ارسال شده به
تند و گزنده توسط بابک
در دوشنبه 31 اردیبهشت1386
 عکس درگيري خونين پليس با زنان در ميدان هفت تير تهران ( 30 اردیبهشت )
بفرمائید آقایان! این هم دستمزد تلاش شبانه روزیتان! این هم پاداش تمام سخنرانیهای پوچ و بیمحتوایتان! این هم دستمزد تمام تلاشتان برای خاموشی! برای سرکوب! برای تجاوز به امنیت انسانها! بفرمائید آقایان! این هم امنیت! این هم حجاب! این هم اجتماع پاک و اسلامیئی که میخواستید بسازید برای ما! بفرمائید آقایان! جداْ بیتعارف! بفرمائید! سفرهئی پهن است! برکتِ روزافزونی برای شما! برای تجاوز به انسان! برای رسیدن به آرزوهای شبانهتان! برای واقعیت بخشیدن به رؤیاهای شبانهتان! بفرمائید آقایان! بیتعارف بفرمائید! هرچه میخواهید بردارید از این سفره! بفرمائید این هم دستمزد تمام بیست و هشت سال تلاشتان برای سرکوب جامعه.....
بفرمائید آقایان.....
درهمین رابطه :
فراخوان عمومی برای محکوم کردن توحش
سردار احمدی مقدم! خيالت راحت، اين عكس در روزنامه چاپ نمي شود
انسان، گرگ انسان
درگیری خونین پلیس با زنان در میدان هفت تیر تهران
Iranian Bloggers Raid against Police Brutality
ارسال شده به
دنیا از نگاه من... توسط بابک
در چهارشنبه 26 اردیبهشت1386
ما را اصلاْ در نظر نگیر، ما که از دید شما نه خدا سرمان میشود و نه جرم و جنایت و گناه. ما را اصلاْ در نظر نگیر که اصلاْ چیزی از عدالت و آزادی و خفقان نمیدانیم. ما را اصلاْ نگاه نکن، ما را که اصلاْ معنای انسان را هم نمیدانیم!
اما هی با توام، ای خداپرستِ انساندوست و مؤمن، با توام که همه چیز را از دیدِ خودت میسنجی و حکمِ بیجرم میدهی! با توام ای پَستِ بیگناه! انسان را میفهمی؟ انسان میدانی یعنی چه؟ خون و گوشت را درک میکنی؟ پناهگاه را چی؟ دیدهای؟ پناهندهرا چی؟ میفهمی یعنی چه؟ با توام، اصلاْ نه مرا در نظر بگیر نه امثال مرا که همه از بیخ دشمن خدا و انسان هستیم، اما در گوشهی تاریکِ آن اعتقادات و رسالههای تو چیزی به نام انسان است؟ آیا گوشهی افکار بی در و پیکر قدرتطلبانهات میفهمد که پناهنده را نباید زد؟ نباید باتوم را بر سر پناهنده کوفت؟ نباید کسی که به تو پناه آورده همانند حیوان راند؟ میفهمی انسان را نباید زد؟
به انسان قسم که نه میدانی و نه میفهمی، نه درک میکنی، نه باتوم به سرت خورده نه از پناهگاه بیرونات کردهاند، به آزادی قسم که نمیفهمی، به گوشت و پوست همان افغانها که زدی و بیرون کردی از خاکِ ما نه خاکِ تو هیچ بویی از انسانیت نبردهای...
پ.ن: البته خب زمان آن رسیده بود که دیگر افغانها را بیرون کنیم! سالهای سال برایمان کار کردند، بیهیچ بیمهای بیهیچ امنیتی بیهیچ احترامی و ما فقط افغانی مینامیدشان، و آنها بخاطر زندگی پیکر دردمندِ خانهبدوششان را به سرمایهداران ما با قیمتی اندک فروختند، تا ساختمانها بالا بروند، تا جادهها آسفالت شوند، برق به همهجا برسد و.... آن زمان نمیتوانستیم به کارگر ایرانی بفهمانیم که این دستمزد تو است و استثمارش کنیم، اما حالا که دیگر قدرت دستمان است! هم کارگر را میزنیم هم معلم و دانشجو و..... هم میتوانیم با قدرتمان به همه بفهمانیم که هرکاری که بخواهیم میتوانیم بکنیم، خب با این تفاسیر دیگر چه نیازی به افغانها داریم؟ وقتی کارگران خودمان هم از روی نیازمندی حاضرند تن و زندگی خود را به سرمایهداران بفروشند تا فرزندانشان شبها تکه نانی برای خوردن داشته باشند؟ دیگر چه نیازی به افغانها داریم؟ آنها دیگر داشتند با دسترنجهایشان برای خودشان خانه میخریدند، دیگر بعضیهاشان میتوانستند موبایل داشته باشند و.... پس نیازی به آنها نداریم دیگر..... کارگران خودمان را استثمار میکنیم....!!!
بخوانید شعری از «علی مدد رضوانی»، کارگر مهاجر افغانی را به مناسبت اخراج مهاجران افغان:
« شعر را از وبلاگ رفیق هژیز آوردهام »
«لیلا مهاجر است که حرفی نمی زند
آزرده خاطر است که حرفی نمی زند
لیلا نماد غربت این حال و روز ماست
درد معاصر است که حرفی نمی زند
لیلا برای رنج کشیدن تمام عمر
انگار حاضر است که حرفی نمی زند
گم گشته در هیاهوی رنگ و ریای شهر
انگار کافر است که حرفی نمی زند
لیلا دلش گرفته از این کوچه های تلخ
فردا مسافر است که حرفی نمی زند
این شعر را برای دل او سروده ام
این بیت آخر است که حرفی نمی زند»
ارسال شده به
طنز سياه توسط بابک
در دوشنبه 24 اردیبهشت1386
آقای رئیس جمهور، جایتان خالی امروز عجب روزی بود، خواستم از شما تشکر کنم بخاطر تلاشهای شبانه روزیِ بیشمارتان :
امروز از کلاس که برمیگشتم،عجیب باد و طوفانی بود، خاکی که برای تعمییر حسینیه ارشاد ریخته بودند کنار خیابان بدجور رفت توی چشمام و شاخ و برگ درختها هم بدجوری ریخت روی سرم. گفتم " بیخیال الآن تموم میشه "، همینطور که میرفتم باران گرفت و عجیب بارانی، قدم زدن را بیخیال شدم و کنارِ خیابان ایستادم تا سوار تاکسی بشوم، عجیب است اما نمیدانم چرا زمانی که باران میآید تاکسیها فیلشان یادِ هند میکند و راهشان را کج میکنند و میروند و مردم میمانند و خیابانها و پیادهروهای آب گرفته و گاهی هم جویهای سیل زده! بعداز کلی دردسر از پاشیده شدنِ آب خیابان به شلوار و لباس توسط ماشینهای شخصی و بنزهای گشت ارشاد و غیره تا برخورد شاخههای کَنده شده با سر و صورتام و رفتنِ خاکِ ساختمانهای نیمهکاره در چشم و چالم سوار یک فروند پیکان شدم و در ترافیکِ بارانیِ خیابان شریعتی به سمت تجریش رفتم، آن هم با چه امیدی، بخدا حیف امید!!! و چه ماجراها که از سر نگذراندیم در راه، یک درخت نگون بخت افتاده بود درست روی سقف یک ماشین سیاه بخت و بماند ترافیکی که ایجاد شده بود، به شماره ۱۳۷ فکر کردم که شاید کمکی کند که گفتم " زهی خیال باطل !!! " خلاصه با تلاش فراوانِ رانندهی گرامی با لائی کشیدنها و بوق زدنها و غیره رسیدم به میدان تجریش! ناگهان چشممان روشن شد که بعلـــــه، بر اثر رعد و برق و باد و باران نیروگاه هستهئیِ منطقهی شمیرانات انرژیاش بالا زده و برق میدان تجریش به فنا رفته است! با امیدی بیهوده از سرِ دلخوشی خود را رساندم به ایستگاه تاکسیها که چه بیهوده میپنداشتم در چنین وضعیتی رانندههای محترم به فکر مردم بوده و همه سرِ کارشان هستند، و چیزی که دیدم صفی طولانی و ایستگاهی خالی از راننده و پراز تاکسی بود! جویای رانندهها شدم، متوجه شدم چندیشان رفتهاند برای امر خیر! و چندی هم برای نماز به مسجد رفتهاند و کسی هم در یک گوشه با کمال خونسردی چایِ گرم مینوشید و میفرمود که " فقط دربست میبرم " و غیره! در این میان گشت ارشاد هم چپیده بود توی خودروی ون قشنگاش و داشت از پشتِ شیشهی بخار کرده ملت را ارشاد میکرد و پلیسِ نگون بختی هم که احساس کردم افسر وظیفه است سعی بر باز کردن ترافیک این میدانِ نفرین شده داشت و چه بیهوده میکوشید. چشمتان روز بد نبیند آقای رئیسجمهور، البته شما فکر کنم در آن زمان که این اتفاقات افتاد در بنزتان نشسته بودید و در خستگیِ یک روز پر از فعالیت سیاسی و فرهنگی و غیره چرت میزدید و حتماْ این چیزها را ندیدهاید، شاید هم از یکی از این خیابانها گذشتهاید و رانندهی گرامیِ شما آبی هم به سر و کلهی عابران پاشیده باشد! و یا شاید اصلاْ شما آنقدر مشغول بودهاید که تا همین الآن هم در دفتر خود نشستهاید! یا شاید هم منتظر هستید که باران قطع شود و بعد به خانه بروید، که مبادا در باران ترمزهای پژوی شما نگیرد و یا آبی به دیگران نپاشد! خلاصه چه ماجراها از سر گذراندم تا رسیدم به خیابانی که رد شدن از آن مانند شنا کردن در روخانهی تجریش بود و از بخت خوب یا بد خانه هم در آنسوی همین خیابان بود و بس! آقای رئیس جمهور، من واقعاْ شگفت زده شدم، که برق این منطقه از شمیران با کوچکترین باد و بارانی قطع شده است در حالی که ما انرژی هستهئی در اختیار داریم! واقعاْ شگفت زده شدم هنگامی که دیدم هیچ تاکسیئی وجود ندارد که مردم را به خانه ببرد و از خیس شدن در امان بدارد در حالی که ما رفاه عمومی داریم! واقعا متعجب شدم وقتی که رانندهی تاکسی برای شکر خدا به مسجد رفته بود در حالی که مردم در زیر بار میلرزیدند و خیس میشدند! ( مگر نمیگویند حقالناس مهمتر از حقالله است؟ ) واقعاْ تعجب کردم که پلیسها در ماشینهای خود بودند و ترافیک همچنان ادامه داشت در حالی که ما پلیسها خوبی داریم! و غیره...
آقای رئیس جمهور، فقط خواستم این نامه را نوشته باشم تا بابت همه چیز از شما تشکر کنم، بابت انرژیِ هستهئی که بدست آوردهایم و در مقابل نیروی برق سنتی را کنار گذاشتهایم، خواستم تشکر کنم از شما بخاطر رفاهی که به جامعه آوردید و تا مردم دیگر در خیابان نمانند و همه سریع به مقصد برسند، و البته خواستم از شورای شهر و شهردار هم تشکر کنم، بخاطر مرمت خیابانها و پیادهروها و جویهای آب، که دیگر آب به خیابان سرریز نشود و درختی به روی کسی فرود نیاید و چالهئی پراز آب نشود، و همچنین خواستم از همه تشکر کنم بخاطر حس مردم دوستی که همه را به نماز دعوت میکنند.
آقای رئیس جمهور اشتباه نکنید، این یک نامه برای تشکر کردن است فقط و فقط برای تشکر، بخاطر مدریت شما بعنوان رئیسِ دولتی خوب.
ارسال شده به
شعرهای من توسط بابک
در شنبه 22 اردیبهشت1386
نه به انقلاب فکر میکنم نه به انسجام و استبداد نه به دین میاندیشم نه به مکتب و مسلک
نه به تو فکر میکنم که میکشی و میبری نه به تو فکر میکنم که انگ میزنی و زیرِ سؤال میبری نه به مقالههای بی سر و ته کیهان نه به نقدها و انتقادهای دیگران نه به نظام نه به حکومت نه به شغالی که آنجا سرِ کوچه به کمین نشسته است سایهی ما را
من در این بنبستِ زمانهی سیاه در این روزهای خستگی و پوچی در این لجنهای خشکیدهی کنار خیابان فقط به تو فکر میکنم ای انسان فقط به تو میاندیشم ای آزادی و میشمارم روزهایم را برای رسیدن به معنای ابدیِ تو
ارسال شده به
شعرهای من توسط بابک
در دوشنبه 17 اردیبهشت1386
عبور از شهر شیشهئی پشتِ هزار پنجرهی دودی پشتِ هزار عینکِ دودی پشتِ هزار پردهی دودی
و تو آنجا آن گوشه افتادهئی میدانم چه میخواهی از من؟ میخواهی چهکار کنم برای دستانات؟ برای پینههای چروکیدهی روی هم؟
عبور از شهرِ سیاه پشتِ هزار درختِ زرد پشتِ هزار چراغِ زرد پشتِ هزار روزنامهی زرد
و تو آن گوشه روی جدول خیابان نشستهئی میدانم به چی نگاه میکنی؟ میخواهی چهکار کنم برای چشمهایت؟ برای ندیدن منظرهی تکراریِ این شهر؟
عبور از شهر غم پشتِ هزار طرح نو پشتِ هزار روزِ نو پشتِ هزار فریاد نو
پشتِ دردهای تو پشتِ چشمهای تو پشتِ فریادهای تو و چه میخواهی از من؟ میخواهی چهکار کنم برای این همه بیداد؟ برای این همه فریاد؟
پشتِ هزار چراغِ قرمز پشتِ هزار تابلوی ممنوع ایستادن ممنوع راه رفتن ممنوع نگاه کردن ممنوع حرف زدن ممنوع آواز خواند ممنوع ساز زدن ممنوع نوشتن ممنوع
میخواهی چهکار کنم؟ در زیر تابلوی انسان ممنوع؟!
ارسال شده به
روي مدار زندگي توسط بابک
در چهارشنبه 12 اردیبهشت1386
روز کارگر هم گذشت، و شما، خوب نوازش کردید دستان پینه بستهی این زحمتکشانی که فقط حقشان را میخواستند و گویا خیلی سخت بود برای شما که مدعی مهرورزی بود، مهرورزی به اقشار زحمتکش این جامعه، که چرخِ صنعت این کشور را میگردانند و چه خوب به ایمان و میهنِ خود وفا کردند. روز کارگر هم گذشت، و چه خوب دیدیم سرنوشت قانون کارِ ایران را در تابوتی که سعی بر شکستن و پنهان کردن آن از چشم عموم داشتیم، چه خوب نواختیم باتوم خودمان را بر سرِ انسانی که انسانیت را میجست در میان حرفها و امیدهای تو خالیِ ما! روز کارگر هم گذشت، و از آن فقط همین ماند بر تن این انسانها، و شاید ندیده باشید شما آن تابوت را یا شاید نشنیده باشید آن فریادها را، اما آیا شما نمیبینید حقیقت را؟ یا فرار میکنید از آن؟
و فردا روز معلم است، و فردا باز هم روز انسان است، و هر روز روز انسان است! و فردا معلمان میخواهند با چشمان خود ببینند چگونه نوازش میشوند از سوی شما! میخواهند ببینند چگونه فرا خوانده میشوند به سوی شما! و فردا روز معلم است، روز دانش، روز ثروتهای معنویِ یک جامعه، روز بزرگداشت برپا کنندگانِ پایههای علمیِ دنیا، روز آموزگارانی که میپرورانند استادان و آیندگان را! و فردا روز معلم است، روز نوازش معلم، روز گرامیداشت معلم، و آنها میخواهند ببینند چگونه نوازش خواهند شد! یا شاید هم چگونه نواخته خواهند شد!؟
فردا چهارشنبه۱۲/۲/۸۶ از ساعت ۹ الی۱۲ همه با هم مقابل ادارات شهرستان ها و در مراکز استان مقابل سازمان ها
خارج از موضوع :
کمی اختلال در وبلاگام بوجود آمده و با آنکه با مدیر سایت هم تماس گرفتم هنوز پاسخی نسبت به این مشکلات نشنیدهام! اول اینکه پستی در تاریخ ۷/۲/۸۶ با موضوع " مستید و منگ؟ " بر روی وبلاگ قرار دادم که این پست به چه دلیلی فقط یک ربع بر روی صفحه وبلاگ مشاهده شد و بعداز آن با آنکه هم تیتر آن در آخرین یادداشتها قرار داشت و هم در مدیریت وبلاگ بود اما در وبلاگ نمایش داده نمیشد و هنوز علت این مشکل را نفهمیدم که البته احساس کردم شاید نوعی جدید از محدودیت است حال چگونه نمیدانم! و بعد عدم نمایش روزنوشتهای من که در قالب جدید وبلاگ در قسمت بالا قرار داشت که بصورت ناگهانی حذف شده و به هیچ عنوان نمایش داده نمیشه! با اینکه خود وبلاگ به تنهایی نمایش داده میشه و هیچ مشکلی هم ندارد.
با آنکه این موضوع را با مدیر سایت و توسط وبلاگ اخبار بلاگفا درمیان گذاشتم اما هنوز پاسخی برای علت این مشکلات به من داده نشده، و تصمیم گرفتم این مشکل را در اینجا بازگو کنم تا شاید پاسخی داده شود که چرا این اتفاق افتاده است.
اطلاعات :
و تلاشی که برای رساند فیلم مستند دستگیری یک دختر توسط نیروی انتظامی یا اعمال خشونت به دست افراد زیادی شده بود سرانجام به موفقیت چشمگیری رسید تا جائی که حتی اعتماد ملی نتوانست بیتفاوت از کنار آن بگذرد، و هرچند کوتاه اما در ستون سیاست مجازی با عنوان " شهروندان موبایل دارند و موبایلها دوربین " به این فیلم اشاره کرد و همچنین به وجود این فیلم بر روی سایت یوتوب اشاره کرد که در این روزها جزو برترینهای این سایت بوده و همچنین بازدیدکندگان زیادی از سراسر دنیا آن را دیدهاند و نظر دادهاند. و خب این موفقیت از تلاش تمامی اعضای این دنیای مجازیِ واقعی بوجود آمده که با آنکه نمونههای آنرا قبلاْ هم دیدهایم اما شاهکار دوبارهای بود در این دنیای شلوغ و پرسر و صدا.
ارسال شده به
روي مدار زندگي توسط بابک
در سه شنبه 11 اردیبهشت1386
پشت کرده بود به خیابان، روبروی ویترین مغازهای ایستاده بود، یک مغازه کامپیوتری، پر از لوازم کامپیوتر، پراز چراغهای رنگارنگ، پراز خیرگی انبوهی از عابرینی که بهدنبال قطعهئی جدید برای کامپیوتر تازه قدیمی شدهشان میگشتند. دستاش توی جیباش بود، کیف کولیِ قهوهئی رنگِ، رنگ و روفتهئی روی دوشاش بود، لباساش مرتب و تمیز اما کهنه بود، بوی ادکلنهای ارزان قیت را میداد، موهایاش مرتب و شانهکرد بود. چشم دوختهبود به انبوه مانیتورها و کیسها و کیبوردها، چشم دوخته بود به تصاویرِ با کیفتی که از مانیتور بزرگ ویترین پخش میشد، تبلیغ یک کمپانی بود، و همهمهئی که میرفتند و میآمدند، کسانی که از خریدشان راضی بودند، و کسانی که از قطعاتی که یک ماه پیش خریده بودند و الآن جدیدتراش به بازار آمده بود و مجبور بودند دوباره بخرند، و کسانی که بهدنبال چیز خاصی نبودند و فقط سرک میکشیدند و وقت میگذراندند. چشم دوخته بود به کامپیوترهای توی ویترین، و به جعبههای بزرگی که بعضیها دستشان بود و خوشحال میگذشتند و با هم صحبت میکردند. فکر میکرد، اگر یک کامپیوتر معمولی داشته باشد، میتواند تحقیق کلاس را تایپ کند و مرتب تحویل بدهد، فکر میکرد اگر کامپیوتر داشت میتوانست شکایت پدر بیکار شدهاش را خودش تایپ کند، فکر میکرد اگر کامپیوتر داشته باشد میتواند برای مقالهی خواهرش از اینترنت مطلب پیدا کند، فکر میکرد میتواند برای مادرش عکس قدیمیئی که دوست دارد را بازسازی کند و چاپ کند، به خیلی چیزها فکر میکرد... به پدرش که اخراج شده بود و حقوقاش را نداده بودند، به خواهرش که بدنبال مطلب و کتاب برای پایاننامهی دانشگاهاش میگشت و از گرانی کتابها صحبت میکرد با او، وقتی که همه خوابند و نمیشنوند که او التماس استادی را کرده است تا کتابی را به او امانت بدهد، به مادراش فکر میکند که هر روز خستهتر از دیروز است، و به همکارها و دوستان پدرش که آنها هم بیکار شدهاند، به همه چیز فکر میکرد، به پولی که جمع کرده بود تا روزی با آن کامپیوتر بخرد و آنرا به پدرش داده بود تا به پیرمرد نگهبان کارخانه بدهد که او هم اخراج شده بود.
پشتِ ویترین مغازه ایستاده بود، و به همه چیز فکر میکرد، به فردا..... به فردا..... به فردا.......
میدانید در سال گذشته چندهزار کارگر اخراج شدند؟ میدانید در سال گذشته حقوق چندهزار کارگر پرداخت نشده؟ میدانید در سال گذشته چندهزار کارگر برای گذراندن زندگی خود به مشکل برخوردند؟ میدانید چندهزار کارگر زیر خط فقر زندگی میکنند؟ میدانید چندهزار کارگر هرسال به زیرخط فقر کشیده میشوند؟ پس چرا فقط یک روز باید بدادِ فریادِ بیصدای این کارگر برسیم؟ در حالی که او هر روز دارد در برابر ناعدالتی میایستد!؟
روز اول مه، روز کارگر، روز عدالت، روز آزادی، روز حقوق برابر، روز انسان، گرامی باد.
" خواستم مطلب بهتری بنویسم اما نمیدانم از کدام دردِ این افراد بگویم! اما نمیدانم از کدام فریاد این انسانها بگویم! از بیمهئی که حق مسلم آنهاست و کارفرمایان از آن میگذرند؟ از حقوق و مزایایی که بیعدلاتانه از دست دادهاند؟ اخراج از کارشان؟ از سردرگمی و بلاتکلیفیشان در بین قوانین و مقررات کارفرمایانه؟ از فقر؟ از بچههای دانشگاهیشان؟ از دخترهای دم بختشان؟ از کمر درد و پا درد و سر درد و.....؟ نمیدانم، نمیدانم...."
بشنوید " قهرمان طبقهی کارگر « Working Class Hero » " را با صداي " جان لنون « John Lenon » "
و شعری از محمد ف آژن - کابل از اینجا
و نشست خورشید
ای تو سازنده ای دنیای نوین کارگر - برخیز جان به لب آمده اشکم به فغان می سوزد یاد آر همت پاریس کهن از کران تا به کران غرش نبض زمان مژده ناب بشر اکتوبر هان کجایی که بر نخ نخ خاک خون جاریست امپراتوری غارت دست قحطی زدگان می گیرد!!
شرم باد هر نفس زندگی این صبح و سحر آزادی گر نگیرم رهی تو و نشانم شیهه مست ترا بر دل خاک
کارگر لنگر انداز به میدان نبرد مرتدان گرد ستم را به دو چشمان حقیر می مالند نا رفیقان من افاده گران جلاد نعره دارند " زمان آمده است " من که در خشم تو ایمان جوان می بینم ای تو زایش گر فردای بزرگ فکر ها فاصله را بر چیده عصر ها نزدیک اند سو سوی هست در این خانه در آن سا حه دور تکیه بر بازوی دردمند ترین خواهیم زد عزم آفاق تو آفتاب بزمین می طلبد زجر زنجیر تو آهنگ جهان اوج فریاد تو اکتوبر ما خواهد بود
کارگر گر تنند بر رهی و اندیشه تو بار اتم چال صد حادثه را بر دارند و جهان را به قفس گونه ای معلق به فضا دور از دسترس انسان و گیاه پر و خالی بکنند و صدا را به هوا تیر زنند دژ دیوار بکشند برتل هر کلبه و راه آفتاب را نتوان پنهان کرد فصل انسان که شاه فصل فصول خواهد بود عشق می آید و می خواند و می ماند پاک زندگی باز درین مرز نشست خواهد داشت
۱۵ اپريل ۲۰۰۶
ارسال شده به
دنیا از نگاه من... توسط بابک
در جمعه 7 اردیبهشت1386
سکوت آب مىتواند خشکى باشد و فرياد عطش سکوت گندم مىتواند گرسنگى باشد و غريو پيروزمند قحط همچنان که سکوت آفتاب ظلمات است اما سکوت آدمى فقدان جهان و خداست غريو را تصوير کن عصر مرا در منحنى تازيانه به نيشخطِ رنج همسايهى مرا بيگانه با اميد و خدا و حرمت ما را که به دينار و درم بر کشيدهاند و فروخته تمام الفاظ جهان را در اختيار داشتيم و آن نگفتيم که بهکار آيد چرا که تنها يک سخن در ميانه نبود آزادى ما نگفتيم تو تصويرش کن
" شعر از احمد شاملو "
میخواهم بنویسم، از درد، از فریاد، از اشک شاید، اگر مانده باشد قطرهای تفتهتر از گدازههای خورشید! اگر گذاشته باشند مانده باشد هنوز در این مجاریِ خشکیدهی وجود... میخواهم اشک بنویسم، فریاد درو کنم، فریادی که خفته است شاید، سالهای سال، در حجرهی من، در حنجرهی تو، در آخرین پیچ این گلوی خشکیده... میخواهم از درد بنویسم، از دردِ خورشید که میبیند و میسوزد! از دردِ زمین که لمس میکند و خورد میشود در خودش، از دردِ تو، از دردِ ما، از درد کهنهی این خاکِ سالخورده، از دردِ فریادهای تو، ای انسان، که نام زن برتو نهادند تا محکومات کنند در دنیایی که ظرفیت زیباییها و لطافتهای تو را نداشت، در دنیای خوک صفتانی که چشمِ دیدنِ چشمان زیبای تو را نداشتند... میخواهم از گریههای تو بنویسم، ای انسان، که نام دختر را بر تو نهادند تا به بهترین نحو از تو سود بجویند تا خود را به چهره انسان دربیآورند، فارق از آنکه هنوز در باطنِ خود حیوان باقیماندهاند و لباس انسانیت را دردهاند و به خود پوشاندهاند..... آه ای انسان، میخواهم از تو بنویسم، از تو، از اشکهای شبهنگامات، از نگرانیات، از ترسات...
دیشب را در صدای خفتهی بغضِ کهنهام سحر کردم، و هر روز را در صدای لرزهی اندام تو سرخواهم کرد، هنگامی که میخواستی زنده بودن را فریاد بکشی، میخواستی انسان بودن را تجربه کنی، هنگامی که میخواستند انسان بودنت را نفی کنند و چماق نفرت برسرات فرود آورند. دیشب را با زمزمهی نالهوار آزادی سر کردم، اما هر روز را با صدای جیغ تو خواهم لرزید، در خواب و در بیداری، با صدای ترسات از این مبارزان انسانیت و نفی کنندگان انسانیت. در خودم لرزیدم، و آن صدا، آن صدا، آن صدا، تا تاریکترین و خاموشترین نقاط ذهنام پیچید، و پژواکاش گویا بغضِ کهنهی مرا بیدار کرد، هنگامی که کودک بودم و دیدم دختری را به همین شکل سوار مینیبوسی کردند و به کجاها که نبردند! در خودم لرزید، در خودم فرو رفتم، که آخر چرا؟ ای خدا؟ چرا؟ ای خلایق؟ نمیبینید؟ این دخترِ سرزمین من است، این دختر ایران است، این همان ناموس است که شما میپرستیدش، این همان خواهر من و شماست، این مادر آینده فرزندان این سرزمین است. کجایید؟ خوابید؟ مستید؟ یا کور و کر و لالید؟ یا دستانتان را بریدهاند؟ چرا بیدار نمیشوید از این خوابِ زمستانی؟ کجایی خدا؟ کجایی؟ چرا سایهات را دیگر نمیبینم در این اطراف؟ چرا نمیبینی این کسانی که با لباس انسان دارند انسانیت را میکشند در این زمین؟
میخواهم فریاد بزنم، نه فریادِ خودم را، فریاد تو را، بلندتر حتی، اگر بتوانم، تا همه بشنوند صدای تو را که فقط آزادی میخواستی، امنیت، فقط میخواستی زندگی کنی، میخواستی وجود داشته باشی... میخواهم فریاد بزنم از تو، و از توهای زیادی که میدانم اکنون در فکرتان چه ترسی از دشمنان انسان دارید، میدانم چه گریهها که نکردهاید در بازداشتگاههای این ظالمان. میخواهم فریاد بزنم، نه من، بلکه منهای زیادی که دیدهاند تو را و شماها را، شنیدهاند صدای شما را در کنارههای شلوغ این شهرِ تاریک، در پیادهروهای این شهرِ عجیب. میخواهم، نه من، بلکه ما میخواهیم، آزادی را نه فقط برای تو، بلکه برای همه، برای همهانسانها، نه فقط در این سرزمین، بلکه در تمام دنیای خاکیِ این زمین، فارق از اسم زن و مردی که بر انسان گذاشتهاند برای جداسازیها جنسی، فارق از هرگونه تقسیمها اجتماعی، سیاسی، نژادی، و جنسی...
من صدایات را شنیدم، نه من، بلکه همه صدایت را شنیدهاند، و آنها که نشنیدهاند خواهند شنید، و آنها که شنیدهاند و هنوز بر راه خویشاند، روزی خواهد رسید که حقیرانه پا از جاپای انسانیت خواهند برداشت و همه خواهیم دید چه محقر و سربه زیر بیرو خواهند رفت از دایرهی بزرگ آزادیِ انسان.
زنده باد آزادی، زنده باد انسان، فارغ از اسم زن و مرد.
مرتبط با تیتر :
فیلمی از زیرپا گذاشتن قوانین حقوق بشر، توسط نیروهای انتظامی، هنگام دستگیری دختری که به بدحجابی محکوم شده است.
ببینید " دانلود از روي سايت Rapidshare " ( فیلم مستندی که از دستگیری یک دختر به علت بدحجابی! گرفته اند )
ببینید " بر روی سایت Youtube " ( فیلم مستندی که از دستگیری یک دختر به علت بدحجابی! گرفته اند )
حتماْ این لینکها را برای همهی دوستانتان بفرستید
ارسال شده به
نقد و نظر توسط بابک
در دوشنبه 3 اردیبهشت1386
هنگامی که دیگر جامعه ظرفیتی برای سرپوش گذاشتنها و عوامفریبیهای دولت ندارد، هنگامی که دیگر هر اشتباه و هر سیاست و راهکار غلطی در دولت زیر بادِ انتقاد و اعتراض گرفته میشود، هنگامی که دیگر جوانان فقط گوش نیستند، میبینند، میگویند و مینویسند و حتی فکر میکنند! هنگامی که دیگر هیچ سیاست و هیچ استراتژی جدیدی راهی برای عبور از سدِ انسانیِ جامعه ندارد برای باز کردن راه دولتمردان، یک بارِ دیگر همان سلاحِ سرکوب به کمکِ دولت میآید.

این سلاحِ انسان ستیز بارِ دیگر از میان اسلحهخانههای دولتی بیرون کشیده میشود و باز هم پای خود را در میان جامعه محکم میکند تا اینبار محکمتر حتی از دفعاتِ قبل جامعه را زیر بادِ تندِ توهین و بیارزشی بگیرد.

یک بارِ دیگر سلاح سرکوب بیرون آورده میشود تا باز هم جامعهی عظیم ما از یاد نبرد که ما هنوز در قرون نژادپرستانه زندگی میکنیم، هرچند که این سلاح مخربتر از سلاحِ فاشیستها برای اصلاح نژادی است.

راهکاری که در این سه دهه همواره در بدترین و دشواترین مواقع به کمک دولت آمده است تا جامعهی جوان و هوشیار را باز هم به کنج تاریکِ خانهها بیاندازد ، که اینجا مهدِ تمدن نیست، اینجا قانون دارد.
و ما زیرِ سایهی استانداردی که برای نوع پوششمان و حتی برای نوع اندیشهمان زندگی میکنیم و تن میدهیم به این قوانین کهنه و فاسد.
و اما آیا کسی از میان این نیروهای سرکوب به این اندیشیده است که این قوای جوان که چنین سرکوباش میکنند و تنفرِ او را از دولت بیشتر و بیشتر میکنند، آیا همان نیروی مأثری نخواهد بود که در جایی باید به کمک دولت و کشورش بیآید؟ آیا این همان نیروی جوان و متفکری نیست که قدرتِ یک کشور در دستانِ اوست؟ آیا این نیروی عظیم با چنین تنفری باز هم پشتِ دولت خواهد ایستاد؟ آیا باز هم فریاد ایران ایران سر خواهد داد؟ یا بکل از دولت که هیچ، از کشورش هم متنفر خواهد شد؟

و چه خوب گفت یکی از دوستان " تا بحال دیدهئی صفهای طولانی را پشتِ دربِ سفارتخانهها؟ " و این معنایاش چیست؟ این معنایاش همان فرار نیست؟ فرار جامعهئی که دیگر از استاندارد زندگی کردن خسته شده است؟ از بعنوان یک شهروند زن یا مرد بودن؟ از بعنوان جزئی از یک جامعهی استاندارد شده؟ آیا این همان تنفر از دولتی نیست که باید به نیروی جواناش اکتفا کند برای ساخت همان انرژیِ هستهای؟ آیا این تنفر از نظامی نیست که جامعه را به دو دستهی زن و مرد تقسیم کرده است؟
و بارِ دیگر جامعه میرود به سمتِ یکقطبی شدن، به سمتِ تاریکِ دالانی که از آن بیرون آمده است، به سمتِ استاندارد زندگی کردن، زیر سایهی استانداردی که برایمان در قانون نوشتهاند، برای لباس پوشیدن، برای راه رفتن، برای فیلم دیدن، برای موسیقی گوش کردن، برای فکر کردن حتی، و بقول فواد شمس " احتمالا فردا برای نفس کشیدن مان! "
و چه وحشتناک خواهد بود این زندگی هنگامی که برای نفس کشیدنمان هم استانداردی بگذارند!
|