ارسال شده به
خودم توسط بابک
در شنبه 5 خرداد1386
خب من هم به بازی دعوت شدم...! مثل اینکه باید چیزهای سختی بنویسم.
۱- شاملو : پانزده سالم بود که برای اولین بار شاملو شناختم، شعر از مرگ اولین شعری بود که از شاملو خواندم و چه خوش نشست بر دلم، انگار چیزی را در سنگ فرو کرده باشند رفت در اعماق وجودم. شاملو بیشتر از آنکه برای من یک شاعر باشد یک تفکر است، کسی که چیزهای زیادی از او یاد گرفتم.
۲- راجر واترز : چهارده یا پانزده سالم بود که برای اولین بار آهنگ آجری دیگر در دیوار را از پینکفلوید گوش دادم، بعدها بیشتر دنبالش رفتم و کمکم با راجر واترز آشنا شدم همه کارهایش را به هر سختیئی بود پیدا کردم و گوش کردم و فهمیدم که بیشتر از آنکه یک آهنگ ساز یا خواننده باشد تعهدی نسبت به انسان بودن دارد!
۳- ال-چه گوارا : شخصیتی که برای من همیشه اسطوره آزادگی، انسان دوستی، عدالتخواهی بوده و خواهد بود. اولین بار در پانزده سالگی شناختمش، بعدها بیشتر باهاش آشنا شدم و چند کتاب ازش پیدا کردم و خواندم و بیشتر از پیش شیفتهی شخصیت چهگوارا شدم.
۴- مادرم : اسطورهی مقاومت!
۵- پدرم : افسانهی دوست داشتن!
۶- ولادیمیر مایاکوفسکی : شعرهایش مجذوبم میکنه، توی شعر خیلی ازش کمک گرفتم و چیزهای زیادی ازش یاد گرفتم.
۷- آقاجون : پیرمردی با موهای یکدست سفید، با آن دچرخهی سبز، با آن رادیویی که همیشه داشت اخبار پخش میکرد.
شاید خیلی چیزها و افراد دیگهئی باشه ولی فکر کنم اینها اولین چیزهائی بود که به ذهنام رسید، و به نظرم مهترینهایش هم بودند!
ممنون از فردان که مرا دعوت کرد به این بازی.
و من هم باید چهار نفر را دعوت کنم : سیاوش ، ایمان، امین، و هیلدا.
ارسال شده به
خودم توسط بابک
در چهارشنبه 9 اسفند1385

آه ارنستو، ای کاش میشد آن آرمانهایی که تو برایشان جنگیدی، و با غرور پر افتخار مردی، زنده میماندند. ایکاش میشد که آنها که همیشه از تو سخن به میان میآورند، از سوسیالیسم میگویند و به آن میبالند، عکس تو را برروی دیوار میزنند و همیشه با تو به دیگران پز میدهند معنای واقعیِ آزادی را میفهمیدند، ایکاش درک میکردند آزاده بودن را. آه ارنستو، ایکاش آنها که برروی لباسهایشان عکس تو را همهجا دنبال خود میکشند، کلاه چریکی میخرند به قیمتهای زیاد، کافهها را پر میکنند و روزنامهها را میجوند و سیگار میکشند و خمِ ابرو به میان میرانند معنای حقیق آن حرفی را که زدی میفهمیدند. آه ارنستو، دلم گرفته است، از آن همه ارزشی که تو و پدرانِ ما برایاش جنگیدند نابود شد و دیگر ارزشی ندارد. آه ارنستو، دلم برایات تنگ شده است، برای لبخندات هنگامی که خسته و نومید سیگاری زیرِ لب دود میکردی و چشم میدوختی به بیکرانی که همیشه درآن سرزمینی بود که آزادی را میپروراند و عدالت را پذیرا بود و مردماناش همه آزاده بودند. آه ارنستو، ایکاش آنها که سنگِ تو را به سینه میزنند میفهمیدند معنای اینکه گفتی : " یک نفر برای همه، همه برای یک نفر "......
آه ارنستو، دلم گرفتهاست، از این همه دادی که بیداد میشود، از این همه آرمانی که بینام میشود، از این همه صدائی که سکوت میشود و از این همه انسانی که بیهوده میشود. دلم گرفته است، از این همه روزهائی که بیهوده نشستهایم و هیچ نمیگوئیم و هیچ نمیکنیم و انگار آرمانهایمان را در میان کتابهای سوسیالیسمی و روشنفکری گم کردهایم... میدانی ارنستو، دلم گرفته ، دلم عجیب گرفته است... از این روزگاری که انگار به هیچ قیمتی نمیخواهد به ما بفهماند که سکوت بس است...!
ارسال شده به
خودم توسط بابک
در پنجشنبه 2 آذر1385
اگه صبح بشه اگر خورشید بیاد بالا هوا روشن بشه یکمی گرم بشه
شاید بلند بشم ساکام رو بردارم برم یه جای دور
اگه صبح بشه آسمون ابری باشه برف اومده باشه رو زمین سفید باشه هوا یکمی سرد باشه
کلاهامو میزارم چکمههامو پام میکنم میرم به کوه
اگه فردا بشه امشب تموم بشه یه روزِ دیگه شروع بشه من دوباره بیدار بشم از جام پا بشم
شاید که یه فکری بکنم یه کارِ تازهای بکنم یه حرفِ تازه بزنم یه بلخندِ جدید بردارم بزارم رو صورتام
اگه فردا بشه مگه فردا چی مشه؟ اگر صبح بشه مگه باز شب نمیشه؟ اگر فردا بیاد مگه فردا دوباره امروز نمیشه؟ مگه امروز فردا نبودش؟
اگه فردا بشه اگه فردا بشه ....
ارسال شده به
خودم توسط بابک
در شنبه 27 آبان1385
عصرهای جمعه ، عصرهای خاموش ، عصرهای ساکت... بیحوصلگیهای غروبهای جمعه ، غروبهای متروک و سوخته... عطر لحظههایی که میخوای سعی کنی نگهشون داری ولی نمیتونی... مثل دوران مدرسه، که بعداز تمام بازیها و تلوزیون نگاه کردنها و خوشیها، تنها مونده بودی با یه عالمه تکلیف انجام نشده و درسهای خوانده نشده و فکر و خیال و اسارت توی لحظههای خوشی که گذرونده بودی.... مثل وقتی که تیک تیک اول آهنگ گذری در تاریخ عصرهای جمعه بعداز اخبار پخش میشد و خطی میکشید روی تمام لحظههای خوبی که گذرونده بودی....
عصرهای جمعهها، برای من همیشه گره خورده به این حصار خستگی، و فراموشی یجور حس بیخودی که معلوم نیست از کجا داره میاد... همینجوری میاد و آروم زمزمه میکنه :
Ticking away the moments that make up a dull day You fritter and waste the hours in an off hand way Kickung around on a piece of ground in your home town Waiting for someone or something to show you the way
.....
And you run and you run to catch up with the sun, but, it's sinking And racing around to come up behind you again The sun is the same in the relative way, but you're older Shorter of breath and one day closer to death
....
ارسال شده به
خودم توسط بابک
در چهارشنبه 10 آبان1385
نه، خدایی تا حالا فکرشو کردی؟ فکر کردی چندساله که روی اون صندلی آهنی که با زنجیر وصل شده به اون چهارچوب آهنی نشستی؟ آره همون تاب رو میگم! چند ساله سرسره بازی نکردی؟ چند ساله که از بالای الاکلنگ دنیای کوچیکت رو تماشا نکردی؟ چند ساله هیجان برعکس از سرسره بالا رفتن رو حس نکردی؟ چند ساله سرگیجه چرخ و فلک رو توی وجودت احساس نکردی؟ چند ساله وقتی تاب بالای بالا میره از ترس و هیجان و خوشحالی جیغ نزدی؟
خدایی چند ساله که با حال و هوای یه بچه ۱۰ ساله توی پارک راه نرفتی، ندویدی، بالا پائین نرفتی؟
میگفت: خیلی از ماها حاضریم نیمی از عمرمون رو بدیم تا به دوران کودکی برگردیم؟
تا حالا فکر کردی کوکیهات کجا رفته؟ کودکیهات رو کجا خاک کردی؟ زیر کدوم درخت بید پارک؟ پای کدون دیوار کاهگلی باغ؟ زیر کدوم سنگ بزرگ ساحل؟ تا حالا فکر کردی کودکیهاتو همراه کدوم بادبادک به آسمون فرستادی و باد اونو با خودش برد؟ یا توی کدوم بادکنک دمیدی و گذاشتی گوشه اتاق تا بترکه؟ تا حالا فکر کردی کودکیهاتو چجوری و چرا رها کردی؟ اون احساسات نابی که هیچوقت از یادشون نبردی و نمیبری؟ فکر کردی چرا هیچوقت نتونستی مثل اون زمانها باشی؟
میگفت: دلم هوس سرسره بازی کرده، هوس دوچرخه سواری تو کوچه پسکوچهها، دویدن رو چمن و بین درختها!!! بالا رفتن از درخت گردو، پریدن توی استخر کوچیک وسط باغ، وسط ظهر تابستانی! دویدن و عرق کردن و خنک شدن زیر سایه بید مجنون وسط باغ!
تاحالا نشستی به این فکر کنی که کودکیهات رو کجای این دنیای شلوغی که برای خودت درست کردی چال کردی؟ کجا فراموشش کردی و تنها گذاشتیش؟ تا حالا فکر کردی چرا دیگه نمیتونی به دنیای کودکیایت برگردی؟
ارسال شده به
خودم توسط بابک
در یکشنبه 12 شهریور1385
و من می دانم زندگی همینطور است پر از فراز و نشیبهای بی خبر پر از آمد و رفت های بی صدا
من می دانم می دانم زندگی خواب زیبایی است رؤیایی کودکانه اندیشه ای تلخ فریاد کَر
من می دانم می دانم زندگی همین است بی وقفه پراز آمد و رفت ها پی در پی همیشه در جریان پر از عشق های کور پر از جنگ های بیهوده
می دانم می دانم زندگی همین است
ارسال شده به
خودم توسط بابک
در شنبه 28 مرداد1385
بابا بیدارم کرد گفت"بابک مامان نمی تونه نفس بکشه، خاله رو صدا کن" وقتی خاله اومد، چشمای بابا رو که دیدم، اون صورتی که پنج سال با تمام وجودش از همه چیزش مایه گذاشته بود رو دیدم، فهمیدم که خوابی که دیدم اینبار برای همین چهار دیواری بوده. برای همین خودمون. بابا گفت" بابک تموم شد" صداش میلرزید ولی گفت " محکم باش ". حتی نمی تونستم گریه کنم،
یادش بخیر مادرم، مریم مقدسِ من، مهربانِ مهربانِ من، یادش بخیر، بانوی زیبای پدر، عزیز آقاجون، یادش بخیر غول زیبای رنجی که دردی چنین شکننده را چنین تاب می آورد که مبادا قطره اشکی بر روی گونه های ما بچکد....
ارسال شده به
خودم توسط بابک
در سه شنبه 6 تیر1385
مرد نشسته بود روی سکوی جلوی خونه، توی موهاش به سختی میشد نخ های سیاه رو پیدا کرد، اما با وسواس خاصی شانه شده بود، و صورتی که به دقت تمام اصلاح شده بود. نشسته بود روی سکوی جلوی خونه، تو یه بعداز ظهر دم کرده تابستانی، جلوی خونه رو آب پاشیده بود، انگار منتظر کسی باشه، همینطور چشم دوخته بود به سر کوچه و منظره درختهای دوردست، اصلاْ انگار تو یه دنیای دیگه ای بود.... مدتها بود، شاید سالها، از وقتی که یادم هست این مرد همینجا بود، هر روز بعدازظهر چه تابستان چه زمستان، جلوی خونه رو آب می پاشید ، همیشه با موهای شانه شده و صورت مرتب، انگار که از مدتها پیش منتظر کسی باشه... سالهای سالِ که این مرد همینجاس، اصلاْ تکون نخورده، هنوز می تونم اون موی سیاهی که سالها پیش پشت گوشش پیدا کرده بودم رو ببینم، اصلاْ هیچ تغییری نکرده، انگار که نه پیر میشه نه جوون میشه.... همینه که هست بدون هیچ تغییری...
مرد نشسته بود روی سکوی جلوی خونه، تو یه بعدازظهر لعنتی دیگه..... آخه بی شرف تا کی؟ تا کی باید منتظر بشینی؟ « " با خودم میگم، هر وقت که از جلوش رد میشم! " »
ارسال شده به
خودم توسط بابک
در یکشنبه 21 خرداد1385
به یه چیزایی امیدوارم از یه چیزایی دل کندم به یه چیزایی رسیدم یه چیزایی رو ول کردم منتظر یه چیزایی هستم یه کسایی رو دک کردم یه کسایی رو نگه داشتم یه حرفایی رو زدم یه حرفایی رو انداختم دور یه فکرهایی رو پرورش دادم و.... خب هرجوری فکر میکنم می بینم که من باید میرفتم.... ولی...!!!!
سیا؟ اون قرصا رو من باید ۱۱ساعت یکبار می خوردم یا ساعتی ۱۱تا؟!
پ.ن : من واقعاْ حالم خوب نیست... چون بزرگترین اتفاقی که امکان داشت برام بیفته نیفتاد!!!
ارسال شده به
خودم توسط بابک
در دوشنبه 15 خرداد1385
من نتیجه تلاش زندگی ام
و زندگی نتیجه تلاش من است
این سرنوشت نیست که آینده مرا رقم میزند
این من هستم که آینده را به سرنوشتی خوب تبدیل میکنم
این من هستم که تلاش میکنم، زندگی میکنم
و بدون جنگیدن تسلیم نمی شوم
و بدون تلاش کردن چیزی نمی خواهم
|