تبليغاتX
روی مدار زندگی

 

تو را چه سود؟
فقط یک سؤال داشتم
نفرت
جامعه را پلمپ می‌کنند
بنزین بر روی آسفالت!
تابستان، می‌آید...
نسخه‌ی محدود
نبودم...
من اینجا زندگی می‌کنم...
یک عکس و چند خبر... ( کاشان استان شد )
ساک ساک...!
امروز ده سال می‌گذرد...
های! آقایان! کشته مرده های کفر و جنایت و قتل!
این بیت آخر است که حرفی نمی زند
باز باران، با ترانه........
در این بن‌بستِ زمانه‌ی سیاه
انسان ممنوع
درحاشیه‌ی این شهرِ شلوغ
قهرمان طبقه‌ی کارگر
نامه‌ای برای تو، ای انسان


مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
بهمن 1383
اردیبهشت 1383


من و تو
روي مدار زندگي
خودم
روزهای من
شعرهای من
دنیا از نگاه من...
تند و گزنده
از اطراف
موسقي
نقد و نظر
طنز سياه


 

Balatarin


 
بسته در زنجير
خفته در دهليز
پلک بگشا، بالش عادت بدر، برخيز
تا کران‌ها، موج رستاخيز، توفان نهايي را
کرده است آغاز
و کبوتر بر فراز آسمان باز
در زلال بي‌نهايت مي‌کند پرواز

" لحظه‌هاي سبز، لحظه‌هاي سرخ "
" از سعيد سلطانپور "




 



يکي ديگه
روي خط
ولگرد ( قديم‌ترا )
صفحه‌ي عکس‌هاي من
جنگ بسه ( به جنگ نه بگوئيد )













Powered by WebGozar

Balatarin

ليست وبلاگهای به روز شده




©  Copyright 2007 Babak.Nabizadeh



ارسال شده به نقد و نظر توسط بابک در پنجشنبه 7 تیر1386

خب ما که حرفی نداریم، حکایت حکایتِ همان جوکی است که حتماْ شنیده‌اید، پادشاهی هرچه بر مردم ظلم می‌کند می‌بیند این مردم هیچ نمی‌گویند و یکروز دستور می‌دهد برای ورود و خروج از دروازه‌های شهر مردم باید.... ( و خب حتماْ شنیده‌اید این حکایت را... )

بنزین هم سهمیه‌بندی شد، البته بطورِ خیلی غیرمنتظره ( که البته اگر غیراز این بود باید شک می‌کردیم ) آن هم در ساعات پایانی روز و مردم هم در مقابل به پمپ‌بنزین‌ها حجوم بردند و تو سر و کله‌ی هم زدند، پمپ بنزین را آتش زدند و غیره و غیره....

کاری به اینکه رفتار کدام طرف این ماجرا درست بوده ندارم، اما نظر شخصیِ خودم هم گران شدن بنزین است، ولی نه با سبکی که دولتی بی‌تجربه می‌خواهد آنرا تجربه کند و به زور به خوردِ جامعه بدهد.
در هیچ کجای دنیا، حتی در فقیرترین کشورها هیچگونه جیره‌بندی بنزین وجود ندارد که فلانی و فلانی و بهمانی از آن حرف می‌زنند، در همه‌جای دنیا بنزین گران است، اما تمام دولت‌ها راهکارهایی هم در دسترس مردم گذاشته‌اند.
شما نگاهی بی‌اندازید به وضعیت حمل و نقل عمومی از جمله مترو و اتوبوس و تاکسی و غیره در کشور خودمان و همینطور در همین کشورهای اطراف خودمان نه اروپا و امریکا! ببینید یک فرد برای سوار شدن به این وسایل نقلیه چقدر منتظر می‌ماند و با چه وضعیتی سوار می‌شود. و حالا برگردید به همین تهران خودمان! اتوبوس در خوشبینانه‌ترین‌ حالت هر یک ربع یکبار می‌آید و تازه اگر بتوانی خودت را در میان آن جمعیت ایستاده و نشسته جا بدهی و در نظر بگیر که باید یک مسیر پرترافیک را در گرما و همینطور در میان فشارهای داخلی اتوبوس بایستی آن هم با یک اعصاب و روان خورد از همه چیز و هیچ چیز!
یا مثلاْ مترویی که هنوز مردم برای سوار شدن به آن گاهی اوقات به ناچار از روی یکدیگر نیز عبور می‌کنند. و همه‌ی اینها درحالی است که هر روز اعلام می‌شود فلان تعداد اتوبوس و واگن اضافه شده و از طرفی دیگری هم در اخبار اعلام می‌کنند که ما از بزرگترین تولیدکنندگان اتوبوس در منطقه هستیم ( البته در منطقه‌ای که صنعت خودرسازی‌ِ چندان بزرگی ندارد! ) اما نه من دیده‌ام نه شما این اتوبوس‌ها را  ( البته دروغ نگویم، گاهی اوقات که از کنار پارکینگ‌های ایران خودرو و کمپانی‌های دیگر در جاده‌ی کرج رد می‌شود اتوبوس‌هایی که معلوم نیست چقدر آنجا خوابیده‌اند را می‌بینم! )
و حالا در نظر بگیرید نه مردم تهران، این مناطق خوش آب و هوا را مثلاْ! مردم بندر در آن گرما و شرجی بودن هوا و... باید با کدام امید کولر خودروی خودشان را روشن کنند؟

این یکی از این راهکارها بود که متأسفانه در این موارد ما فقط به وعده‌هایی پوچ گوش می‌دهیم و بس. نه عملی قاطع دیده‌ایم نه اتوبوس و مترویی!

یکی دیگر از این راهکارها سوخت‌های جایگزین و ارزان است. و خب خوب می‌دانید که همه از CNG دم می‌زنند که سال‌های سال است که استفاده‌ی آن در تمام دنیا منسوخ شده است، آن هم به علت بالابردن اصطحلاک زیاد موتور خودرو و همینطور بوی بدی که از اگزوز خارج می‌شود ( در مرکز شهر به این بوی دیوانه کننده حتماْ بر خورده‌اید که سردردِ بدی هم دارد ) ( در نظر بگیرید یک خودرو فقط با گاز طبیعی بخواهد حرکت کند، به علت خشک بودن  CNG موتور خودرو در بهترین حالت بعداز سه ماه نیاز به تعمیر خواهد داشت! آیا دولت هزینه‌ تعمیر این خودرو را پرداخت می‌کند که به مراتب شاید بیشتر از مصرف بنزین یک خودرو در سه ماه باشد! ) اما در اروپا موتورهای دیزل جایگزین این گازطبیعی شده‌اند که هم ارزان هستند و هم اینکه با پیشرفت کارخانه‌های خودروسازی موتورهای دیزل به مراتب پاکیزه‌تر و حافظ محیط زیست تولید می‌شوند که خوشبختانه برای خودروهای ساخت داخل هم این موتورها موجود است ( موتورهای دیزل HDI پژو - سیتروئن که در نوع خود از پاکیزه‌ترین موتورهای دیزل هستند که نوع ۲۰۰۰ آنها در خودروی ۲۰۶ در اروپا موجود است و همینطور نوعی دیگر بر روی خودروی زانتیا و پژو ) که البته استفاده از موتورهای دیزل طبق قانون ایران ممنوع اعلام شده است ( به علت آلودگی آنها ) در حالی که این قانون نیاز به بازبینی دارد و باید آن را تغییر دهند تا لاقل بتوان این نوع موتورها را جایگزین کرد.

و البته اینکه مصرف روزانه هر خودرو بر اساس ترافیک شهری بالا می‌رود که با وضعیت ترافیک شهری ایران باید به آن تن داد و نیز در این میان باید ابتدا راه‌حلی هم برای این ترافیک‌های بی‌سرانجام پیدا شود.
و موارد زیادی که به طور کل در این طرح پیش‌بینی نشده یا اصلاْ مهم نبوده است برای مسئولان این طرح.
و با کمال تعجب هر روز می‌بینیم که سخن از پیش‌بینی‌ها می‌آید و همه‌ی مسئولان مربوطه می‌گویند که ما تمام پیش‌بینی‌ها را کرده‌ایم و راه را هموار کرده‌ایم، اما بحث بر سرِ هموار کردنِ راهی است که نه آنکه هموار نشده است بلکه گویا ناهموارتر هم شده است، تا دولت به آرزوهای دست‌نیافتی توسعه‌ی اقتصادی خود برسد.

و اما...
آیا فکری برای کسانی که زندگی خود را با همین خودرو می‌گذرانند ؟ آیا کار جایگزینی برای آنها در نظر گرفته شده است؟ آیا فکری برای مسافرینی که با همین خودروهای شخصی روزانه از جایی به جایی می‌روند که حتی یک تاکسی هم حاضر به سوار کردن مسافران نیستند شده‌ است؟
آیا فکری به حال کسانی که محل کارشان در اطراف شهر است که نه تاکسی آن مسیر را می‌رود نه اتوبوس و مترو شده است؟
آیا فکری به حال کسانی که در دمای بالای چهل درجه باید با خودروی خود یک مسیر طولانی را تا محل کار خود بروند شده است؟
آیا این درست است که اگر کسی بخواهد به مسافرت برود باید چهار ماه خودروی خود را بخواباند تا بتواند بنزین لازم را ذخیره کند؟
آیا فکری برای وضعیت نابسامان حمل و نقل شهری شده است؟ آیا فکری شده است که یک کارمند بتواند به راحتی و سروقت خود را به محل کار خود برساند؟
آیا واقعاْ آنقدر محدوده‌ی این حمل و نقل شهری وسیع است که بتواند تمام مناطق را پوشش دهد؟ و آیا فکری به حال حمل و نقل حومه‌ی شهری شده است؟ آن هم در حالی که بسیاری از کارگران باید برای رسیدن به محل کار خود به خارج شهر بروند و آن هم در وضعیتی که سرویس ایاب و ذهاب ندارند!
آیا درست است که یک کارگر برای رسیدن رأس ساعت به محل کار خود در خارج از شهر مجبور باشد حداقل ۲ ساعت زودتر از خانه بیرون بی‌آید؟ آیا این کارگر با این وضعیت نیرو و انرژی کامل برای یک کارِ بهینه را خواهد داشت؟
آیا فکری به حال بازار سیاه بنزین شده است؟ آیا فکری به حال اتفاقات بعدی شده است؟ آن هم درحالی که یکبار تجربه‌ی این فاجعه را داشته‌ایم؟ انفجار مخزن‌های ذخیره در خانه‌ها، بنزین دزدی، بوجود آمادن بازار سیاه !؟
آیا واقعاْ مسئولانی که دم از پیش‌بینی می‌زنند فکر همین دیشب را کرده بودند؟ آیا به فکر چنین فاجعه‌ی تلخی افتاده بودند؟

یاد تجربه‌ی تغییر ساعت کار بانک‌ها می‌افتم، که دولت با چع لجاجتی آن را مدتی به هر صورتی که بود نگه داشت، آن هم به این دلیل که ترافیک شهری بهتر بشود و واقعاْ چه امید و انتظار بیهوده‌ای بود برای نجات این شهر از ترافیک...

نگاه کنید، آیا تابحال آیا راه‌حلی برای یک مسئله مطرح شده‌است؟ یا آنکه فقط سعی برآن شده بجای حل کردن مسئله، صورت مسئله را پاک کرد؟
متأسفانه در دولتی که دوست دارد همه فجایع را خودش تجربه کند و نه آنکه از تجربیات دیگران استفاده کند بارها دیده‌ایم که هیچوقت هم به مقصد معلومی نرسیده است.
از قدیم هم گفته‌اند که بار کج به مقصد نمی‌رسد.  حال این بارِ کج کجا به زمین خواهد افتاد!


عکس از ایلنا



افزودن به بالاترين Yahoo! Myweb AskJeeves Google


ارسال شده به نقد و نظر توسط بابک در دوشنبه 3 اردیبهشت1386

هنگامی که دیگر جامعه ظرفیتی برای سرپوش گذاشتن‌ها و عوام‌فریبی‌های دولت ندارد، هنگامی که دیگر هر اشتباه و هر سیاست و راه‌کار غلطی در دولت زیر بادِ انتقاد و اعتراض گرفته می‌شود، هنگامی که دیگر جوانان فقط گوش نیستند، می‌بینند، می‌گویند و می‌نویسند و حتی فکر می‌کنند! هنگامی که دیگر هیچ سیاست و هیچ استراتژی جدیدی راهی برای عبور از سدِ انسانیِ جامعه ندارد برای باز کردن راه دولتمردان، یک بارِ دیگر همان سلاحِ سرکوب به کمکِ دولت می‌آید.

http://media.farsnews.com/Media/8602/ImageReports/8602020578/6_8602020578_L600.jpg

این سلاحِ انسان ستیز بارِ دیگر از میان اسلحه‌خانه‌های دولتی بیرون کشیده می‌شود و باز هم پای خود را در میان جامعه محکم می‌کند تا اینبار محکم‌تر حتی از دفعاتِ قبل جامعه را زیر بادِ تندِ توهین و بی‌ارزشی بگیرد.


یک بارِ دیگر سلاح سرکوب بیرون آورده می‌شود تا باز هم جامعه‌ی عظیم ما از یاد نبرد که ما هنوز در قرون نژادپرستانه زندگی می‌کنیم، هرچند که این سلاح مخرب‌تر از سلاح‌ِ فاشیست‌ها برای اصلاح نژادی است.

راه‌کاری که در این سه دهه همواره در بدترین و دشواترین مواقع به کمک دولت آمده است تا جامعه‌ی جوان و هوشیار را باز هم به کنج تاریکِ خانه‌ها بی‌اندازد ، که اینجا مهدِ تمدن نیست، اینجا قانون دارد.

و ما زیرِ سایه‌ی استانداردی که برای نوع پوششمان و حتی برای نوع اندیشه‌مان زندگی می‌کنیم و تن می‌دهیم به این قوانین کهنه و فاسد.

و اما آیا کسی از میان این نیروهای سرکوب به این اندیشیده است که این قوای جوان که چنین سرکوب‌اش می‌کنند و تنفرِ او را از دولت بیشتر و بیشتر می‌کنند، آیا همان نیروی مأثری نخواهد بود که در جایی باید به کمک دولت و کشورش بی‌آید؟
آیا این همان نیروی جوان و متفکری نیست که قدرتِ یک کشور در دستانِ اوست؟
آیا این نیروی عظیم با چنین تنفری باز هم پشتِ دولت خواهد ایستاد؟
آیا باز هم فریاد ایران ایران سر خواهد داد؟
یا بکل از دولت که هیچ، از کشورش هم متنفر خواهد شد؟

و چه خوب گفت یکی از دوستان " تا بحال دیده‌ئی صف‌های طولانی را پشتِ دربِ سفارت‌خانه‌ها؟ "
و این معنای‌اش چیست؟
این معنای‌اش همان فرار نیست؟ فرار جامعه‌ئی که دیگر از استاندارد زندگی کردن خسته شده‌ است؟
از بعنوان یک شهروند زن یا مرد بودن؟
از بعنوان جزئی از یک جامعه‌ی استاندارد شده؟
آیا این همان تنفر از دولتی نیست که باید به نیروی جوان‌اش اکتفا کند برای ساخت همان انرژیِ هسته‌ای؟
آیا این تنفر از نظامی نیست که جامعه را به دو دسته‌ی زن و مرد تقسیم کرده است؟

و بارِ دیگر جامعه می‌رود به سمتِ یک‌قطبی شدن، به سمتِ تاریکِ دالانی که از آن بیرون آمده است، به سمتِ استاندارد زندگی کردن، زیر سایه‌ی استانداردی که برایمان در قانون نوشته‌اند، برای لباس پوشیدن، برای راه رفتن، برای فیلم دیدن، برای موسیقی گوش کردن، برای فکر کردن حتی، و بقول فواد شمس " احتمالا فردا برای نفس کشیدن مان! " 

و چه وحشتناک خواهد بود این زندگی هنگامی که برای نفس کشیدن‌مان هم استانداردی بگذارند!



افزودن به بالاترين Yahoo! Myweb AskJeeves Google


ارسال شده به نقد و نظر توسط بابک در یکشنبه 26 فروردین1386

۹۳ درصد مردم در نظرسنجی‌ها گفته‌اند که با حجاب موافقند و با مبارزه برعلیه بدحجابی نیز موافقند!
۸۰ درصد مردم اعلام کرده‌اند که از انرژی هسته‌ای حمایت می‌کنند!
عموم مردم انرژی هسته‌ای را حق مسلم خود می‌دانند!
اقتصاد ایران رشد ۷۰ درصدی داشته است!
تورم نسبت به سال‌های پیش ۴۰ درصد کاهش داشته است!
و اینکه همه‌چیز در این دولت پانصد برابر شده است...!

و هزاران دروغی که مسئولان می‌گویند برای پوشاندن اشتباهات خود و چه چیز آیا؟
و گویا این گونه عوام‌فریبی دیگر به میان مردم رسیده است، و هرکسی با هر مسئولیتی که داشته باشد به راحتی آمارهای نجومی می‌دهد.
امروز در برنامه‌ی در شهر با یک راننده تاکسی مصاحبه می‌کردند و ایشان فرمودند که " ۹۰ درصد مسافران از گرانی راضی هستند! " و همچنین اضافه کرد که " آن ۱۰ درصد هم راضی می‌شود! "

و چراهای زیادی هست پشت این پرده‌ی افتاده بر سیاست‌های پوپولیستی و عوام‌گرایی دولت، که دقیقاْ تأثیرات منفیِ آنرا نیز می‌توان در جامعه‌ئی که دولتِ آن همواره از آن بهره برده است تا درپوشی برای اشتباهات و کمکاری‌ها و سوءاستفاده‌گری‌های خود از نیروهای انسانی و معنوی یک جامعه بگذارد، مشاهده کرد.
در جامعه‌ئی که دیگر مردم از گفتن هرگونه دروغ هیچ کوتاهی نمی‌کنند و دادن وعده‌ها و شعار آنچنان رایج است که حتی برای پرداخت یک بدهی ده هزار تومانی نیز به آن پناه می‌برند. و این دقیقاْ همان سیاستی است که از روزهای نخست برپایی نظام جمهوری اسلامی بکار گرفته شده است و حال گریبانگیر یکایک افراد این جامعه نیز هست. تا آنجایی که آنقدر عادی شده است این مسئله که دیگر جزئی از سیاست‌ها و استراتژی‌های دولت و مسئولان شده است برای درپوش گذاشتن به آنچه که باید انجام دهند و انجام نمی‌دهند.

اما چرا و چگونه این آمارهای نجومی بوجود می‌آیند، آن هم در مسائلی که روزانه گریبانگیر افراد زیادی‌ست و آشکار مشخص است که آنچه گفته می‌شود دروغ و عوام‌فریبی‌ئی بیش نیست و فقط برای دادن وعده‌ئی جدید به مردم است. آن هم در وضعیتی که همه می‌بینند که هیچ‌کدامِ این وعده‌های رنگین به ثمر ننشسته‌اند و هرکدام در بهترین وضعیت در حال بحث و کارشناسی است.

اما آیا یک مسئول درجه یک دولتی در ابتدای فعالیت خود صادقانه در برابر نمایندگانِ مردم قسم یاد نمی‌کند که با مردم صادق خواهد بود؟ و آیا آن نمایندگان که خود نیز قسم یاد نکرده‌اند که محافظ حقوق مردم باشند و از آن دفاع کنند؟ و آیا از جمله وظایف آنان نیست که بر تخلفات نهاد‌های دولتی نیز رسیدگی کنند؟ و آیا اصلاْ همه‌ی این مسئولان نماینده‌ی مردمی نیستند؟ و جز برای آنها نباید کار کنند؟
پس مطرح کردن این سؤال بی‌ربط نخواهد بود که آیا در تمام این دوران این نمایندگان مردمی در نهاد‌های مختلف دولتی واقعاْ آنچنان که باید با مردم صادق می‌بودند بوده‌اند؟ و آیا به چند درصد آن وعده‌ها و شعارهایی که برای بدست آوردن رأی مردم داده‌اند عمل کرده‌اند؟
و این هم بی‌ربط نخواهد بود که آیا آنان که به کتاب دین خود که آن را مقدس می‌دانند قسم یاد نکرده‌اند و دست برروی آن نگذاشته‌اند و تعهد‌نامه‌ی خود را نگفته‌اند؟، آیا واقعاْ به آن کتاب ایمان و اعتقاد دارند؟ یا آن هم جزئی از استراتژی‌ِ سیاسی و دولتی پوپولیستی‌است؟ یا نمایشی‌است بی‌پایان از دینداری و عوام‌فریبی؟
آیا آنجا که مسئولی در برابر مردم وعده‌ئی می‌دهد، نباید به عملی بود، منطقی بودن، واز همه مهمتر به عقلانی‌ بودن آن نیز بی‌اندشید؟ و یا اینکه فقط سیاست دولتِ ما حرافی‌است؟ و اندیشه جای خودش را به خواب و رؤیا و حرافی داده است در این نظام جمهوری؟
و آیا اصلاْ مگر انسان وجدان ندارد؟ آیا کسی که وجدان داشته باشد می‌تواند صادقانه عمل نکند؟ و آیا کسی که وجدان کاری و انسانی ندارد لیاقت آن را دارد که دولت و نظام و آینده‌ی یک ملت را بدست بگیرد؟

و اما آیا کسی به این اندیشیده است که این سیاست عوام‌گرایی و پوپولیستی چه تأثیرات مخرب و غلطی در بین جامعه‌ئی که با چنین سیاستی اداره می‌شود، می‌گذارد؟ همانطور که الآن می‌بینیم در بی‌ارزش‌ترین کار این استراتژی اشتباهِ دولتی به کار گرفته می‌شود که اکثراْ تأثیر منفی بجا می‌گذارد، چرا که دیگر همه با آن آشنا شده‌اند!
و آیا کسی از این مسئولان به این اندیشیده که چرا در جامعه اینچنین ریا، سوءاستفاده گری زیاد شده است؟ و سرمنشأ مشکلات اجتماعی‌ئی از این دست کجاست؟ و دروغ در جامعه چگونه اینچنین رایج شده است که دیگر حتی برای گفتن آن ساده‌ترین و عادی‌ترین کلمه قسمِ خدا  است؟
و آیا این تحریف کردن همان دینی نیست که نظام جمهوری اسلامی در زیر سایه‌ی آن بر این کشور حکومت می‌کند؟
و آیا این تحریف وجدان انسانیت نیست؟ و آیا این زیرِ پا گذاشتن حقوق ملتی نیست که به مسئولان خود اعتماد کرده است؟
و آیا این خراب کردن چهره‌ی جهانیِ یک جامعه نیست؟ زیر سؤال بردن فرهنگ و تمدنِ یک کشور؟ زیر سؤال بردن شخصیت یکایک افراد یک جامعه نیست؟
آیا این سوءاستفاده‌گری از بین بردن تمام آن آرمان‌هائی نیست که این مردم بخاطر آن در مقابل یک دیکتاتور بزرگ قبلی ایستادند و هشت سال تمام در مقابل صدام دوام آوردند؟



افزودن به بالاترين Yahoo! Myweb AskJeeves Google


ارسال شده به نقد و نظر توسط بابک در شنبه 19 اسفند1385

آقای جنتی، امروز در نماز جمعه سخنوری کرده‌اند، فرموده‌اند : "  اين روز بزرگ افتخار انقلاب و امام و مردم ما است و نشان مي‌‏دهد كه روز اول پيروزي انقلاب به فكر محرومين بوديم " !
و من به این فکر می‌کنم اگر این حکومت از روز اول به فکر محرومین بوده چرا هر روز پشت چراغ‌قرمز کودکان بیشتری را می‌بینم که محرومیت از نگاه‌شان می‌بارد!؟ و چرا هرروز فقر گسترده‌تر می‌شود و افرادِ بیشتری را زیر سایه خود می‌گیرد!
و خب فکر می‌کنم آقای جنتی نگفتند که ما کاری برایشان انجام داده‌ایم! فقط گفتند که به فکرشان بوده‌ایم و به به هیچ وجه نگفتند که ما کاری انجام داده‌ایم برای محرومان!

و ایشان مانند رئیسِ دولت از مردمی حرف زده‌اند که انرژی هسته‌ای را حق مسلم خود می‌دانند و می‌خواهند به آن دست پیدا کنند! اما آقایان! منظور شما از عموم مردم چیست؟  منظورتان از عموم مردم همین خودشیرین‌ها و غلامانی است که همه‌جا همراهِ شما هستند و می‌آیند تا سخنرانی‌های شما بی‌بازدیدکننده نماند و همیشه فریادِ تکبیر و شعارهای خوشحال کننده برای شما می‌فرستند؟ یا همان عموم مردمی را می‌گویید که دارند زیر خطِ فقر زندگی می‌کنند و حتی نمی‌دانند انرژی هسته‌ای چیست؟ یا خانواده‌ی همان دخترِ شانزده ساله‌ای را می‌گوئید که رفته‌ است لاله‌زار و با وسائلی که خریده انرژیِ هسته‌ای تولید کرده؟! یا ما که حتی پشیزی برای تمایلات شما به قدرت و برتری ارزش قائل نمی‌شویم؟

و گفته‌اند که آمریکا نمی‌آید از ۲۲بهمنی‌ها و نماز جمعه‌ای‌ها بپرسد؟ آیا ۵۰درصد افراد این جامعه‌ی ۷۰میلیونی در نماز جمعه و ۲۲بهمن حضور داشتند که کسی بگوید لاقل نیمی از ملت پشتِ شما ایستاده است؟ آیا شما آقایان از مردمی که شما را انتقاد می‌کنند پرسیده‌اید که چه می‌خواهند؟! آیا تعداد ما که اوباش خوانده‌اید مارا بیشتر است یا فرشتگانی که در سخنرانی‌های شما حضور دارند؟

و من هنوز نفهمیده‌ام چه کسی اوباش است؟ کسی که مضروب می‌شود یا کسی که ضارب است؟ اوباش کسی است که باتوم می‌خورد و هیچ نمی‌گوید یا کسی که می‌زند و فحاشی هم می‌کند؟
لاابالی کسی است که حرفِ حق می‌‌زند یا کسی‌که حرفِ زور می‌زند؟

آقایان، نترسید، با مردم روبرو شوید، با مردمی که آنها را اوباش می‌خوانید و حکم اعدام آنها را به سادگی صادر می‌کنید، نترسید با مردم روبرو شوید، با کسانی که حرفِ حق می‌زنند، شما نباید همیشه درجایی باشید که فقط حرف مساعد می‌شنوید، شما دوست دارید همیشه فریادهای خوشنودی را بشنوید که خوشحالتان کند، اما بی‌آیید در میان مردم تا کمی هم انتقادتان کنند، نه با روشی که خودتان پیش گرفته‌اید که بیشتر شبیه به فحاشی است تا انتقاد!
درمیان ما بی‌آیید، ما نه بمب اتم داریم، نه اسلحه سرد یا گرم، نه فحاشی می‌کنیم نه کسی را دستگیر می‌کنید، نه کسی را ترور می‌کنیم! بی‌آیید، سلاح ما حق است و گفتارمان نیز نیک! نه فحاشی می‌کنیم نه باتوم به سر و دستِ کسی می‌زنیم، بی‌آیید کمی ملتی را ببینید که بدون اینکه از آنها خبر داشته باشید که چه می‌خواهند برای آنها خواسته‌های بیهوده می‌تراشید و می‌گویید عموم مردم چنین می‌گویند، یکبار بجای نماز جمعه به میان ملتی بی‌آیید که آنها را با قطارِ بی‌ترمزِ پراز مواد منفجره‌ی خود به ناکجا آبادی می‌برد که عاقبت خوشی ندارد، به میاد ما بی‌آیید، ما تبر به درختِ تر نمی‌زنیم، ما ریشه را نمی‌خشکانیم، آنرا پرورش می‌دهیم، ما حق می‌گوییم و با حق به حضورِ باتوم‌های خشونتِ شما می‌آییم و مضروب می‌شویم و دستگیر می‌شویم.

آقایان نترسید، اینان معلمانی هستند که ثروتِ علمیِ کشورِ شما در آنها نهفته است، اینان زنانی هستند که کودکان بزرگِ فردای جهان در آنها نهفته‌اند، اینان کارگرانی هستند که قدرتِ یک کشور در آنها تهفته است، اینان دانشجویانی هستند که ثروتِ آینده‌ی این کشور را نهفته‌اند، کسانی که مقدس‌اند، حقِ آزادی دارند، چه مرد باشند و چه زن! اینان انسان‌اند، آزاد و آزاده، حق و بر حق.
آقایان نترسید، اسلحه از پشت نکشید، اینان بی‌سلاح آمده‌اند، برای صلح، برای آزادی.

آقایان نترسید!



افزودن به بالاترين Yahoo! Myweb AskJeeves Google


ارسال شده به نقد و نظر توسط بابک در چهارشنبه 27 دی1385
 دادِ بی‌داد مجموعه‌ای است که سرگذشت شکل‌گیری زندانِ زنانِ سیاسی را در دهه پیش‌از انقلاب، از زبان بخشی از زندانیان آن دوره روایت می‌کند.

 ویژگی کتاب در این است که خاطره و برداشت یک نفر نیست، بلکه دربر گیرنده تجربه ۳۷تن از زندانیان و تعدادی از خانواده‌های آنان است، با افکار سیاسی گونه‌گون و دیدگاه‌های متفاوت، که در روایت‌های خود باز می‌گویند.

" پشت جلد کتاب دادِ بی‌داد نوشته ویدا حاجبی تبریزی "

 

 

 

 

 

 


ادامه مطلب


افزودن به بالاترين Yahoo! Myweb AskJeeves Google


ارسال شده به نقد و نظر توسط بابک در دوشنبه 3 مهر1385
عجب شهری شده
مدارس ساعت ۷، ادارات ساعت ۸ و بانکها ساعت ۹ !!!
و روز اول اجرا شدن این طرح چقدر همه چیز تحت کنترل بود!
کسانی که ساعت ۳۰/۷ در محل کار خود بودن تا ساعت ۹ در خیابانها علاف شدند، کسانی که می خواستند کارهای بانکی خود را انجام دهند هم علاف بودند، و کسان دیگری که با دسته ای دیگر از همان کسانی که در بانکها دنبال کارشان بودند کار داشتند هم علاف بودند، و واقعاْ اوج ترافیک صبحگاهی تهران بعداز سالیان سال مداوا شد،  اوج ترافیک صبحگاهی که از ساعت ۸ تا حدود ۱۰ بود را از ساعت ۷ صبح تا ساعت ۱۲ ظهر کش آمد... و همچنان برنامه ریزان معتقدند که وضعیت در کنتل آنها است...

در دولت جدید رسم شده که تغییرات با تائید یک شخص تصویب شود و درست در ساعات پایانی روز در زیرنویس تلوزیون اعلام شود تا مردم به صورت خیلی عجیبی شکه شوند و جای هیچگونه اعتراضی باقی‌نماند، درست مثل تغییر نکردن ساعت در سال جدید که در آخرین ساعات اعلام شد و همینطور سفرهای رئیس‌جمهور به شهرها که در ساعات پایانی روز در اخبارهای شبانگاهی اعلام میشد، و این مورد آخر که واقعاْ معرکه بود....

یک پیشنهاد سازنده دارم برای حل مشکل ترافیک تهران....
بجای زمان‌بندی ساعات کار بهتر است  و یا زوج و فرد کردن عبور و مرور خودروها بهتر است که مردم از روی اول اسم خانوادگی رفت و آمد کنند، درست مثل ثبت‌نام دانشگاه!
و یا اینکه هر روزی از هفته مطعلق به عدهء خاصی از کسبه‌ها و کارمندان باشد، مثلاْ شنبه‌ها حسابدارها، منشی‌ها، بازاریابها سرکار خودشان بروند و به این ترتیب هر روز یک عده!
و یا اینکه هر روز افراد مناطق خاصی از تهران سرکار خود حاضر شوند...

و در عوض در هر بزرگراه تعداد دوربرگردانها رو بیشتر کنیم، راه‌ها و خیابانها را باریک و پهن کنیم، بجای پل‌های هوائی از چهارراه استفاده کنیم، و بجای ساماندهی به خطوط اتوبوس و مترو و تاکسی‌ها یک لاین از اتوبان بگیریم و بکنیم خط ویژه.... تعداد چاله‌ها و سرعت‌گیرها رو افزایش بدیم، راه‌های نزدیک و راحت را ببندیم تا مردم از کوچه و پس‌کوچه به محل‌کار خود بروند و....

اصلاْ تصور نکنید که مشکل ترافیک تهران از خیابانهای غیرمهندسی‌ساز است یا از چراغ‌های راهنمایی که معلوم نیست کی روشن و خاموش می‌شود، و یا باریک و پهن شدن اتوبانها و دوربرگردانهای بزرگراه‌ها است، به هیچ عنوان یک وقت فکر نکنید که مشکل از مدیریت است!!! مدریت شهری عالی است، مشکل مردم هستند.......!!!!



افزودن به بالاترين Yahoo! Myweb AskJeeves Google


ارسال شده به نقد و نظر توسط بابک در سه شنبه 30 خرداد1385
چند وقت پیشا که در اصل چند سال پیشا بود، یکی نشسته بود جلوی من عین همین الآن که من نشستم جلوی تو و داشت برام یه حرفایی میزد، و مرتب تکرار میکرد که من نصیحت نمیکنم!!
میگفت باید فلان کنی، فلان باشی، آدم باشی، درس بخونی، به فکر زندگی باشی، فردا می خوای زن بگیری، (Oops ) خلاص داشت زمین و زمان رو بهم می دوخت که چی؟ منه تازه دیپلم گرفته گورمو گم کنم برم درس بخونم که بقول طرف آدم باشم!!!
و خب با ا ینکه مرتباْ این جمله که ( من نصیحت ات نمیکنم ) رو تکرار میکرد من کاملاْ احساس میکردم در یک جلسه بازجویی هستم، و آقای خود قاضی خود جلاد! همینطور دارد به اجرام من  ( جمع جرم است ) اضافه میکنه و برای من اشد مجازات رو میبره، و مرتباْ هم تکرار میکنه که من نصیحت ات نمیکنم، و جالبیش اینجا بود من از پشتکار بعضی از آدمها خوشم می آید، چون درحالی که اینجانب که قرار بود اصلاح بشم و آدم بشم و درس بخونم در حال بازی کردن با کامپیوتر بود ( دقیقاْ یادم هست که بازیش هم مافیا بود " خودتون ببینید این بازی نیاز بدقت داره و نمیزاشتن واقعاْ )  و این انسان بزرگوار سعی بر اصلاح من و همچنین تحریک من به اعمال توجه به خودش بود!
و این اتفاق در حالی افتاد که پدر اینجانب با کمال خونسردی در اتاق مجاور که هال باشد جلوی تلوزیون لم داده بود سیگار دود میکرد و مطمئن بود که هیچ نتیجه ای در بر نخواهد داشت این جلسات پی در پی!!!
در همین احوالات بود که...!!!
جناب شوهرخاله!! ( دلسوزی یک خانواده رو میبینید!!! ) در همین حال که من رو مورد خطاب قرار میداد گهگاهی هم با این جمله که " سیاوش با تو هم هستم " یعنی بنده زاده اش!  این بی توجهی من رو به پسرخاله بدبخت انتقال میداد که این دو معنی داشت : اولیش که یعنی دارم از همین الآن بهت میگم میچسبی به درس وگرنه کلاهت پس معرکه است! و دومیش یعنی اینکه : این که ما رو محل نمیده تو برگرد منو نگاه کن که احساس نکنم دارم با دیوار حرف میزنم... و همه اینها در زمانی بود که بازی به نقطه هیجان خودش رسیده بود و ما با نهایت تأسف برای شوهر خاله گرامی ناچار به این بودیم که بازی رو دنبال کنیم!! اما خب پسرخاله جان از روی ترس و خب جزبه پدرش و شاید دلسوزی که من توجهی نمی کنم مجبور بود هراز چندگاهی برگردد و باسر گفته های پدرش رو تصدیق کند و لبخندی هم نثار اخم و کف دهان پدرش بکند....
اوضاع به همین صورت میگذشت که مادر و خاله که احتمال داده بودند بحث به جاهای خوش آیندی رسیده ( چون این شوهرخاله گرامی با بحث های پیچیده که خیلی وقتها خودش هم منطق اصلی و نهفته در آنها را نمی تواند بفهمد و فقط از روی دانسته های لیسانسی !! خودش حرفهایی میزند همه رو متقاعد میکند که حق با اوست ) با حالتی دلگرم کننده به اتاق وارد شدند و از این صحنه وخیم و دلخراش به طرز اعجاب انگیزی خنده شان گرفت.... و درست در همین لحضات بود که گویا شوهرخاله گرامی پی به این حقیقت برده بودند که بحث با آدم احمقی که روی تصمیم اش هست و حرفش عوض نمیشود و در کل به این معتقد است که مرغ یک پا داره....!!! به هیچ نتیجه ای نخواهد رسید..... و کم کم بحث را از اینکه این کار رو بکن این کار رو نکن به سمتی میکشید که بابا ریدی تو اعصاب ما هر غلطی که دوست داری بکن، ولی از یکطرف هم مجبور بود این را برای پسرش تفهیم کند که تو نمی تونی هر غلطی خواستی بکنی... مثلاْ با این جلمه که سیاوش تصمیم گرفته عمران بخونه به سیاوش میفهموند که تو باید عمران بخونی!!!!
در هرحال مامان و خاله که واقعاْ حالی دادند به جمع با ورود غیره منتظره خودشون من رو خلاص کردند و توانستم به بازی مهیجی برسم که در آن زمان ارزشی بیشتر از ادامه درس خواندن برایم داشت!!!
گذشت چندوقتی که تقریباْ یکسالی بود، که یکنفر که به نسبت دو به دو بهش اعتمادی خاص دارم سر صحبت زندگی و این چیزا رو باز کردیم!
بحث تندی نبود و هیچ نصیحت و اجباری درکار نبود، ما هرچیزی که داشتیم به اشتراک میزاشتیم و نتیجه گیری میکردیم و به یکدیگر پیشنهاد میدادیم، و همه چیز را بر فرض این می گذاشتیم که با انجام این کار مثلاْ امکان تغییر روند زندگی هم وجود داره، پس خوب ارزش این رو داره که لاقل درموردش بحث کنیم و تحقیق کنیم، یک بحث دوطرفه و منطقی.... هیچ اجباری برای دریافت صحبتهای من از جانب اون شخص نبود و هیچ اجباری هم برای من نبود که قبول کنم که حرفهای طرفم کاملاْ درست و اثبات شده است...
در نتیجه هردو به یک درک واحد میرسیدیم که این طریقه امکان وجود دارد و می تونه که تغییراتی بوجود بیاره...!!!

روی هم رفته می توانیم نتایجی بگیریم!
ما اینجا پسرکی داریم، در دورانی هست که هدف و آینده اش باید شکل بگیرد، چکاری رو قرار هست ادامه بدهد، و از یکسو خانواده دلسوز او هستند و می خواهند که پسرک رو به خوبی راهنمایی کنند و کمک کنند و سوی دیگری هم خانواده به فکر این هست که خب این پسر باید مثلاْ به شغل پدر دربی آید و ادامه بدهد یا مثلاْ باید پسر من دکتر بشه! مگه چی از پسر محمدرضا کمتر داره!!! و از یکطرف هم به این واقعیت آگاه نیستند که تجویز یک نسخه غلط و انتخاب یک مسیر از طرف این پسرک امکان خراب کردن حتی اون ریشه های خشک رو در زندگی داره!!!  اما در مقابل کس دیگریی هم برای او دلسوزی میکنه اما هیچ چیز به اجبار تجویز نمیکنه و از یک روش منطقی برای هموار کردن راهی که برای رسیدن به هدف است استفاده میکنه، یعنی جدای از اون که مطمئن هست درس خواندن مهم هست و سازنده به این هم می اندیشد که اگر اجباری در کار باشد هیچ نتیجه ای به بار نمی آورد و از طرفی هم هرکسی به شخصه می تواند تجربیاتی کسب کند و این طرف دوم با استفاده از تجربیاتی که از طرف مقابل میگره به شیوه ای ساده از روانشناسی با اعتقادات و شخصیت و همینطور علایق شخص آشنا میشه و سعی میکنه که یک راه مطابق با این داده ها معرفی کنه و پیشنهاد بده، اما در نهایت فقط و فقط انتقال اطلاعات میکنه و اون چیزهایی رو که خودش هم میدونه به طرف منتقل میکنه و دراصل یک آموزش از نوع سوم را در پیش میگیرد که نیازی به اجبار در یادگیری و دریافت از طرف مقابل نیست اما در درجه اول فهم و گیرایی در مابقی آموزشها قرار میگیرد... پس این پسرک مورد خطاب در اینجا نه تنها سعی میکنه بصورت درونی از اونچیزهایی که بین آنها رد و بدل میشود استفاده کند، بلکه متوجه این میشود که باید چیزی از خودش هم نشان دهد و تجربیات خودشو  رو کند... در صورتی که در روش اول اصلاْ امکان این وجود ندارد که پسرک بتواند عقاید و علایق خودش رو بازگو کند، چون در نتیجه راه همان یک راه است!!! و اگر تن بدهد ناچار به تسلیم خواهد شد و خب پس در نتیجه مبارزه را ترجیح میدهد....



افزودن به بالاترين Yahoo! Myweb AskJeeves Google