و عشق آن است که بهم نرسیم...!!
و ما عشق را رعایت کردیم...!!
ارسال شده به
من و تو توسط
بابک
در پنجشنبه 10 فروردین1385
خدایـــــــــــــــــــــــــــــــــــا
فقط یکبار، یک فرصت دیگه میخوام......
خدایا خودت به گوشش برسون.......... بگو بابک هنوز هم همونه.... بگو که هنوز سر قسمی که خوردم وفادارم... بهش بگو که..................................................................!!!!!
خب گذشته تمام شد
بیهوده است دوره کردن اش
نه خوشی ها را نه بدی ها را
انگار که طلسم دروازه های شهر من
باید با همین کلام تو میشکست
خب تو رفتی
و انگار معجزه عشق به ساحل های سوخته رسیده است
بیهوده است میدانم
اما پایبند به همان هستم
تا ابد
تا ابد
و شاید باید یک سال می گذشت از آن شبهای پائیزی تا یکبار دیگر، باز هم در مرز بین پائیز و زمستان، در هوای دمکرده و بارانیِ شمیران به یادت می افتادم، به یاد برق چشمانت و آن لحظه های آخر که با اینکه میدانستم برگشتنی نیست خداحفظی کردم، از تو، از رؤیاهای شیرین شبهایم.
و حالا، برگشتم، همین! اما چه برگشتنی؟ فکر نمی کنم با این صورت ژولیده و این موهای یک خط درمیان سفید شده حتی تو هم مرا بشناسی! اما برگشتم دیدی که! اما چه برگشتنی؟!
و چه کوچک شده انگار این دنیای بزرگ من....
زانو زده کنار تخت
رو به پنجره
سر دست و دست در دست!
دعای شبانه ام را می خوانم باز
از هزارتوهای پیچ در پیچ مغزم می گذرم
به همه چیز فکر می کنم
اما.... اما.....
اون آخر خط
هنوز که هنوز است
بزرگترین دعایم را برای تو می خوانم
آمین....!!
دختری با کتانی های آبی
هاج و واج
در میان خطوط پر رفت و آمد
دورم من
دور
از تو از همه چیز
نور و سایه
روشن و خاموش
خواب و بیدار
هی جودی
هی جود
صدایم زدی؟
خواب بودم انگار
لاک پشتی آبی رنگ در خواب بود انگار
کوچک و دوست داشتنی
و کنار برکه دو غورباقه
غور غور می کردند بی وقفه
کلافه بودم
صدایم زدی؟
خواب بودم؟
دورم ، دور
دور از همه چی
نور خورشید
کنار برکه ماه شنا می کرد
ستاره ماهی می گرفت
و من نگاه می کردم عمق برکه را
نمی دانم کی گفته بود
که تو از درون برکه بالا می آیی به سمت من
من شنا کنان
تو پرواز کنان
هـــــی جودی
هـــــــی جود
بیدار شدم
لاک پشته رفته بود
غورباقه ها می پریدند
پرنده شنا کنان زیرآبی می رفت
ماهی کوچک سرخی در آب
فرار می کرد به سوی واقعیت
من زیر سایه درخت
چرت می زدم زندگی روزمره خودم را
آب بالا و پائین می خزید
سنگی افتاد انگار از آسمان
شالاپ شالاپ
برکه موجی خورد
کسی شنا می کرد
تو نبودی
من بودم
زیر سایه شنا می کردم روی سنگ ریزه ها
دورم از تو
دورم از خود
انگار که خوابی زیبا
رؤیایی بی پایان
صدایم نکن
اگر که می خواهی بگویی هنوز نمی خواهی بیایی
هی جودی هــــــــی جودی
رؤیای بودنت
هرچه که طولانی باشد
هرچه تکراری
بهتر از نبودنت هست انگار
هـــــــــــی جودی
هــــــــــی جودی
بیدارم نکن
دوست داشتم خیلی خیلی خیلی ساده و شجاعانه تر از این بیام جلوت واستم و رو در رو ، چشم در چشم ، بهت بگم که دوست ات دارم
دوست داشتم بهت بگم که چرا این همه دوست ات دارم
دوست داشتم دست ات را بگیرم
دوست داشم کلامت رو در هوا بقاپم
دوست داشتم چشم در چشم نگاهت کنم
دوست داشتم همیشه برق چشمات رو ببینم
دوست داشتم خوشحالت کنم
دوست داشتم خوشبخت ات کنم
دوست داشتم همانجور که شایسته ات است دوست ات بدارم
دوست داشتم همیشه بخندی
و برای همین
دوست نداشتم که اسیر باشی
دوست نداشتم دلگیر باشی
دوست نداشتم گریه باشی
دوست نداشتم تنها باشی
دوست نداشتم خسته باشی
و برای همین جلوی همه چیز سر فرو آوردم و خم به ابرو نیاوردم
و برای همین رهایت کردم و خنده ات را نگاه کردم
و برای همین فقط نگاهت کردم
و برای همین می گویم دوست ات دارم تا همیشه