 22 تیر1385
شکایت، بازرسی، کلانتری، دادسرا، دوباره کلانتری، دنبال شهود! دوباره کلانتری، دوباره دادسرا... و باز هم پرونده ارجاع شده به کلانتری!!!
پ.ن : عجب بازی مسخره ای شده ...
ارسال شده به
روزهای من توسط بابک
در یکشنبه 11 تیر1385
و خب با اینکه من اصلاْ فوتبالی نیستم! و خب باز هم با اینکه من زیاد فوتبال نگاه نمیکنم و زیاد هم بهش اهمیت نمیدم! و همه اینها بخاطر عقاید شخصی هست... اما من واقعاْ روی برزیل یک تعصب خاصی دارم و بصورت خاصی دوستشون دارم...!!! و من واقعاْ اون رونالدوی توپلی مپلی رو با اون رونالدینیو همیشه خنده رو و بامزه رو و اون کارلوس که خیلی.... هستش رو واقعاْ دوست دارم...
واقعاْ دوست داشتم که برزیل برنده بشه... ولی نمیدونم چرا نشد! و واقعاْ از ته دلم ناراحت شدم..... اصلاْ برای من اون کاپ یا هرچیزی که هست با اسم برزیل ثبت شده... تو کتم نمیره یکی دیگه صاحابش بشه!!!! ولی خب اونجوری که می خواستم نشد...
ولی چه بخوای چه نخوای همه این فرانسه و ایتالیا و آلمان و اینا رو بریز دور........ و البته اصلاْ دوست ندارم که یکی از این بالایی ها قهرمان بشه.... پرتغال بیشتر لیاقتش رو داره.....
فقط برزیل!
 هی پسرا بخندید... شماها قهرمانید..!!
ارسال شده به
روزهای من توسط بابک
در چهارشنبه 3 خرداد1385
خیلی خوبه که :
یه کسایی رو دارم که می تونم براشون نگران باشم و یه کسایی رو هم دارم که برام نگران میشن
این نشون میده :
ارزش خیلی چیزا خیلی بیشتر از اینهاست. و من برای این ارزش قائل میشم و بهش احترام میزارم
خب.... حقیقتش اینه که من واقعاْ احساس خوشبختی میکنم!!!
|