تبليغاتX
روی مدار زندگی

 

تو را چه سود؟
فقط یک سؤال داشتم
نفرت
جامعه را پلمپ می‌کنند
بنزین بر روی آسفالت!
تابستان، می‌آید...
نسخه‌ی محدود
نبودم...
من اینجا زندگی می‌کنم...
یک عکس و چند خبر... ( کاشان استان شد )
ساک ساک...!
امروز ده سال می‌گذرد...
های! آقایان! کشته مرده های کفر و جنایت و قتل!
این بیت آخر است که حرفی نمی زند
باز باران، با ترانه........
در این بن‌بستِ زمانه‌ی سیاه
انسان ممنوع
درحاشیه‌ی این شهرِ شلوغ
قهرمان طبقه‌ی کارگر
نامه‌ای برای تو، ای انسان


مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
بهمن 1383
اردیبهشت 1383


من و تو
روي مدار زندگي
خودم
روزهای من
شعرهای من
دنیا از نگاه من...
تند و گزنده
از اطراف
موسقي
نقد و نظر
طنز سياه


 

Balatarin


 
بسته در زنجير
خفته در دهليز
پلک بگشا، بالش عادت بدر، برخيز
تا کران‌ها، موج رستاخيز، توفان نهايي را
کرده است آغاز
و کبوتر بر فراز آسمان باز
در زلال بي‌نهايت مي‌کند پرواز

" لحظه‌هاي سبز، لحظه‌هاي سرخ "
" از سعيد سلطانپور "




 



يکي ديگه
روي خط
ولگرد ( قديم‌ترا )
صفحه‌ي عکس‌هاي من
جنگ بسه ( به جنگ نه بگوئيد )













Powered by WebGozar

Balatarin

ليست وبلاگهای به روز شده




©  Copyright 2007 Babak.Nabizadeh



ارسال شده به توسط بابک در پنجشنبه 31 خرداد1386

تابستان، می‌آید، و با خود بوی خون می‌آورد، بوی فاجعه، بوی کشتار بزرگِ خلق را می‌آورد، بوی مدفون کردن حقیقت و آزادی را می‌آورد...
تابستان، می‌آید، و با خود بوی ترس می‌آورد، ترس آنان که از بیمِ رسوا نشدن یکدم آرام ندارند، بوی زهر می‌آورد، بوی کفِ دهانِ تشنگان خونِ انسان را می‌آورد...
تابستان، می‌آید، و با خود بوی انسان می‌آورد، بوی آزادگی می‌آورد...

بوی حقیقت را می‌آورد...

تابستان، می‌آید، و با خود بوی دستان مرده‌ی انسان ستیزانی را می‌آورد، که هنوز هرشب، با کابوس و وحشت از خواب بلند می‌شوند، و به آن چشم‌ها که در خواب دیده‌اند فکر می‌کنند، چشم‌ها، آن چشم‌های نظاره‌گر، آن چشم‌هایی که حقیقت را دیده‌اند، آن چشم‌هایی که همه چیز را می‌دانند...

تابستان، می‌آید، و باز هم این جِگرِ پاره پاره شده آتش می‌گیرد، آتش می‌گیرد باز هم با یاد امین، شهلا، جعفر، یحی، ابرهیم، سعید، خسرو، ناصر، هوشنگ، منیره، فریده، زهره، مریم، علی و و و و...
تابستان، می‌آید، و باز هم آتش می‌گیرد این تن، آتش می‌گیرد...

آتش می‌گیرم...

تابستان، می‌آید، و باز هم انگار که من، من نیستم،  انگار که من آنها هستم، انگار که من خاوران هستم که همه را در من دفن می‌کنند، همه را در من پنهان می‌کنند...
تابستان، می‌آید، بوی رفیق می‌آید، بوی از خود گذشتن و تن به ذلت ندادن می‌آید...

تابستان، می‌آید، و باز هم بوی فاجعه‌ی شومی می‌آید که هنوز که هنوز است یاد و خاطره‌ی تلخ‌اش بر جابه‌جای این خاکِ خون‌آلود نقش انسان را یادآور می‌شود...
تابستان، می‌آید، و باز هم همه می‌دانند آزادی را کجا کشتند، آزادگان را کجا به خاک و خون کشاندند...


بيانيه هيئت سياسى – اجرايى سازمان فداييان خلق ايران (اکثريت)
بمناسبت سالگرد قتل‌عام زندانيان سياسى در سال ۱۳۶۷

پرونده جنايت باز است!


بارديگر سالگرد فاجعه ملى تابستان ۱۳۶۷ است و اينبار، هيجد‌همين سالگرد آن. سالگردى نه بخاطر يک روز که براى روزها و هفته‌هاى متوالى در تابستان و پائيز سال ۱۳۶۷ و براى دوره‌اى از دهشت که در آن زندان‌هاى سياسى کشور به حمام خون بدل شدند. در اين دوره خون و جنايت رهبر جمهورى اسلامى فرمان نابودى صادر کرد و مجريان خونريز، در صحنه رقص مرگ، جنون‌آسا دست بکار شدند تا در طول چند هفته سرهاى برافراشته چندين هزار زندانى سياسى را در حلقه طناب اندازند.گردش تيغ خشم در اين گردونه کشتار چنان شتابى بر خود گرفت که زندانبانان در ادامه سلاخي‌شان با گذر از چارچوب فتواى خمينى حتى برخى از آنانى را کشتند که از اتاق بازجوئي‌هاى چند دقيقه اى شرعى حکم زنده‌ماندن گرفته بودند! و کشتارى چنين بي‌سابقه و اين سان ظالمانه، نتيجه ناگزير آن‌چنان تصميمى بود. هنوز هم پس از هيجده سال و عليرغم تلاش‌هاى خستگي‌ناپذير خانواده‌هاى قربانيان اين قتل‌عام و پيگيري‌هاى نهادهاى سياسى دموکراتيک ايرانى و بين‌المللى، تعداد واقعى قربانيان ناروشن مانده است. نام نزديک به چهار هزار نفر در دست است ولى نام ناشناخته‌هاى ديگر همچنان نامعلوم! پس از دو دهه، ابعاد اين جنايت هولناک تاريخى هنوز هم آشکار نشده است.
پرونده اين جنايت تنها به نام رهبر وقت جمهورى اسلامى و گروهى از عاملان اجرايى پروژه قتل‌عام زندانيان سياسى، ثبت نيست. اين، پرونده جمهورى اسلامى بمثابه يک نظام و حکومت است و نه پرونده فقط ديروز آن، که امروز آن؛ چرا که، سياست رسمى و عملى حکومت همچنان بر مدار مسکوت‌ماندن اين جنايت تاريخى قرار دارد و نيز ادامه حبس و قتل دگرانديشان در سطوح و اشکالى ديگر. سخن‌گفتن از اين فاجعه ملى، و حتى يک اشاره به آن، همچنان جزو خطوط قرمزها در جمهورى اسلامى است. تنها کسانى از اين جنايت سخن مى گويند که تصميم مى گيرند تا حکومت را به چالش بکشند و پايان‌يابى حکومت دينى را بخواهند. اين پرونده اما يک پرونده ملى است و از ثبت همان اولين صفحه‌اش، از درون حکومت بيرون زده، دادخواست آزاديخواهان ايران شده و در دست آزادي‌خواهان جهان قرار گرفته است.
اين پرونده هيجده سال است که باز است و همچنان باز خواهد ماند تا که همه آمران و عاملان آن به اسم و رسم شناخته شوند و جنايتکاران در برابر دادگاه قرار گيرند. باز خواهد ماند تا وقتى که انگيزه‌هاى جانيان از ارتکاب اين قتل‌عام ملى براى همگان روشن شود و تا آنزمان، هيچ بخششى در کار نخواهد بود. " ببخش و فراموش نکن "، فقط آنزمان مى تواند به گزينه جامعه ايران و بشريت آزادي‌خواه بدل شود که هيچ رازى براى فراموش‌کردن وجود نداشته باشد و هيچ جنايتکار آمر و عامل، ناشناخته نماند. تا آنزمان، نيروى بيدار آزادى و دموکراسى حتى يک دم از ورق‌زدن اين پرونده جنايت سياسى و اين سند جنايت عموم‌بشرى باز نخواهد ايستاد. نه! فراموش نخواهيم کرد و نخواهيم گذاشت که فراموش شود.
و ‌اکنون همچون هر سالگردى و نيز همانگونه که در همه روزهاى تمامى اين سالها بوده است، ياد قربانيان قتل‌عام زندانيان سياسى در سال اشگ و خون ۱۳۶۷ را گرامى و بزرگ مى داريم،نام ياران به خون خفته را به احترام بر زبان مى رانيم، با خانواده‌ها و بستگان همه آنان ابراز همبستگى مى کنيم و به پيمان ديرينه خود مبنى بر زنده‌نگهداشتن خاطره جانباختگان اين فاجعه ملى و پيگيرى شناسايى و محاکمه آمران و عاملان اين جنايت پاى مى فشاريم.

هيئت سياسى – اجرايى سازمان فداييان خلق ايران (اکثريت)
شهريور ماه ۱۳۸۵

 " لینک مستقیم بیانیه "


پ.ن :  امروز سی و یکم خرداد است، روزی که در بیست و شش سال پیش در کناره‌ای از این شهرِ شلوغ رفیقِ گرانقدر دیگری را بی‌رحمانه و بی‌شرمانه ربودند و زمین را با خون‌اش سرخ کردند.
امروز سی و یکم خرداد، سالگرد سفرِ همیشگی رفیق سعید سلطانپور است، رفیقی که جای خالی‌اش احساس تلخی می‌دهد به آدم.

مرثیه‌ی کوچک

در تمام خاک
صخره‌ها با آب
آب‌ها با باد
بادها با آسمان و دشت و اقیانوس
سوگ را گفتند

پرچم امواج بر دریای شب آشفت
بادها، ویران، سرود سوگ را خواندند
آسمان مهتاب را چون قطره‌ای خونین
در خیابان‌های سرد شب
بر درختان اقاقیهای عریان کوفت
دشت، خاروخاک را در بادها افشاند
و تمام آب‌های سرخ اقیانوس
چون ستون‌هایی زخون، برخاست
و اشارت‌های ویران، با غروبی سرخ و سوزان بود


باد می‌آمد
ابر درهم پیچید و هایل بود
یک ستاره بر رواق دور می‌لرزید
و زنی با گیسوان سست دریایی
زیر شب
       در بادها
               می‌رفت

شب پریشان بود
زن میان بادها، آرام و عریان
برف کوکب‌ها برآن عریانی آشفته می‌بارید
و « همیشه »، لحظه‌ها را بر فروغ باد می‌گسترد

" سعید سلطانپور / مرثیه‌ی کوچک / صدای میرا "

 

یادشان همیشه سرخ، همیشه زنده
و راهشان همیشه درخشان



افزودن به بالاترين Yahoo! Myweb AskJeeves Google


ارسال شده به شعرهای من توسط بابک در پنجشنبه 24 خرداد1386
ما سازنده‌ی دین هستیم
ما سازنده‌ی چیزهای بزرگی هستیم
ما سازندگان خوش‌لباسی هستیم
سازندگان بزرگ

ما سازنده‌ی دین هستیم
نسخه‌های محدود
از نسخه‌های قدیمی و گم شده
سازنده‌ی انبارهای شراب

پشتِ میز طراحی
نقشه‌ی جنگی بزرگ را می‌کشیم
اسلحه‌های جدید طراحی می‌کنیم
سربازان از جان گذشته تربیت می‌کنیم
سیاست‌های توخالی به بازار هدیه می‌دهیم

پنهان می‌کنیم
آشکار می‌کنیم
در روز روشن، در برابرِ چشمِ همگان
یا در تاریکیِ شب، در هوایی نمناک
فرق نمی‌کند ما همه چیز را پنهان می‌کنیم

او گرداننده‌ی پول است
او برده‌ی فیلم‌های پورنو است
او رقاصه‌ی شب‌های تنهایی‌است
او ما را سرور صدا می‌کند!

او گرداننده‌ی ثروت است
او سرو کننده‌ی غذاست
او دلقک دربار است
و ما را سرور صدا می‌کند!

یارو میگفت، باور کن، دنیا را
آنجا در یکی از همین واحدهای این برج
یکی الآن دارد فیلم‌های لختی را تکثیر  می‌کند
و فردا پخش‌کننده‌های آن را دستگیر می‌‌کند

باور کن، دنیا را
بعضی‌ها پپسی می‌خورند
بعضی‌ها پارسی‌کولا
این دموکراسی است، باور کن

آقای فلانی، با آقای بهمانی
دیشب در خانه‌ی خانومِ فلانی
چه فرقی دارد
آنها ما را آره یا ما آنها را آره؟
باور کن ما همه گائیده خواهیم شد!

ما سازنده‌ی دین هستیم
ما سازنده‌ی چیزهای بزرگی هستیم
ما سازندگان خوش‌لباسی هستیم
سازندگان بزرگ

ما سازنده‌ی دین هستیم
نسخه‌های محدود
از نسخه‌های قدیمی و گم شده
سازنده‌ی انبارهای شراب

ما تولید کننده‌های بزرگ معنویت هستیم
طراحی کنندگان طرح‌های بزرگ برای دموکراسی
چه فرقی می‌کند؟
سوسیالیست و آنارشیست و لیبرالیست و پوپولیست و غیره؟
چه فرقی می‌کند؟
آزادی‌خواه و چریکی و اصلاح طلب و چپ و راست و بالا و پائین و محافظه‌کار؟

یارو می‌گفت، باور کن، دنیارا
همه با هم گائیده‌ خواهیم شد
همه با هم

ما سازندگان نسخه‌های نهائی هستیم
نسخه‌هایی محدود از نسخه‌ی اصلی!



افزودن به بالاترين Yahoo! Myweb AskJeeves Google


ارسال شده به روزهای من توسط بابک در یکشنبه 20 خرداد1386
نبودم، یعنی سفر بودم، می‌خواستم یک هفته از همه چی دور باشم، بدون هیچ خبری!
می‌خواستم یک هفته نه به اینترنت دسترسی داشته باشم نه به تلوزیون و روزنامه و خبر و غیره و غیره...
فقط و فقط استراحت...


 At first I was afraid.
I was petrified.
I kept thinking I could never live
Without you by my side.
But then I spent so many nights
Just thinking how you'd done me wrong.
I grew strong.
I learned how to get along.

And so you're back from outer space.
I just walked in to find you here
Without that look upon your face.
I should have changed my fucking lock.
I would have made you leave your key
If I'd have known for just one second
You'd be back to bother me.

Oh now go.
Walk out the door.
Just turn around now.
You're not welcome anymore.
Weren't you the one
Who tried to break me with desire?
Did you think I'd crumble?
Did you think I'd lay down and die?
Oh not I.

I will survive.
As long as I know how to love
I know I'll be alive.
I've got all my life to live.
I've got all my love to give.
I will survive.
I will survive.

It took all the strength I had
Just not to fall apart.
I'm trying hard to mend
The pieces of my broken heart.
And I spent oh so many nights
Just feeling sorry for myself.
I used to cry.
But now I hold my head up high.

And you'll see me with somebody new.
I'm not that stupid little person
Still in love with you.
And so you thought you'd just drop by,
And you expect me to be free.
But now I'm saving all my lovin'
For someone who's lovin' me.

Oh now go.
Walk out the door.
Just turn around now.
You're not welcome anymore.
Weren't you the one
Who tried to break me with desire?
Did you think I'd crumble?
Did you think I'd lay down and die?
Oh not I.

I will survive.
As long as I know how to love
I know I'll be alive.
I've got all my life to live.
I've got all my love to give.
I will survive.
I will survive.

" Cake  /  I Will Survive "



افزودن به بالاترين Yahoo! Myweb AskJeeves Google


ارسال شده به دنیا از نگاه من... توسط بابک در شنبه 12 خرداد1386
من اینجا زندگی می‌کنم، جایی که یک شب می‌خوابی و صبح که از خواب بیدار می‌شوی می‌بینی :

شماره‌ی تلفنت عوض شده
شماره‌ی موبایلت عوض شده
شماره‌ی پلاک ماشینت عوض شده
شماره‌ی پلاک خونه‌ت عوض شده
اسم کوچه‌ها عوض شده
اسم خیابان‌ها و بزرگراه‌ها و اتوبان‌ها عوض شده
اسم رئیس و معاون و... عوض شده
اسم وزیرها عوض شده
چهارراه‌ها جابجا شده
خیابان‌ها ورودممنوع یا بن‌بست شده
نرخ سود بانک‌ها عوض شده
قیمت میوه و گوشت و مرغ و ... عوض شده
شهر ها استان شده

من اینجا زندگی می‌کنم، جایی که حتی امکان دارد وقتی که صبح از خواب بیدار می‌شوی اسم و فامیل‌ات هم عوض شده باشه و تو هویتِ جدیدی داشته باشی!
من اینجا زندگی می‌کنم جایی که هیچ ثباتِ فرهنگی ، اقتصادی ، سیاسی و ... ندارد
من اینجا زندگی می‌کنم، جایی که هر روز حرف‌ها عوض می‌شود، هر روز دیروز تکذیب می‌شود
من اینجا زندگی می‌کنم، جایی که هر روزاش با دیروزاش متفاوت است، هر روز تغییر می‌کند و پیشرفت می‌کند...!



افزودن به بالاترين Yahoo! Myweb AskJeeves Google


ارسال شده به طنز سياه توسط بابک در دوشنبه 7 خرداد1386

http://www.mehrnews.com/mehr_media/image/2007/05/266462_orig.jpg

در پی درخواست شیرمردان و شیرزنان کاشانی احمدی نژاد رئیس جمهور قدرت‌مند! ایران در ادامه‌ی مهرورزی به ملت، کاشان را استان اعلام کرد.

چند روز بعد : مخالفان و موافقان استان شدن کاشان با داس و تبر و مسلسل و کاتیوشا به جان یکدیگر افتادند و در همین راستا نیروهای انتظامی و امنیتی و همچنین سپاه پاسداران وضعیت فوق‌العاده در این شهر اعلام کردند و  تا اطلاع ثانوی اعلام حکومت نظامی کردند.
در میان تظاهرات و درگیری‌های مخالفان و موافقان و شلیک چند گلوله دو مرد به دیار باقی شتافتند.
در همین راستا احمدی نژاد با نگاشتن نامه‌ای به مردم‌کاشان از آنان خواهش کرد تا خونسردی خود را حفظ کرده و بگذارند دولت کارش را ادامه بدهد.

چندین روز بعد : مردم پائین برره و بالا برره درخواست کتبی خود را مبنی بر استان شدن بالابرره و پائین برره به دفتر ریاست جمهوری ارسال کرده‌اند.
در پی این اقدام مردم چُس‌بالاق‌تپه‌ی سمتِ چپ اعلام استقلال کرده  است و دولت موقت تشکیل داده است.

و ماجرا ادامه دارد....

 



افزودن به بالاترين Yahoo! Myweb AskJeeves Google


ارسال شده به خودم توسط بابک در شنبه 5 خرداد1386

خب من هم به بازی دعوت شدم...!
مثل اینکه باید چیزهای سختی بنویسم.

۱- شاملو : پانزده سالم بود که برای اولین بار شاملو شناختم، شعر از مرگ اولین شعری بود که از شاملو خواندم و چه خوش نشست بر دلم، انگار چیزی را در سنگ فرو کرده باشند رفت در اعماق وجودم. شاملو بیشتر از آنکه برای من یک شاعر باشد یک تفکر است، کسی که چیزهای زیادی از او یاد گرفتم.

۲- راجر واترز : چهارده یا پانزده سالم بود که برای اولین بار آهنگ آجری دیگر در دیوار را از پینک‌فلوید گوش دادم، بعدها بیشتر دنبالش رفتم و کم‌کم با راجر واترز آشنا شدم همه کارهایش را به هر سختی‌ئی بود پیدا کردم و گوش کردم و فهمیدم که بیشتر از آنکه یک آهنگ ساز یا خواننده باشد تعهدی نسبت به انسان بودن دارد!

۳- ال-چه گوارا : شخصیتی که برای من همیشه اسطوره آزادگی، انسان دوستی، عدالت‌خواهی بوده و خواهد بود. اولین بار در پانزده سالگی شناختمش، بعدها بیشتر باهاش آشنا شدم و چند کتاب ازش پیدا کردم  و خواندم و بیشتر از پیش شیفته‌ی شخصیت چه‌گوارا شدم.

۴- مادرم : اسطوره‌ی مقاومت!

۵- پدرم : افسانه‌ی دوست داشتن!

۶- ولادیمیر مایاکوفسکی : شعرهایش مجذوبم میکنه، توی شعر خیلی ازش کمک گرفتم و چیزهای زیادی ازش یاد گرفتم.

۷- آقاجون : پیرمردی با موهای یکدست سفید، با آن دچرخه‌ی سبز، با آن رادیویی که همیشه داشت اخبار پخش می‌کرد.

 

شاید خیلی چیزها و افراد دیگه‌ئی باشه ولی فکر کنم اینها اولین چیزهائی بود که به ذهن‌ام رسید، و به نظرم مهترین‌هایش هم بودند!

ممنون از فردان که مرا دعوت کرد به این بازی.

و من هم باید چهار نفر را دعوت ‌کنم : سیاوش ، ایمان، امین، و هیلدا.



افزودن به بالاترين Yahoo! Myweb AskJeeves Google


ارسال شده به دنیا از نگاه من... توسط بابک در چهارشنبه 2 خرداد1386

ده سال گذشت؟
آره ده سال گذشت از اونروز، یادت هست....؟

و فرو رفتم در افکار و رؤیاها و آرزوهای دوران نوجوانی‌ام، زمانی که پوسترهای خاتمی در دستم بود و صبح‌ها با آنها به مدرسه می‌رفتم و بعدازظهرها پوسترها و تبلیغات خاتمی در دستم به اینطرف و آنطرف می‌رفتم، از این خیابان به آن خیابان و به هرکسی که می‌رسیدم یکی از آن کارت‌های کوچک می‌دادم که عکس خندان خاتمی بر روی آن بود و پشت آن آرزوهای کوچکِ مارا نوشته بودند. با پسترهای کوچک و بزرگ از این مغازه به آن مغازه می‌رفتیم و هرکجا که می‌توانستیم آنها را می‌چسباندیم.
یکدفعه فرو رفتم در تمام آرزوهایی که داشتیم و امیدهای بزرگی که ما را وسوسه می‌کرد برای تلاشی بیشتر! یاد رأی اولی بودنمان افتادم! یاد شیرین‌ترین رأیی که دادم از روی اطمینانی خالص!

ناگهان فرو رفتم در افکارِ دور و دراز، در افکار بزرگ و کوچک، فکر می‌کردم چقدر از آن آرزوهای نوجوانیِ ما رنگ شد؟ چقدر پاسخِ آن امیدهای زیبا را گرفتیم؟ چقدر به انتخابمان ارزش گذاشته شد؟ چقدر به اطمینانمان احترام گذاشته شد؟

آقای خاتمی، آقای دوم خرداد، آقای بلند پرواز، مگر چه می‌خواستیم ما؟ مگر چه می‌خواستیم از شما؟
که آمدید ناگهان، با آن همه امید و آرزو و بلندپروازی ما را به آوای کوچک‌تر از گلوگاه یک پرنده امید دادید؟ ما که یادمان رفته بود همه چیز را؟ ما که یادمان رفته بود معنای آزادی را؟ ما که یادمان رفته بود صحنه‌ی پشتِ دیوار را! ما که نه حرفی داشتیم و نه چیزی می‌گفتیم! نه به چیزی معترض بودیم نه از کسی چیزی می‌خواستیم!
چه شد که یک دفعه خواستید دنیای بسته‌ی ما را باز کنید؟ چه شد که ناگهان یادتان افتاد که آزادی را به ما یادآور شوید؟ چه شد که ناگهان به این فکر افتادید که به ما امید بدهید؟
مگر ما که حتی فراموش کرده بودیم در خلوت خودمان هم به آزادی فکر کنیم چیزی گفته بودیم؟ مگر ما که حتی فراموش کرده بودیم رنگ شلوار جین را اعتراضی کرده بودیم؟ مگر ما که حتی فراموش کرده بودیم صدای موسیقی را انتظاری داشتیم از شما؟
چرا دوباره یادمان انداختید که ما نیز انسان هستیم! حق آزاد بودن داریم؟ چرا دوباره یادمان انداختید که ما هم می‌توانیم انسان‌وار زندگی کنیم؟ چرا دوباره یادمان انداختید که ما هم می‌توانیم موسیقی گوش کنیم، روزنامه بخوانیم، به کافی‌شاپ برویم، شلوار جین و تی‌شرت بپوشیم، به پارک برویم، در خیابان بخندیم، ما که همه چیز را فراموش کرده بودیم چرا یادمان انداختید؟

چرا یادمان انداختید که ما هم انسان هستیم؟

آقای خاتمی امروز دوم خرداد است، آقای خاتمی امروز ده سال می‌گذر از آنروزی که ما به شما اطمینان کردیم، از آنروزی که به امید شما و دوستانتان بلند شدیم، از آنروزی که شما با خنده آمدید... ( یادتان هست چه لبخندی بر لب داشتید؟ راضی از بیست میلیون ر‌أی....!! )
امروز ده سال می‌گذرد و ما هنوز فراموشمان نشده است آن حرف‌ها را، ده سال می‌گذرد و ما هنوز ایستاده‌ایم، در تندبادی که ریشه‌ها را می‌خواهد بیرون بکشد از خاک..
امروز ده سال می‌گذرد و ما هنوز اینجا هستیم، اما چه امیدی؟ بخدا حیف امید.....
امروز ده سال می‌گذرد و ما هنوز می‌خواهیم طعم آزاد بودن را بچشیم
امروز ده سال می‌گذرد و ما هنوز می‌خواهیم طعم زندگی کردن را بچشیم
امروز ده سال می‌گذرد و ما هنوز می‌خواهیم طعم انسان بودن را بچشیم...

اما آقای خاتمی! شما، در این روز که ده سال می‌گذرد از روشن شدنِ آرزوی ما، چه سخنی دارید؟ چه حرفی دارید برای ما؟ چه امید تازه‌ای؟ چه هدف و راهِ تازه‌ای دارید برای ما؟ برای ما که اطمینان کردیم...؟

 

پ.ن : فراخوان عمومی برای محکوم کردن توحش

( این پست تصحیح شد، یعنی مجبور شدم حذف کنم و دوباره قرارش بدم... نمی‌دونم چه مشکلی پیدا کرده بود ولی کل وبلاگ رو بهم میزد... به همین دلیل نظراتش هم پاک شد. واقعاْ ببخشید.. لینک‌هایی را هم که اینجا بود همه پاک شد. از همه معذرت می‌خوام... )



افزودن به بالاترين Yahoo! Myweb AskJeeves Google