تبليغاتX
روی مدار زندگی

 

تو را چه سود؟
فقط یک سؤال داشتم
نفرت
جامعه را پلمپ می‌کنند
بنزین بر روی آسفالت!
تابستان، می‌آید...
نسخه‌ی محدود
نبودم...
من اینجا زندگی می‌کنم...
یک عکس و چند خبر... ( کاشان استان شد )
ساک ساک...!
امروز ده سال می‌گذرد...
های! آقایان! کشته مرده های کفر و جنایت و قتل!
این بیت آخر است که حرفی نمی زند
باز باران، با ترانه........
در این بن‌بستِ زمانه‌ی سیاه
انسان ممنوع
درحاشیه‌ی این شهرِ شلوغ
قهرمان طبقه‌ی کارگر
نامه‌ای برای تو، ای انسان


مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
بهمن 1383
اردیبهشت 1383


من و تو
روي مدار زندگي
خودم
روزهای من
شعرهای من
دنیا از نگاه من...
تند و گزنده
از اطراف
موسقي
نقد و نظر
طنز سياه


 

Balatarin


 
بسته در زنجير
خفته در دهليز
پلک بگشا، بالش عادت بدر، برخيز
تا کران‌ها، موج رستاخيز، توفان نهايي را
کرده است آغاز
و کبوتر بر فراز آسمان باز
در زلال بي‌نهايت مي‌کند پرواز

" لحظه‌هاي سبز، لحظه‌هاي سرخ "
" از سعيد سلطانپور "




 



يکي ديگه
روي خط
ولگرد ( قديم‌ترا )
صفحه‌ي عکس‌هاي من
جنگ بسه ( به جنگ نه بگوئيد )













Powered by WebGozar

Balatarin

ليست وبلاگهای به روز شده




©  Copyright 2007 Babak.Nabizadeh



ارسال شده به روي مدار زندگي توسط بابک در سه شنبه 29 اسفند1385
 

روبروي سفره‌ي هفت‌سين ، بعضي‌هامان روي مبل، بعضي‌هامان روی زمين، بعضي‌هامان روي صندلي، و بعضي‌هامان هم ايستاده‌ايم و هرکدام در فکري و رؤيايي به سر مي‌بريم! بعضي‌هامان در انديشه‌ي سالي که در راه است، بعضي‌هامان در رؤياي هدف‌ها و آرزوهايمان، بعضي‌هامان در اميد به فردايي ديگر، اما همه، در گوشه‌اي از ذهنمان مرور مي‌کنيم سالي که پشت سر گذاشتيم، سالي که غريب بود و ناآشنا، سال جنگ‌هاي تو در تو! سال حقوق مسلمي که جوامع بين‌المل از ما گرفته‌اند، سال زن! سال فرياد يک صداي زناني که حقوقي برابر مي‌خواستند، سال معلم! سالي که معلمان خسته فرياد عدالت سردادند! سال رئيس جمهور! سال فريادها و وعده‌هاي رئيس‌جمهور، سال سفرهاي بي‌انتهاي دولت به شهرستان‌ها با کوله‌باري پر از شعارهاي توخالي! سال زندان! سال اشک، سال بد! سال هسته‌اي شدن ما! سال قطعي گاز در چله‌ي زمستان! سال بحران انرژي نيروگاه‌هاي برق! سال موتور ملي! سال سيوند! سال غرق شدن اسطوره ايران زير آب! سال سبز! سالي که درختان طعمه‌ي اتوبان‌ها شدند! سال خالی شدن صندوق ذخیره دولت! سال تیترهای بزرگ بر روی صفحه‌‌ی اول روزنامه‌ها! سال عکس‌های عجیب و غریب از رئیس دولت!

و من، به کساني مي‌انديشم که وقتي من نشسته‌ام روبروي سفره‌ي هفت‌سين، آنان نشسته‌اند روي حصير نمناک اتاقک زيرزميني که تازگي با هزار مکافات اجاره کرده‌اند! و به این فکر می‌کنن چه کسی بود که می‌گفت من از ستم‌دیدگان حمایت می‌کنم! به این فکر می‌کنند که چه کسی گفته بود من فقر را ریشه‌کن می‌کنم!؟ به کساني که در بيمارستان‌ها چشم‌انتظار گشودن چشم بيماري هستند! به آنان که زير رگبار گلوله در عراق و لبنان بدنبال پناه‌گاهي مي‌گردند! به کودکي که عروسک کوچک‌اش را گرفته و در خرابه‌ها بدنبال خانه‌اش مي‌گردد! به کودکی که باید پشت چراغ قرمز مارا ببیند که سوار بر ماشین به مهمانی می‌رویم و او باید فال بفروشد! به آنان که در پشت ميله‌هاي زندان از سالي به سالي ديگر مي‌روند و به روشني فکر مي‌کنند! به آنان که چشم‌انتظار آمدند عزيزي هستند!

روبروي سفره‌ي هفت‌سين، همه در انتظار شليک توپ سال نو هستيم، در انتظار شروع سال نو، تا پشت سر بگذاريم خاطرات تلخ سال گذشته را، سال پرکشيدن عزيزان زيادي که از ميان‌مان رفتند! به ياد  عمران صلاحی، بابک بيات، فرخ غفاری، محمود اعتمادزاده و عليرضا اسپهبد

در انتظار سال جديد، و با افکار سال گذشته، نشسته‌ايم دقيقه‌ها و ثانيه‌ها را مي‌شماريم. هرچند که ترديد را حتي در عقربه‌هاي کند ساعت ديواري هم احساس مي‌کنيم اما چاره‌ئي جز به‌جا گذاشتن همه‌‌ي این گذشته نداريم. اما مي‌داني دوست من! ما بايد با کوله‌باري از تلخي خاطراتي چون سرکوب فعالين سنديکاي اتوبوسراني و رانندگان شرکت‌واحد، سرکوب معلماني که حقوق عادلانه مي‌خواستند، سرکوب زناني که آزادي و برابري مي‌خواستند، بي‌حقوق ماندن هزاران کارگري که حقشان را مي‌خواستند و... به سال جديد برويم.
و خوب مي‌دانيم که سال جديد ادامه‌ي همه‌ي آن خاموشي‌ها و درپوش گذاشتن‌ها بر دولت و حکومتي‌است که سياست‌اش را برپايه‌ي سليقه‌زايي و اعتقاد‌زايي گذاشته‌است. کشوري که بجاي ارج نهادن بر سليقه و اعتقاد مردم ، آنها را براي سليقه‌ و عقايد خودش آماده مي‌کند و جامعه را چنان مي‌سازد که چيزي جز اين را نطلبد. در جايي که انديشه را از همان دوران مدرسه در ذهن کودکان مي‌کشند و جاي‌اش را پوج‌گرايي و افکار خودي پر مي‌کنند. جامعه‌اي که در دانشگاه بجاي احترام گذاشتن به استاد او را با توهين اخراج مي‌کنند.

و اين دنياي ماست، چه مي‌شود کرد!؟ اما نمي‌گويم که بايد بسازيم و بسوزيم...!!! اما براي 13 روز عيد مي‌خواهم استراحت کنم و رخت کهنه‌ي سال گذشته را از تن‌ام بکنم... تا با لباسي نو دوباره بي‌آيم.

اين مدت نيستم. براي همين اين پست رو نوشتم. کمي طولاني‌است فقط. در سال جديد کارهاي زيادي دارم که بايد خودم را برايشان آماده کنم. براي همين به تعطيلات مي‌روم. و اميدوارم که شما هم تعطيلات خوبي داشته باشيد.

اين پست آخرين پست سال ۱۳۸۵ و اولين پست سال ۱۳۸۶ در وبلاگ منه، نه مي‌خوام تحليلي بر اوضاع سياسي و اجتماعي سالي که گذشت بنويسم و نه پيشگوئي بکنم درباره وضعيت سال آينده! نه مي‌خوام مرور کنم تمام آن اتفاقاتي که افتاد، و نه مي‌خوام اتفاقي را که خواهد افتاد شرح دهم! که اين کار را دوستان کرده‌اند و اينکه استعداد خوبي هم درمورد اين کار ندارم.

اين پست رو فقط به عنوان يک نوروزنامه تهيه کردم تا هم به خوبي به اسقبال سال جديد بروم و هم به خوبي سال گذشته را بدرقه کنم. توي اين پست فقط شايد کمي براي عيد سرگرمي معرفي کنم. همين.

از همين نقطه از اين مدار زندگي! سال نو را به همه تبريگ ميگم و بهترين آرزوها را براي همه‌ي دوستان دارم. باشد که سال نو سالي پراز موفقيت، شادي، سلامتي، و آزادي باشد.
اين شعر را هم به عنوان اختتاميه‌ي سال 1385 و شروع سال 1386 مي‌نويسم.

مست

 

من مستم
من مستم و ميخانه پرستم
راهم منماييد
پايم بگشاييد
وين جام جگرسوز مگيريد ز دستم.

 

مي لاله و باغم
مي شمع و چراغم
مي همدمِ من، همنفسم، عطرِ دماغم.

 

خوش‌رنگ، خوش‌آهنگ
لغزيده به جامم.
از تلخيِ طعمِ وي انديشه مداريد
گواراست به کامم.

 

در ساحلِ اين آتش
من غرقِ گناهم
همراهِ شما نيستم اي مردم بتگر!
من نامه سياهم.

 

فرياد رسا! در شبِ گسترده پر و بال،
از آتشِ اهريمنِ بدخو، به امان‌دار!
هم ساغر پر مي
هم تاک کهنسال.

 

کان تاکِ زرافشان دهدم خوشه‌ي زرين
وين ساغرِ لبريز
اندوه زدايد ز دلم با مي ديرين.

 

با آنکه درِ ميکده را باز ببستند
با آنکه سبويِ ميِ ما را بشکستند
با آنکه گرفتند ز لب توبه و پيمانه ز دستم
با محتسبِ شهر بگوييد که هشدار!
هشدار که من مستِ ميِ هرشبه هستم.

 

" سياوش کسرايي | از مجموعه‌ي آوا "

 

کتاب

1. گيل‌گمش : احتمالاً خيلي‌ها قبلاً اين کتاب را خوانده‌اند، مخصوصاً کساني که به کتاب‌هاي ادبي علاقه دارند و يا کساني که کارهاي شاملو را دنبال کرده‌اند و بيشترشان را خوانده‌ان. ولي اگر نخوانده‌ايد اين کتاب با ترجمه‌ي احمد شاملو و تصويرسازي مرتضي مميز از نشر چشمه کتاب بسياري خوبي هست براي آنان که به متون باستاني و افسانه‌ها علاقه دارند.

اين کتاب بر اساس الواح سومري بوده که اولين بار در سال 1839 توسط Aysten H.Layard انگليسي که عازم جزيره‌ي سيلان بود در بين‌النهرين با کاوش گمانه‌يي در يکي از تپه‌هاي باستاني آشور با کشف ويرانه‌هاي ني‌نوا و نمرود به مجموعه‌يي از تنديس‌ها و هزاران خشت‌نبشته دست يافت که روانه‌ي موزه‌ي بريتانيا شد. تعداد اين الواح بيست و هشت هزار بود، که درواقع در آن زمان کسي نمي‌دانست بخش مهمي از تاريخ و ادبيات گم‌شده‌ي بشري را کشف کرده‌اند.

«... غم‌نامه‌ي گيل‌گمش، در اصل تذکاري عميق از سرگذشت آدمي و گذار وي از خرافات مطلق به واقعيات نسبي‌تر است. لوح يازدهم توفان فراگير نوح را روايت مي‌کند که در آن تبار انسان از انهدام مقدر مي‌گريزد. جواني انکيدو يادآور نخستين دوره‌هاي زندگاني انسان است که در اعتماد کامل ميان جانوران ديگر در کنار طبيعت زندگي مي‌کرده است و رويکرد او به زندگي متمدنانه نشان مراحلي است که گروه‌هاي انساني از قبيله‌نشيني به واحدهاي شهري کوچ مي‌کنند، و بي‌فايده نيست که در اين حرکت تکاملي، از يک‌سو به جاي‌گاهي توجه کنيم که حماسه به جنس مؤنث انسان مي‌دهد که تعليم کننده‌ي فرهنگ است و از سوي ديگر به شکارچي « يکجانشين » که موجودي وحشي و انگل طبيعت است. از همه گسترده‌تر، حماسه به گوناگوني فضاي پيرامون انسان‌ها، به جنگل و کوه و بيابان و دشت و جهان متمدن انگشت مي‌گذارد اما شرح و وصف اوروک زمان گيل‌گمش را مي‌توان توصيف شهرهاي ابتدايي دانست با شوراي ريش‌سفيدان و کاست جنگ‌جويان و حکومت جابرانه‌ي ستم‌گر تنها و منفردش : انسان يا خدايي که در فلمروهاي خود بر مردان يا زنان تيول خويش خوشنتي مهارناپذير اعمال مي‌کنند. »

از مقدمه‌ گيل‌گمش

 

2. شب طولاني : شب طولاني رماني از سيامک گلشيري و از انتشارات نگاه است.

داستان درباره نويسنده‌اي است که اهل اصفهان است و در تهران زندگي و کار مي‌کند. نويسنده‌اي که شايد خودش نويسنده‌ي داستان باشد! درباره‌ي آشنايي او با يک وکيل که يک شب هنگامي که با اتوبوس به سمت اصفهان مي‌رفته او را ديده و آشنا شده و از همانجا با يکديگر دوست مي‌شوند. وکيلي که در کنار حرفه‌اش گاهي نمايشگاه فرش دستباف در خانه‌اش مي‌گذارد و از اصفهان فرش مي‌آورد و در نمايشگاه مي‌فروشد. وکيلي که از همسر اول‌اش دوختري کوچک دارد و به آن عشق مي‌ورزد و در زمان دانشجوي‌اش با خانمي ديگر آشنا شده و با او ازدواج کرده است، همسر دوم‌اش را بسيار دوست دارد. و احساس خوشبختي مي‌کند. داستان درباره‌ي رابطه‌ي اين دو فرد « نويسنده و وکيل » است، درباره يک زندگي معمولي، يک زندگي عادي که خيلي‌هامان شايد ديده باشيم.

داستان بسيار ساده و بسيار جذاب است، 247 صفحه دارد و نثري بسيار روان و ساده دارد.

3. رنگ قايق‌ها مال شما : رنگ قايق‌ها مال شما عنوان کتابي‌است از شاعر و نويسنده‌ي ترک به نام اورهان ولي که با ترجمه‌ي شهرام شيدايي توسط انتشارات کلاغ سفيد منتشر شده است.

در اين کتاب بيوگرافي اورهان ولي، داستان‌ها و شعر‌هاي او با ترجمه‌يي بسيار روان و ساده شهرام شيدايي که خود نيز نويسنده و شاعر است در 257 صفحه گردآوري شده است.

اورهان ولي کانيک در 13 نيسان 1914 در استانبول متولد شده و در 14 کاسيم 1950 در 36 سالگي در همان شهر براثر خون‌ريزي مغزي درگذشت. شعرهاي اورهان ولي بسيار خودماني و پيرامون مسائل اطراف ماست که خيلي‌وقت‌ها برايمان اتفاق مي‌افتد. درباره مناظري که مارا مجاب مي‌کنند، و در باره اتفاقاتي که براي ما مي‌افتد. شعرهاي او بسيار روان و ساده است و لحني بيشتر محاوره‌اي سروده شده است.

چند شعر از اورهان ولي :

وطن

چه کارها که براي اين وطن نکرديم!
يکي‌مان مرديم
يکي‌مان نطق کرديم.

 

سربالايي

در آن يکي دنيا
غروب‌ها که کارخانه‌مان تعطيل مي‌شود
اگر مسير برگشت به خانه اين‌قدر سربالايي نداشت
مرگ اصلاً هم چيز بدي نيست.

 

درد من چيز ديگري‌ست

فکر مي‌کني درد من به خاطر خورشيد است؟
چه فايده بهار بيايد؟
بادام‌ها شکوفه کنند؟
آخرش مگر مرگ نيست؟
هست، اما مگر من مي‌ترسم
از مرگي که خورشيد مي‌آورد؟
من که هر فروردين يک سال جوان‌تر مي‌شوم،
هر بهار عاشق‌تر مي‌شوم،
مي‌ترسم؟

آه، دوست من، درد من چيز ديگري‌ست...

 

4. داد بيداد : داد بيداد عنوان کتابي است از ويدا حاجبي تبريزي که پيرامون نحوه شکل‌گيري اولين زندان زنان سياسي‌ است. ( قبلاً درباره‌اش توضيح داده‌ام + )

« اگر پيدا کرديد حتماً بخوانيد، بسيار عالي‌ست، گويا مجوز‌اش را بازپس گرفته‌اند!!! »

5. چيزي به فردا نمانده است : چيزي به فردا نمانده است عنوان کتابي است از مجموعه داستان‌هاي اميرحسن چهل‌تن که توسط انتشارات نگاه منتشر شده است.

6. آماتورها : مجموعه داستان‌هاي کوتاه از دونالد بارتلمي که توسط روحي افسر ترجمه شده. از انتشارات کلاغ سفيد.
داستان‌هاي کوتاه دونالد بارتلمي از برجسته‌ترين داستان‌‌هاي کوتاه دنياي امروز به شمار مي‌آيد. عمق داستان‌ها و تخيل بکر، سرعت ذهن، پرش‌هاي داستاني و طنز ويژه‌اش وي را در رديف نويسندگاني چون ساموئل بکت قرار مي‌دهد. بهترين و نخستين داستان‌هاي پست‌مدر را به وي نسبت مي‌دهند.

 

 

موسيقي

1. آثاري از امين‌الله ( آندره ) حسين : موسسه فرهنگي - هنري ماهور مجموعه‌ئي از آثار امين‌الله حسين موسيقيدان ايراني، شامل مينياتورهاي ايراني ، شهرزاد و سمفوني پرسپوليس، در سال 1381 منتشر کرده است.

آواي آشناي اين موسيقي چنان بر گوشتان آشناست و چنان گوش‌نواز است که گويي تاريخي کهنسال را در کنار گوش شما دوباره بازسازي مي‌کنند.
گوش داد اين مجموعه را به همه پيشنهاد مي‌کنم، چرا که نواي آشناي موسيقي گويا شما را به عالمي ديگر مي‌برد.

2. Modern Times : Modern Times نام آلبوم سال 2006 Bob Dylan خواننده محبوب و مشهور سبک بلوز است، اين آلبوم در مجموعه کارهاي باب ديلان يک حال و هواي تازگي دارد، آلبوم به سبک بلوز و کمي هم از رنگ و روي راک بهره برده است، با همان صداي زيبا و دلنشين باب ديلان.
اين آلبوم 10 ترانه است که در سال 2006 توسط کمپاني
Sony BMG منتشر شده است. ( لینک برای خرید اینترنتی )

3. All The Roadrunning : کساني که با موسيقي راک - بلوز آشنا هستند نام Mark Knopfler خواننده و نوازنده گيتار گروه قديمي Dire Straits را مي‌شناسند. اين آلبوم که کار مشترکي از Mark Nopfler و Emmylou Harris است در سال 2006 منتشر شده است که شامل 12 آهنگ است که همگي با همان حال و هواي کارهاي هميشگي Knopfler است، و با همخواني زيباي Emmylou Harris. ( برای تهیه این سی‌دی می‌توانید به مرکز موسیقی شهرکتاب آرین " میرداماد، مجتمع آرین " بروید )

4. The Road to Freedom : و اما اين آلبوم را دوستداران موسيقي پاپ حتماً مي‌شناسند. اين آلبوم کار سال 2004 Chris De Burgh است. که فکر کنم از نام‌اش مشخص باشدداخل‌اش چه مي‌گذرد. اين آلبوم حال هواي يک موسيقي پاپ پخته و در عين حال زيبا و پرمفهوم را دارد. اين آلبوم شامل 11 آهنگ است. ( لینک برای خرید اینترنتی )

5. به تماشاي آب‌هاي سپيد : و خب اين ديگر حايي براي توضيح ندارد. حسين عليزاده و ژيوان گاسپاريان. اين مجموعه داراي 7 آهنگ است که توسط نشر موسيقي هرمس در سال 1383 منتشر شده است. اين آلبوم همچنين کانديداي گرمي نيز بوده است.

6. مي بي‌رنگي : کاري از داود آزاد. کنسرت پائيز 1996 در لندن. با نوازندگي و خوانندگي زيبا و دلنشين داود آزاد. داراي 9 آهنگ است.

۷. The rough guide to the music of Canada : این سی‌دی حاوی موسیقی‌های برتر از کشور کانادا است. که دارای ۲۱ آهنگ است. در سال ۲۰۰۳ توسط کمپانی World Music Network منتشر شده است.
این کمپانی از تعداد زیادی از کشورها موسیقی محلی جمع‌آوری می‌کند و تحت عنوان Music Rough Guide منتشر می‌کند. که از این مجموعه می‌توان به موسیقی کوبا، آمریکای لاتین، هند، آفریقا، موسیقی‌های کشورهای مختلف اروپا و ... اشاره کرد. ( برای تهیه این مجموعه‌ها می‌توانید به مرکز موسیقی شهرکتاب آرین " میرداماد، مجتمع آرین " و همچنین مرکز موسیقی شهرکتاب نیاوران مراجعه کنید )

فيلم

و اما فيلم. حقيقت اينکه زياد اهل دنبال کردن فيلم‌هاي جديد نيستم. اما چند فيلم قديمي که خودم بارها ديدم را به شما هم پيشنهاد مي‌کنم. و اينکه نمي‌توانم توضيحي درباره فيلم بدهم چون زياد هم سردر نمي‌يارم از بازيگرها و کارگردان‌ها!

1. The Pianist

2. The Legend of 1900

3. Cinema Paradiso

4. Majestic

5. زماني براي مستي اسب‌ها

6. Beautiful Mind

7. Zorba the Greec



افزودن به بالاترين Yahoo! Myweb AskJeeves Google


ارسال شده به موسقي توسط بابک در یکشنبه 27 اسفند1385
جام تهي

آلبوم جام تهی ( پر کن پیاله را... )  اثری از محمد رضا شجریان و فریدون شهبازیان است که در بهار ۱۳۸۴ توسط مرکز موسیقی بتهوون منتشر شد.
این آلبوم یادگار دوران جوانی هنرمندانی است که به‌جز شادروانان ابولحسن صبا، حبیب الله بدیعی و فریدون مشیری همگی به فعالیت هنری مشغول هستند.
دو اثر آوازیِ این مجموعه « پر کن پیاله را » و « در کوچه سارِ شب » یادگار دهه‌ی ۵۰، یعنی سال‌هایی است که موسیقی ملی ایران به همت شاعر و ادیب نامی، هوشنگ ابتهاج و با تلاش هنرمندانی که این مجموعه را پدید آورنده‌اند، به شکوفایی کامل رسید.

پر کن پیاله را بر روی شعر زیبای شاعر بزرگ شادروان فریدون مشیری ساخته شده و بی گمان ساز و آواز این اثر کامل ترین و دلنشین ترین بداهه ایست که برای اولین بار بر روی شعر نوین ایران با الهام از ملودی اصلی با آواز محمد رضا شجریان و آرشه ی سحر انگیز شادروان حبیب الله بدیعی به اجرا در آمده است.

در کوچه سار شب  آهنگ این تصنیف  بی نظیر بر روی شعر هوشنگ ابتهاج (سایه) حاصل ذوق و قریحه ی سرشار آهنگساز و نوازده ی بی بدیل محمد رضا لطفی است که برای ارکستر نوشته شده و با صدای محمد رضا شجریان اجرا شده است .

دو اثرِ دیگر این مجموعه « راپسودی برای سنتور و ارکستر » و « راپسودی برای تار و ارکستر » یادگارهای دهه ۴۰، یعنی سال‌های دانشجویی من در دانشکده هنرهای زیبا دانشگاه تهران است.

" توضیحاتِ فریدون شهبازیان درباره‌ی این مجموعه "

 

گوش کنید تصنیف در کوچه سار شب را از آلبوم جامِ تهی

در کوچه سار شب

در این سرای بی‌کسی کسی به‌در نمی‌زند
به دشتِ پر ملالِ ما پرنده پر نمی‌زند


یکی زشب گرفتگان چراغ برنمی‌کند
کسی به کوچه‌سارِ شب درِ سحر نمی‌زند

نشسته‌ام در انتظارِ این غبارِ بی‌سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی‌زند

گذرگهی است پر ستم که اندرو به غیرِ غم
یکی صلای آشنا به رهگذر نمی‌زند

چه چشم پاسخ است ازین دریچه‌های بسته‌ات
برو که هیچکس ندا به گوش کر نمی‌‌زند

نه سایه دارم و نه بر، بیفکنندم و سزاست
وگرنه بر درختِ تر کسی تبر نمی‌زند

 

" شعر از هوشنگ ابتهاج ( هـ . سایه ) "


اضافه بر موضوع :  خبر آزادی زرافشان را شنیدم. و فکر کنم در این روزهای پایانی این سال عجیب و غریب خبر بسیار خوشحال کننده‌ای بود برای خیلی‌ها... برای من که خیلی خوشحال کنند بود.
آقای زرافشان آزادی مبارکتان باشد. و تبریک می‌گویم به شما به خاطر مقاومت‌تان.

شادی صدر و محبوبه عباسقلی‌زاده هم آزاد شدند. مبارکشان باد آزادی.

زنده باد آزادی!



افزودن به بالاترين Yahoo! Myweb AskJeeves Google


ارسال شده به دنیا از نگاه من... توسط بابک در سه شنبه 22 اسفند1385
امروز داشتم از میدانِ ونک به سمت خانه می‌آمدم، در یکی از گوشه‌های میدانِ ونک چادری را برپا کرده بودند که بالای آن پلاکاردی زده بودند که روی آن نوشته بود " دستاوردهای ۲۸ سال انقلاب اسلامی " یا یک همچین چیزی درست در ذهن ندارم! داخل آن را نگاهی انداختم، پراز کتاب‌های معارف و دینی و نهج‌البلاغه و سی‌دی‌ها و نوارهای نوحه و غیره.... و سریعاْ از ذهنم گذشت که واقعاْ چه دست‌آوردهای زیاد و مهیج و معقولی در طیِ این ۲۸ سال نگهداری انقلاب داشته‌ایم.

هشت سال دفاع به اصطلاح مقدس! با وعده‌هایی مبنی بر ظهور امام زمان! جوانان را زیر تانک و تیر و گلوله و روی مین فرستاده‌ایم و از پولِ خرید و فروش اسلحه پولِ خوبی به جیب زده‌ایم و در آخر صلح کردیم و صدام را برادرِ خودمان کردیم!
هنوز یادم هست، با اینکه کودک بودم، نورهای قرمز رنگی که در آسمان می‌دیدیم و سریع به زیر پله و جای امنی پناه می‌بردیم و بعد صدای انفجار و خراب شدنِ خانه‌ئی یا خانه‌هایی روی سر بی‌گناهانی که کیلومترها حتی از منطقه جنگی دور بودند.
هنوز یادم هست، با آنکه کودک بودم، سال‌ها در خفقان زندگی کردیم، هشت سال رئیس جمهوریِ آقای رفسنجانی، کسانی که لباسِ آستین کوتاه می‌پوشیدند با دستانی رنگ خورده به خانه باز می‌گشتند، و اگر عکسی روی تی‌شرت یا لباسی بود پاره می‌شد یا رنگ زده می‌شد، در مدرسه نمی‌توانستیم شلوار جین بپوشیم، دفترهای‌مان همه کاهی بود و مدادهایمان همه توخالی!
هنوز یادم هست، سدها و پل‌هایی که در آن سال افتتحاح شدند و افتخار مهندسین ایرانی دانسته می‌شدند که در روز افتتاح توسط سردار سازندگی! گفته می‌شد! و یکی از بارزترین این افتخارات پلِ کلاک در ابتدای شهرِ کرج هست که بی‌مصرف‌ترین پل در این محدوده هست!
هنوز یادم هست، فضای سبز روبروی خانه‌مان در چنگالِ مسجدسازی به ویرانه‌ای بدل شد و هنوز که هنوزه مسجدِ ساخته شده دارای یک گنبد نیست! مسجدی که در طبقه‌ی زیرزمین آن سالنِ فوتبال ساخته شده! و بماند که چه پول‌ها که به اجبار نگرفتند!
هنوز یادم هست، مدرسه‌ی دوران ابتدایی‌ام که در چنگال یکی از همین پل‌های دورانِ سازندگی خراب شد و چندی بعد پل هم روی سرِ مردمی بیچاره خراب شد!
هنوز یادم هست، که به علتِ نرفتن به نمازخانه و نخواندن نماز تا پای اخراج از مدرسه رفتم!
هنوز یادم هست در میدان تجریش مینی‌بوس مینی‌بوس دختران را به علت بدحجابی سوار می‌کردند و به جایی می‌بردند و بعداز مدتی آنها را با گیس‌های بریده و چادری بر سر در آنسوی میدان رها می‌کردند.
هنوز یادم هست یک چادریِ بی‌سر و پا به علت داشتن لاک روی ناخون‌های مادرم چه برخوردی با ما داشت!
هنوز یادم هست، تلفن خانه‌مان به مدت طولانی شنود میشد و هنوز که هنوزه علتِ واقعیه این کثافتکاری را نفهمیده‌ام!
هنوز یادم هست یک بعداز ظهر که از انقلاب به سمت خانه می‌آمدم در خیابان جمالزاده چطور نیروهای امنیتی بدنبال مردم می‌کردند و آنها می‌زدند، هنوز یادم هست، خاطره‌ی تلخِ کوی دانشگاه را، خاطره‌ی تلخ باتوم‌هایی که خورد بر سرِ جوانان بی‌گناه! و کسانی که از بالای خوابگاه به زمین افتادند!
هنوز یادم هست با آنکه بچه بودم، اضطراب پدرم را در تابستان خونین سال ۶۷، خاورانِ خونین را و دوستانِ دورانِ دانشجوئی پدرم که به گورِ دسته‌جمعی تبعید شدند!
هنوز یادم هست، در ایست بازرسی، وسط جاده سه ساعتِ تمام ماشین‌مان را گشتند، و حتی به من که یک کودک ۷ ساله بودم هم رحم نکردند!
هنوز یادم هست، چطور ویدئو و نوارهای آن را در پتو و زیر صندلی ماشین پنهان می‌کردیم و به خانه دیگران می‌بردیم تا یک فیلم یا یک کارتون ببینیم!
هنوز یادم هست، شلاق‌هائی که بخاطر داشتن یک نوار کاست به شوهرخاله‌ام زدند!
هنوز یادم هست، جریمه‌ی نقدی‌ئی که بجای شلاق پرداختیم تا خاله‌ام که به حکم بدحجابی محکوم شده بود نجات پیدا کند!
هنوز یادم هست..... یادم هست، تمام دست‌آوردهای ۲۸ سال جمهوری اسلامی را، دست‌آوردهای تلخی که خاطراتِ سیاهی را در دورانِ خوبِ زندگی‌مان سایه انداخته‌اند و نمی‌توان فراموش‌شان کرد! دست‌آوردهای شومی که نظامِ سرکوب برای نگاه داشتن حکومتِ خود به آنها دست پیدا کرد!

از صبح به این فکر می‌کنم، که آیا این بود تمام این دست‌آوردها؟ یا جایی از این دفترچه‌ی سیاه شده‌ی خاطراتِ ما دست‌آوردِ شیرینی هم بوده است که با به یاد آوردن‌اش کمی خوشحال شویم؟ چیزی مانده که برای بدست آوردن‌اش خوشنود باشیم؟ آیا چیزی هست که برای از دست ندادن‌اش چنین سکوتی را پیشه کرده‌ایم؟ یا شاید فقط تصمیمی از روی تجربه تلخِ این ۲۸ سال خفقان و سرکوبی است؟ یا فقط به این می‌اندیشیم که بدتر از این هم می‌تواند بشود؟ همانطور که شد!

آری واقعاْ چه کسی مسئول است؟ چه کسی پاسخگو است؟ چه کسی باید جواب ذهنِ پرسشگر جوانانِ زیادی را بدهد که هر روز از خود می‌پرسند دست‌آورد ۲۸ سال نظامِ خفقان چه بوده است؟
بجز به یغما بردن فرهنگ و تمدن و تاریخ ایران؟
بجز ساخت و ساز مساجد و ترویج دینِ اسلام؟
بجز سرکوب هر نیروی ضد حکومتی؟
بجز ایجاد فضای خفقان در جامعه؟
بجز خاموش کردن صدای منتقدان؟
بجز ایجاد یک حکومت نظامی؟
بجز افزایش فقر؟
بجز کمک رساندن به فلسطینی‌ها در حالی که در ایران روزانه چندین و چندهزار نفر در فقر جان می‌دهند؟
بجز وعده‌های پوچ، در حالی که نیمی از ایران در محرومیتِ کامل به سر می‌برند؟
بجز صادرات گاز به کشورهای همسایه در حالی که نیمی از شهرهای محروم ایران هنوز با مشکل نفت دارند در سرمای زمستان می‌لرزند؟
بجز افزایش سالانه‌ی تورم و پائین آوردن قدرت خرید احتیاجات روزمره‌ی مردم؟
و... و.... و... و...

و آیا واقعاْ کسی هم هست که بی‌آید پاسخگو باشد؟ صادقانه بگوید در این ۲۸ سال چه کرده‌اند؟ چه بدست آورده‌اند و چه از دست داده‌اند؟
و آیا واقعاْ کسی پاسخگو هست که این قطار سریع‌السیرِ بدون ترمز تا کجا می‌خواهد پیش برود؟ تا کجا می‌خواهد ایران به عقب بازگرداند؟ به دوران سختِ بعداز جنگ با عراق؟ به دوران دولتِ موقت؟ یا به عقب‌تر حتی؟
آیا کسی واقعاْ پاسخگو هست که کجاست نفتی که قرار بود سرِ سفره‌ی مردم باشد؟ درحالی که نان هم از سرِ سفره‌ی آنها دزدیده شد؟
آیا کسی پاسخگو هست چرا دانشجویانی که از دولت انتقاد می‌کنند چنین سرکوب می‌شوند؟
آیا کسی پاسخگو هست؟ که چرا؟ که چرا؟ و چراهائی که نمی‌توان در فرصتی کوتاه آنها را به زبان آورد!

و به فردا فکر می‌کنم!
به فردایی که تحرکاتی جدی‌تر در دنیا علیه ایران بوجود بی‌آید، و به بازگشت به دورانی که با سختی آنرا گذراندیم و حالا باید بازهم آنرا تجربه کنیم، تا شاید یادمان نرود که ما از کجا آمده‌ایم!
تا یادمان باشد همیشه که ما ملتی همیشه محتاج به جامعه‌ی خارج از کشورمان هستیم، و نه راهی در پیش گرفتیم که بی‌نیازمان کند از آنها نه راهی که با آنها دری به سازش باز کنیم، نه خواستیم قبولشان کنیم نه خواستیم که خودمان را بسازیم، و همیشه به یک جامعه خودکفایِ نیازمندِ مصرف‌گرا باقی‌ماندیم، چه در صنعت چه در باقیِ امور!
و حال کار به‌جایی می‌رسد که اروپا اعلام می‌کند که ما به گاز و نفت ایران هیچ نیازی نداریم! چرا؟ چون برادرانِ هم‌کیشمان انرژی نفت و گازِ آنها را برای همیشه تعمین می‌کنند. به ما اعتماد می‌دهند و وقتی پشتمان را کردیم از پشت خنجر می‌زنند و ما بخاطر منافع خودمان، بخاطر وارد کردن محصولاتِ موردِنیازمان از کشورهای عربی همیشه مجبوریم آنها را برادرانِ خودمان بنامیم.
باید میلیون‌ها دلار به کشورهای دیگر کمک کنیم تا روابطشان را با ما قطع نکنند در حالی که فقر و بیچارگی در کشورمان هرروز بیشتر و بیشتر می‌شود!

و در نظر بگیرید فردایی را که دوباره دفترهای بچه‌هایمان کاهی می‌شوند، مدادهایشان توخالی، و برای بدست آوردنِ احتیاجات روزمره‌ی خودمان باید با دفترچه و کوپن و غیره در صف‌های طویل، با بچه‌ای در آغوش ساعت‌ها بایستیم، با اعصابِ خورد با هم سرِ صف دعوا کنیم، تا کمی روغن، برنج، قند و شکر و ... بگیریم تا فقط بتوانیم در مقابل سؤال‌هایی که بچه‌هایمان از ما می‌کنند پاسخی ندهیم!
باید باز هم گوشه‌ی کارتِ ماشین‌مان سوراخ شود، دوباره بنزین دزدی رواج پیدا کند، دزدی رواج پیدا کند، فروش احتیاجات خانه در بازار سیاه دوباره رایج شود، و وقتی در صف ایستاده‌ایم با چشمانی پرسشگر ببینیم آقازاده‌ها را سوار بر ماشین بدون هیچ مشکلی در زندگی‌شان، و وقتی کودکمان می‌پرسد مامان، چرا ما نداریم؟ فقط بغضی همراه با آهی از روی افسوس به انها پاسخ دهیم.....
باید به ابتدای تاریخِ ۲۸ ساله‌ی خودمان بازگردیم تا دولت‌مردانمان حرفشان را به کرسی بنشانند و در جامعه‌ی بین‌الملل کم‌نیاورند، باید همه باهم بهای هسته‌ای شدنمان را بدهیم و هیچ سودی از این هسته‌ی زهرآلود نبریم، باید همه باهم در قطار بدون ترمز بسوزیم و خاکستر شویم تا بهای نابودی اسرئیل را پرداخت کنیم! باید همه با هم در کنارِ هم به کمبود دارو، رواج بیماری، کمبود مواد غذائی و غیره تن دهیم تا بهای سنگینِ تبلیغات دینِ دولت‌مردانمان را در سرتاسرِ دنیا بپردازیم....
و در آخرِ خط! همه با هم دفترِ چرکین و ننگین خاطراتِ تلخمان را برای کودکانمان به ارث بگذاریم تا سال‌های سال بعد آنها بی‌آیند و دوره کنند دست‌آوردهای چندین سال حکومتی را که باز هم باید به عقب بازگردد و کودکانِ کودکان‌مان دوباره ببیند روزهایی را که پدرانِ پدارنِ‌شان نیز آنرا دیده‌اند....

آری، همه باید با هم پشتِ پنجره‌های خاموشِ این خانه‌ها بنشینیم و به نوای خاموشِ جاروی رفتگرِ پیری گوش فرا دهیم که در فقر و بیچارگی دارد با نفرتی دوچندان آسفالت سختِ خیابان را از خاکِ آلوده‌ی تاریخ پاک می‌کند.
باید همه با هم بنشینیم پشتِ پنجره‌های خاموشِ این خانه‌های تاریک، تا با هم گوش فرا دهیم به صدای خاموش و سکوتی ممتد، هنگامی که برقِ خانه‌هایمان در روزِ اول سالِ نو قطع می‌شود و نورزمان را در تاریکی شروع ‌کنیم، و در برابر کودکان‌مان که سؤال می‌کنند، چرا برق نداریم؟ هیچ پاسخ ندهیم و به نجوای جیرجیرک‌ها گوش فرا دهیم تا دوباره شاید بتوانیم چراغی کوچک در خانه‌هایمان روشن کنیم....
باید همه با هم بنشینیم پشتِ پنجره‌های خاموشِ این خانه‌ها، و شاهدِ تکرارِ دوباره‌ی تاریخی باشیم که با چنگ و دندان آنرا گذراندیم به امید روزهای روشنی که برای کودکان‌مان تصور کرده بودیم. و افسوس بخوریم که چرا چنین شد؟ چرا دوباره به عقب بازگشتیم؟ چرا تاریخِ تلخ‌ِ این میهن دوباره تکرار می‌شود و ما فقط مشاهده‌گران خوبی هستیم برای تماشای صف‌های طول و درازِ مادرانی که برای خرید احتیاجاتِ زندگی ساعت‌های می‌ایستند و خمِ ابرو به پیشانی‌های چروکیده‌شان نمی‌آورند تا کودکان‌شان نفهمند چه بر آنها گذشته است......



افزودن به بالاترين Yahoo! Myweb AskJeeves Google


ارسال شده به نقد و نظر توسط بابک در شنبه 19 اسفند1385

آقای جنتی، امروز در نماز جمعه سخنوری کرده‌اند، فرموده‌اند : "  اين روز بزرگ افتخار انقلاب و امام و مردم ما است و نشان مي‌‏دهد كه روز اول پيروزي انقلاب به فكر محرومين بوديم " !
و من به این فکر می‌کنم اگر این حکومت از روز اول به فکر محرومین بوده چرا هر روز پشت چراغ‌قرمز کودکان بیشتری را می‌بینم که محرومیت از نگاه‌شان می‌بارد!؟ و چرا هرروز فقر گسترده‌تر می‌شود و افرادِ بیشتری را زیر سایه خود می‌گیرد!
و خب فکر می‌کنم آقای جنتی نگفتند که ما کاری برایشان انجام داده‌ایم! فقط گفتند که به فکرشان بوده‌ایم و به به هیچ وجه نگفتند که ما کاری انجام داده‌ایم برای محرومان!

و ایشان مانند رئیسِ دولت از مردمی حرف زده‌اند که انرژی هسته‌ای را حق مسلم خود می‌دانند و می‌خواهند به آن دست پیدا کنند! اما آقایان! منظور شما از عموم مردم چیست؟  منظورتان از عموم مردم همین خودشیرین‌ها و غلامانی است که همه‌جا همراهِ شما هستند و می‌آیند تا سخنرانی‌های شما بی‌بازدیدکننده نماند و همیشه فریادِ تکبیر و شعارهای خوشحال کننده برای شما می‌فرستند؟ یا همان عموم مردمی را می‌گویید که دارند زیر خطِ فقر زندگی می‌کنند و حتی نمی‌دانند انرژی هسته‌ای چیست؟ یا خانواده‌ی همان دخترِ شانزده ساله‌ای را می‌گوئید که رفته‌ است لاله‌زار و با وسائلی که خریده انرژیِ هسته‌ای تولید کرده؟! یا ما که حتی پشیزی برای تمایلات شما به قدرت و برتری ارزش قائل نمی‌شویم؟

و گفته‌اند که آمریکا نمی‌آید از ۲۲بهمنی‌ها و نماز جمعه‌ای‌ها بپرسد؟ آیا ۵۰درصد افراد این جامعه‌ی ۷۰میلیونی در نماز جمعه و ۲۲بهمن حضور داشتند که کسی بگوید لاقل نیمی از ملت پشتِ شما ایستاده است؟ آیا شما آقایان از مردمی که شما را انتقاد می‌کنند پرسیده‌اید که چه می‌خواهند؟! آیا تعداد ما که اوباش خوانده‌اید مارا بیشتر است یا فرشتگانی که در سخنرانی‌های شما حضور دارند؟

و من هنوز نفهمیده‌ام چه کسی اوباش است؟ کسی که مضروب می‌شود یا کسی که ضارب است؟ اوباش کسی است که باتوم می‌خورد و هیچ نمی‌گوید یا کسی که می‌زند و فحاشی هم می‌کند؟
لاابالی کسی است که حرفِ حق می‌‌زند یا کسی‌که حرفِ زور می‌زند؟

آقایان، نترسید، با مردم روبرو شوید، با مردمی که آنها را اوباش می‌خوانید و حکم اعدام آنها را به سادگی صادر می‌کنید، نترسید با مردم روبرو شوید، با کسانی که حرفِ حق می‌زنند، شما نباید همیشه درجایی باشید که فقط حرف مساعد می‌شنوید، شما دوست دارید همیشه فریادهای خوشنودی را بشنوید که خوشحالتان کند، اما بی‌آیید در میان مردم تا کمی هم انتقادتان کنند، نه با روشی که خودتان پیش گرفته‌اید که بیشتر شبیه به فحاشی است تا انتقاد!
درمیان ما بی‌آیید، ما نه بمب اتم داریم، نه اسلحه سرد یا گرم، نه فحاشی می‌کنیم نه کسی را دستگیر می‌کنید، نه کسی را ترور می‌کنیم! بی‌آیید، سلاح ما حق است و گفتارمان نیز نیک! نه فحاشی می‌کنیم نه باتوم به سر و دستِ کسی می‌زنیم، بی‌آیید کمی ملتی را ببینید که بدون اینکه از آنها خبر داشته باشید که چه می‌خواهند برای آنها خواسته‌های بیهوده می‌تراشید و می‌گویید عموم مردم چنین می‌گویند، یکبار بجای نماز جمعه به میان ملتی بی‌آیید که آنها را با قطارِ بی‌ترمزِ پراز مواد منفجره‌ی خود به ناکجا آبادی می‌برد که عاقبت خوشی ندارد، به میاد ما بی‌آیید، ما تبر به درختِ تر نمی‌زنیم، ما ریشه را نمی‌خشکانیم، آنرا پرورش می‌دهیم، ما حق می‌گوییم و با حق به حضورِ باتوم‌های خشونتِ شما می‌آییم و مضروب می‌شویم و دستگیر می‌شویم.

آقایان نترسید، اینان معلمانی هستند که ثروتِ علمیِ کشورِ شما در آنها نهفته است، اینان زنانی هستند که کودکان بزرگِ فردای جهان در آنها نهفته‌اند، اینان کارگرانی هستند که قدرتِ یک کشور در آنها تهفته است، اینان دانشجویانی هستند که ثروتِ آینده‌ی این کشور را نهفته‌اند، کسانی که مقدس‌اند، حقِ آزادی دارند، چه مرد باشند و چه زن! اینان انسان‌اند، آزاد و آزاده، حق و بر حق.
آقایان نترسید، اسلحه از پشت نکشید، اینان بی‌سلاح آمده‌اند، برای صلح، برای آزادی.

آقایان نترسید!



افزودن به بالاترين Yahoo! Myweb AskJeeves Google


ارسال شده به روزهای من توسط بابک در جمعه 18 اسفند1385

با اینکه امسال هشتم مارس از سال‌های پیش با سرکوب بیشتری روبرو شد و حتی از قبل‌از آن خشونت نسبت به فریادهای آزادی خواهانه‌ی زنان آشکارا شروع شده بود! اما با شکوهی دو چندان برگزار شد!
امسال ثابت شد که حتی با بازداشت، خشونت و سرکوب کردن هم نمی‌توانند فریادِ آزادی‌خواهان را به سکوتی اجباری بکشانند و حتی به زور و ضربِ  باتوم و مشت و لگد هم نتوانستند مردمی که آزادی می‌خواهند را به گوشه‌ی گود بکشانند.
و این فقط نشان دهنده‌ی ضعف نظام اسلامی است که نتوانستند جنبشِ آزادی را سرکوب کنند و فقط آبرویِ نداشته‌‌ی خود را بیش از پیش خدشه دار کردند.

""" به بهارستان نرسیدم، ابتدا گفتند برنامه برگزار نمی‌شود و وقتی شنیدم که برگزار شده دیگه دیر  شده بود. اما گویا نظامیان بدجوری وحشی‌گری کرده بودند.
اما در دفتر تحکیم وحدت تونستم باشم لاقل، دوستانی که آزاد شده بودند رو ببیم، مخصوصاْ خاله شهلا را که بی‌صبرانه آزادی‌اش را انتظار می‌کشیدم.
متأسفانه نتونستم عکسی بگیرم. اما برنامه به خوبی اجرا شد
. """



افزودن به بالاترين Yahoo! Myweb AskJeeves Google


ارسال شده به تند و گزنده توسط بابک در چهارشنبه 16 اسفند1385

بي‌حرمتي و نقض حقوق انساني به هر نحو و زير سايه‌ی هرقانونی و با هرنامي محکوم و تنفر انگيز است، چه رسد به آنکه  بي‌آيند و در برابر چشمانِ همه به زناني که فقط براي حقوق از دست رفته‌شان و حمايت از دوستانِ در بندشان در گوشه‌ای بنشينند و هيچ اختلالي هم در امنيتي که ملي مي‌نامند بوجود نياورند، به فحاشي بکشند و بي‌حرمتي کنند و با خشونت تمام آنها را دستگير کنند و بعدهم بگويند که اينها برعليه امنيت ملي اقدام کرده‌اند!
اين نشان دهنده‌ی ترس حاکماني است که از فرياد آزادي هراسيده‌اند و راهي جز سرکوب کساني نمي‌يابند که مي‌خواهند مردم را آگاه سازند تا از حقوقشان دفاع کنند.
و حالا دوستانمان در بند هستند، زناني که براي آزادي فرياد برآوردن و در نزديکي روز جهاني خودشان دستگير شده‌اند. در نزديکي روزي که زن مي‌تواند فرياد کند و بي‌عدالتي و نابرابري را فرياد کند، مي‌تواند به همه‌ي جهان بفهماند چه قوانين ناعادلانه‌اي بر او تحميل شده است، براي آنکه بتوانند از او به بهترين نحو سودبجويند و سرپوش مفسد بودن را براي آزاديِ او بگذارند و خون‌اش را مبارک بدانند! مي‌توانند فقط با يقين و شک او را بکشند و خودشان را فداي راه خدا بدانند که مفسدي را از زمين برداشته‌اند! مي‌توانند کودکي را که 9ماه تمام با وجودش بزرگ کرده و بدنيا آورده را بدزدند و خود را مرد بنامند. براستي کدام مرد؟ کدارم مردانگي؟
مردي که از زن‌اش جز رابطه‌ي جنسي چيزي نمي‌خواهد! مردي که زن را فقط براي خوشگذراني و بچه‌داري مي‌خواهد! مردي که زن را ، يک انسان را، حقير مي‌شمارد و او را ناقص مي‌پندارد!
و براستي کدام انسانيت؟ کدام انسانيت چنين کوته‌فکراني را تأييد مي‌کند؟ کدام انسانی چنين ظلمي را تحمل مي‌کند؟ و براستي کدام انسان مي‌تواند فقط به عشق فرزنداش چنين تاب بي‌آورد زير ظلمي که بر او رانده مي‌شود؟
آري زن! نه آن مردي که خود را اشرفي مي‌داند بر انگشترِ اين خلايق که پست‌تر از وحشي‌ترين موجودات است! که نه زن را مي‌شناسد نه انسانيت را.

دوستان! دوستانِ ما در بند هستند، و از خانواده‌هايشان دورند.
و فکر مي‌کنم اگر ما ساکت باشيم، اگر آزادي را فرياد نزنيم، آزادي کساني که دوستشان داريم، اين دزدان عدالت و انسانيت احساس خوشحالي مي‌کنند از پيروزي‌ئی که ظالمانه‌ که بدست آورده‌اند و بازهم با چنين رفتارهاي غيرانساني بازهم سعي بر سرکوب کردن جنبش آزادي خواهند کرد، و اگر ما روز جهاني زن خودمان را نشان ندهيم  آنها حکم سکوتمان بر پاي کنار کشيدنمان از ميدان مي‌دانند.
اگرجه مبارزه‌ی ناعدلانه‌ئي‌ست، اما مي‌پندارم که بايد باز هم کنار هم بايستيم، کنار دربندانمان، کنار دوستانمان که چشم اميدشان به ماست تا باز هم روشنايي روز را ببينند!
هشتم مارس بايد برگذار شود با شکوه و عظمت و بايد محکم‌تر و بلندتر از پيش فرياد بزنيم حق‌جويي را در مقابل ديوار پوسيده‌ي رژيم مردسالاري!


آی دشمنان انسانیت، دشمنان حقوق انسان، دشمنان زن!
آی با شما هستم، خون‌آشامانِ تشنه به خون انسان‌های بی‌گناه!
چگونه نامتان را انسان می‌گذارید در حالی که حتی به یک زن هم رحم نمی‌کنید!؟
چگونه نامتان را انسان می‌گذارید و خودتان را خداپرست می‌دانید زمانی که حتی ارزشی برای انسانیت قائل نیستید؟!
با شما هستم، با شما که از وحشتِ مرگ در سینه‌هایتان می‌پرورانید نفرت را!
با شما هستم، قدرت طلبان و قدرت دوستان
شما که انقلاب مردم را دزدید و حکومتی به پا کردید که از ریشه کرم خورده بوده است! از ریشه سست بوده است!
و ضعف‌هایتان را زیر سایه زور و استبداد و قدرت پنهان کردید!
شما که حکومت‌تان را مردمی و اسلامی می‌نامید، کجای دین‌تان آمده است زن را بزنید؟ بکشید؟ و به او فحاشی کنید؟
کجای حکمتِ حکومت‌تان می‌لنگد که چنین از ترس براندازی رفته‌اید در لاک‌هایتان و نظامیان را به جان مردم انداخته‌اید....

با شما هستم، که بی‌حرمتی و وحشی‌گری را به اوج رسانده‌اید، از کشتن باکی ندارید...
با شما هستم، خلایق کور و کر!
با شما هستم،

آزادشان کنید، آزادشان کنید، آزادشان کنید، آزادشان کنید، آزادشان کنید، آزاداشان کنید، آزادشان کنید، آزادشان کنید، آزادشان کنید، آزادشان کنید، آزاداشان کنید، آزادشان کنید، آزادشان کنید، آزادشان کنید، آزادشان کنید، آزاداشان کنید، آزادشان کنید، آزادشان کنید، آزادشان کنید، آزادشان کنید، آزاداشان کنید، آزادشان کنید، آزادشان کنید، آزادشان کنید، آزادشان کنید، آزاداشان کنید، آزادشان کنید، آزادشان کنید، آزادشان کنید، آزادشان کنید، آزاداشان کنید، آزادشان کنید، آزادشان کنید، آزادشان کنید، آزادشان کنید، آزاداشان کنید، آزادشان کنید، آزادشان کنید، آزادشان کنید، آزادشان کنید، آزاداشان کنید، آزادشان کنید،

امضاء کنید درخواست آزادي بي قيد وشرط مدافعان حقوق زنان که در تاريخ 13 اسفند 1385 دستگير شدن


اضافه شده :

مراسم بزرگداشت هشت مارس «روز زن» در سازمان دانش آموختگان ایران برگزار خواهد شد.
به گزارش روابط عمومی، در این مراسم که از سوی کمیسیون زنان دفتر تحکیم وحدت و سازمان ادوار تحکیم وحدت، ساعت 17 روز پنجشنبه 17 اسفند در محل سازمان دانش آموختگان ایران برگزار خواهد شد، دکتر بابک احمدی، خانم ها دکتر شهلا اعزازی، دکتر فاطمه صادقی، نسیرین ستوده (عضو کانون مدافعان حقوق بشر)، هما مداح (عضو مرکز فرهنگی زنان) ، فرناز سیفی (عضو مرکز فرهنگی زنان) و سخنرانی خواهند کرد.

نشانی: تهران، خ خواجه نصیر، نرسیده به میدان عشرت آباد(سپاه)، پلاک 201، طبقه سوم.



افزودن به بالاترين Yahoo! Myweb AskJeeves Google


ارسال شده به دنیا از نگاه من... توسط بابک در دوشنبه 14 اسفند1385
خوشحالم، واقعاْ خوشحالم!
چرا؟
خب برای اینکه اینجا مهد عدالت و مهرورزی است!
( + ) چون دولت ایران نمونه‌ی یک دولت با وعده‌های خوب و عمل شده است!
چون اینجا عدالت برای همه اجرا می‌شود!
( + ) برای اینکه اینجا کسانی که امنیت ملی را برهم می‌زنند می‌برند و در زندان می‌اندازند بدون هیچ پرونده‌ای!
( + ) چون اینجا جوانی را مفسد فی‌العرض می‌دانند و او را اعدام می‌کنند!
چون اینجا انسان‌ها را سنگسار می‌کنند!

خوشحالم!
چون اسکناس پنج هزار تومانی برایمان چاپ می‌کنند تا دیگر لازم نباشد برای خرید یک کیلو گوجه پنج عدد اسکناس هزارتومانی با خود ببریم.
( + ) خوشحالم چون روی اسکناس تازه چاپ شده‌ی‌مان نوشته‌اند : " دانش اگر در ثريا هم باشد، مرداني از فارس به آن دست خواهند يافت "
خوشحالم چون علم، تمدن، فرهنگ و وحشی‌گری تازیان به پارس هم رسیده است....!!!

و من واقعاْ نمی‌دانم الآن در شهر تازیان هستم یا در شهر پارسیان؟!

خوشحالم!
چون واقعاْ هیچ کجای دنیا به خوبیه اینجا نیست...

در نزدیکی روز درختکاری، درختان چندین ساله‌ی پارکی را از ریشه درمی‌آورند و جای‌اش اتوبان می‌کارند و نهال‌های دیگری را در زمینی در داخل شهر می‌کارند و بعد به صاحب ملک جواز ساخت و ساز و تخریب محیط زیست را نمی‌دهند!

خوشحالم!
من واقعاْ خوشحالم که اینجا هستم....
و به همان شدتِ خوشحالی‌ام می‌خواهم فریاد بزنم..... ( البته اگر توی این شلوغی کسی هم بشنود )


آزادی، عدالت!
گاهی از خودم می‌پرسم مگر چیست این آزادی و عدالت که باید بهائی چنین سنگین برای بدست آوردن‌اش بپردازیم؟ مگر خواسته‌ی زیادی‌است؟ چرا باید حکومت‌ها چنین باشند؟
بعد جواب‌ می‌دهم به خودم و در ذهن‌ام تصور می‌کنم دنیایی که :
دولت‌اش براساس عدالت و آزادی‌خواهی و دور از محور دین‌سالاری پایه‌گذاری شده، همه با هم برابرند، زن و مرد، یهود و مسلمان، مسیحی و زرتشتی، هر کسی در حزب سیاسیِ خود در سایه‌ی قانونی عادلانه فعالیت می‌کند، به کسی زور نمی‌گویند، مردم برای بدست آوردن نان شب در ۲۰ سالگی پیر نمی‌شوند، امنیت و آرامش و عدالت و آزادی بر قرار است، نه جنگی، نه خونی.
انتخابات عادلانه است، همه حق رأی دارند و رأی ملت از روی عدالت شمارش می‌شود، همه سرجای خودشان هستند، همه حق چاپ نشریه و روزنامه را دارند و می‌توانند اعتقاداتشان را بیان کنند. می‌توانند دولت را نقد کنند و از آن ایراد بگیرند، می‌توانند بی‌عدالتی را در هرکجایی بی هیچ ترسی زیر سؤال ببرند.

و بعد احساس می‌کنم یک جای کار می‌لنگد! اگر حکومت‌ها چنین باشد دیگر نمی‌توانند اشتباهی بکنند، باید صادق باشند، نباید وعده‌های پوچ بدهند، نباید مالیات‌هایی که می‌گیرند خرج ساخت و ساز بیهوده بکنند، نمی‌توانند زیر سایه‌ی دین از چیزهایی که محروم‌اند جلوگیری کنند، نمی‌توانند خبرها را از مردم پنهان کنند، نمی‌توانند وام‌های ملیاردی به کسی بدهند و بعداْ که سهمشان را نگرفتند او را به زندان بی‌اندازند و بعد فراری‌اش بدهند، نمی‌توانند بندهای زندان‌هایشان را پر کنند، نمی‌توانند عقده‌گشایی کنند و مردم را بیهوده دستگیر کنند، نمی‌توانند قانونی را که خودشان نوشته‌اند زیرپا بگذارند و ککشان هم نگزد! نمی‌توانند راست راست راه بروند و از عدالت و آزادی صحبت کنند درحالی که خفقان بی‌داد می‌کند.

و بعد فکر می‌کنم چرا باید دولت‌ها باید اینچنین باشند که برای این کارها مردم را قربانی کنند؟!
قربانی خواسته‌های پوچ و قدرت طلبانه‌ی خودشان.
همان کارهایی که رژیم شاه با آنها کرده است آنها با ما می‌کنند، مانند بچه‌ای که عقده گشائی می‌کند، و زمانی که قدرت را از دست می‌دهند و در تیررس قرار می‌گیرند خودشان نبوده‌اند و دستشان بوده و تقصیر آستینشان بوده!

و خب فکر نمی‌کنم سرانجام چنین حکومت‌های به بهشت گلگونی برسد که در خواب و بیداری می‌بینند.....

آه اگر آزادی سرودی می‌خواند
کوچک همچون گلوگاه پرنده‌ای
هیچ کجا دیواری فرو ریخته برجای نمی‌ماند!


امروز گفتم بابا از خاله خبر نداری؟ خیلیا رو گرفتن. زنگ زدیم و متأسف شدم وقتی شنیدم که خاله شهلا را که جز مهربانی در صورت‌اش چیزی ندیدم را گرفته‌اند.
آخر این مردان که ادعای قدرت و برتری دارند و حکومت مردسالاری را زیر عبای دین می‌گردانند چگونه می‌توانند چنین پست و وحشی باشند که به زنانی که فقط برای حمایت دوستانشان آمده‌اند نشسته‌اند یک گوشه هم رحم نمی‌کنند؟
و فکر می‌کنم رژیم اسلامیِ اجباریِ ایران خودش را خیلی کوچک و حقیر کرد وقتی از شنیدن صدای آزادی و حقِ زنانی که می‌گویند از مردان کمترند ترسید و دست به وحشی‌بازی زد و چنین خاطره‌ی تلخی را دوباره در دفتر پوسیده و سیاه حکومت خود قلم زد.
و یک آفرین می‌گویم به شما شیر زنانِ ایرانی که چنین اینان را به وحشت آورده‌اید که به نوشتن چنین اراجیفی واداشتید تا فقط بتوانند خودشان را خوشنود کنند و نفرت را در بین مردم بیشتر کنند.

آماده‌ام برای هشتم مارس تا با صدای بلند فریاد بزنم آزادی را.

اضافه شده : امضاء کنید درخواست آزادي بي قيد وشرط مدافعان حقوق زنان که در تاريخ 13 اسفند 1385 دستگير شدن



افزودن به بالاترين Yahoo! Myweb AskJeeves Google


ارسال شده به خودم توسط بابک در چهارشنبه 9 اسفند1385


 آه ارنستو، ای کاش میشد آن آرمان‌هایی که تو برایشان جنگیدی، و با غرور  پر افتخار مردی، زنده می‌ماندند.
 ای‌کاش میشد که آنها که همیشه از تو سخن به میان می‌آورند، از سوسیالیسم می‌گویند و به آن می‌‌بالند، عکس تو را برروی دیوار می‌زنند و همیشه با تو به دیگران پز می‌دهند معنای واقعی‌ِ آزادی را می‌فهمیدند، ای‌کاش درک می‌کردند آزاده بودن را.
 آه ارنستو، ای‌کاش آنها که بر‌روی لباس‌هایشان عکس تو را همه‌جا دنبال خود می‌کشند، کلاه چریکی می‌خرند به قیمت‌های زیاد، کافه‌ها را پر می‌کنند و روزنامه‌ها را می‌جوند و سیگار می‌کشند و خمِ ابرو به میان می‌رانند معنای حقیق آن حرفی را که زدی می‌فهمیدند.
 آه ارنستو، دلم گرفته است، از آن همه ارزشی که تو و پدرانِ ما برای‌اش جنگیدند نابود شد و دیگر ارزشی ندارد.
 آه ارنستو، دلم برای‌ات تنگ شده است، برای لبخندات هنگامی که خسته‌ و نومید سیگاری زیرِ لب دود می‌کردی و چشم می‌دوختی به بیکرانی که همیشه درآن سرزمینی بود که آزادی را می‌پروراند و عدالت را پذیرا بود و مردمان‌اش همه آزاده بودند.
آه ارنستو، ای‌کاش آنها که سنگِ تو را به سینه می‌زنند می‌فهمیدند معنای اینکه گفتی : " یک نفر برای همه، همه برای یک نفر "......

آه ارنستو، دلم گرفته‌است، از این همه دادی که بی‌داد می‌شود، از این همه آرمانی که بی‌نام می‌شود، از این همه صدائی که سکوت می‌شود و از این همه انسانی که بیهوده میشود.
دلم گرفته است، از این همه روزهائی که بیهوده نشسته‌ایم و هیچ نمی‌گوئیم و هیچ نمی‌کنیم و انگار آرمان‌هایمان را در میان کتاب‌های سوسیالیسمی و روشنفکری گم کرده‌ایم...
می‌دانی ارنستو، دلم گرفته ، دلم عجیب گرفته است... از این روزگاری که انگار به هیچ قیمتی نمی‌خواهد به ما بفهماند که سکوت بس است...!



افزودن به بالاترين Yahoo! Myweb AskJeeves Google


ارسال شده به دنیا از نگاه من... توسط بابک در شنبه 5 اسفند1385
کودک آرام نشسته بود روی پای پدر‌
عروسک کوچک‌اش دست‌اش بود
و به لبخند پوچِ خداحافظی پدر نگاه می‌کرد
چشم دوخته بود به صورتِ پدر
و پدر فقط با چشم‌های کوچکِ فرزند خداحافظی میکرد

آری
جنگ این است
نابودی
ویرانی
بی‌پدر شدن دختری کوچک
بی‌خانه شدن مادر و کودکی دیگر
ویرانه و نابودی
سیاهی و تباهی
آری
جنگ این است

مرد پشتِ خاکریز نشسته بود
کاغذی را با ته‌مانده مدادِ کوچک‌اش سیاه می‌کرد
سیگاری گوشه لب‌ دود میشد
بی‌سرنوشت
و بی هیچ رؤیایی
و بی‌هیچ توجهی به آنچه پیش خواهد آمد
همه چیز از پیش تعیین شده بود
خط‌های نقشه کشیده شده بود
راه‌های نفوذ و خاکریز دشمن مشخص بود
و مرد می‌دانست که این آخرین چیزی‌است که می‌نویسد

آری
جنگ این است
نابودی
ویرانی
بی‌پدر شدن دختری کوچک
بی‌خانه شدن مادر و کودکی دیگر
ویرانه و نابودی
سیاهی و تباهی
آری
جنگ این است

کودک به صورت مادراش نگاه می‌کرد
به اشک‌های سردی که بر روی گونه‌های او می‌لغزیدند
و تابوت را
در زیر انبوهی از تاج‌ها گل می‌دید
و ژنرال را که بلند بلند از پدر‌اش تقدیر می‌کرد
و مدالِ افتخاری را نثارِ جسد او می‌کرد

آری
جنگ این است
نابودی
ویرانی
بی‌پدر شدن دختری کوچک
بی‌خانه شدن مادر و کودکی دیگر
ویرانه و نابودی
سیاهی و تباهی
آری
جنگ این است

 


پیوست : 

نمی‌دانم دنیا چرا همینطور که می‌چرخد همه چیز را دارد بهم می‌ریزد. دارد همه را به اینطرف و آنطرف پرتاب می‌کند. دارد جای انسان‌ها را عوض می‌کند. و انگار کسانِ زیادی هستند از این سرگیجه‌ها خوششان می‌آید. آنها که برای بر قدرت ماندن به هر کاری دست می‌زنند و خود را زیر عبای دین و حکومت و قوانین پنهان می‌کنند. زیر چادر قوانینی که همه آلوده به همان حکومتِ دینی است.
حکومت‌های که از جانِ هیچکس نمی‌گذرند و برای دور ماندن از گزند تصحیح شدن و انتقاد و برای پنهان شدن از معترضان‌شان همیشه پشت پرده‌ی تاریکِ این صحنه‌ی خونین می‌نشینند و فتوای می‌دهند.
و همیشه یادشان می‌رود که این مردمی که دارند آنها را به یغما می‌برند همان‌هایی هستند که سال‌ها قبل آن‌ها را که هیچ نقشی در انقلابِ خونینِ ۵۷ نداشتند به مسند قدرت نشاندند. و البته بهتر است بگویم ننشاندند، خوشان نشستند.
یادم می‌آید پدرم خاطره‌ای میگفت، از روز ۲۱ بهمن همان سال ننگین و خونین. از میدان امام حسین که کسانی پشت بلندگوها فریاد می‌کردند که امام حکم جهاد نداده است مردم به خانه بروید و ساعاتی بعد تازه متوجه شده بودند که برای بدست آوردن حکومت زود حرکت کرده‌اند و تا پای شکست رفتند و آن موقع فریاد کردند که آی مردم امام حکمِ جهاد داده است...
و هنگامی که میدیدم که به راحتی می‌گویند ما آمدیم! حکومت شاه را نابود کردیم احساسِ حقارت می‌کنم که پدارن و مادران و دوستانِ ما خونشان ریخته شد، به زندان رفتند و به خیابان آمدند در مقابل گلوله‌های سربازانِ همین ایران و به همین سادگی این انقلاب را به نام متدینین! تمام می‌کنند.....

و این روزها و این سال‌ها احساس می‌کنم چقدر ما راحت کنار کشیدیم و بیهوده فقط صحنه را تماشا کردیم و هیچ نگفتیم.... خاوران را خونباران کردند و انگار سوکوتمان لبخند کوچکی بر لب‌های سیاه‌شان نشاند. دانشگاه را آتش زدند و ما انگار زیادی زود کم آوردیم....
و حالا می‌دانید! فکر می‌کنم باید کمی فریاد هم بکشیم.... یا لاقل با صدای بلند بگوئیم که با ساکت نیستیم!
بی‌آیید نگذاریم باطبی‌ها برای ما فقط تصوری شود که فقط بتوانیم به آن نگاه کنیم و افسوس بخوریم... بی‌آیید نگذاریم باطبی‌ها را از ما بگیرند.... بی‌آیید نگذاریم از سکوتمان سوءاستفاده کنند و هرکاری می‌خواهند بکنند....
بی‌آیید کمی هم با هم و در کنار هم برای آنها فریاد بزنیم.... همین و همین.....

بدینوسیله اعلام میداریم که در روز جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸۵برابر با ۲ مارس ۲۰۰۷ ما بمدت يک روز بطور سمبليک در ايران وجهان بخاطر اعتراض به نقض شدیدحقوق بشر ازطرف جمهوری اسلامی ايران به اعتصاب غذا دست می زنیم. خواستار آزادی احمد باطبی وهمهء زندانيان سياسی در همهء نقاط ايران هستيم. خواستار برچيده شدن همهء قوانين وابزارهای نقض حقوق بشر درايران چه درزندانها وچه درسطح جامعه، نظير شکنجه واعدام وهتک حرمت انسانها می باشيم.



افزودن به بالاترين Yahoo! Myweb AskJeeves Google


ارسال شده به شعرهای من توسط بابک در چهارشنبه 2 اسفند1385
پشت به پشت
در ستایش پروردگارِ یکتا!
گویا که بی‌همتائی فراموشِ همتائی شده

پشت به پشت
در صف‌های نماز
صف‌های دعا
و حتی در صف‌های نذورات مجانی

پشت به پشتِ یکدیگر
در همه‌جا
اما آنجا که بوی انسانیت می‌آید
فرسنگ‌ها فاصله می‌گیریم از هم
گویا نه در من نشانی از تو بوده
نه در تو نامی از من!

پشت به پشت در راهِ بهشت
خلق‌کشی در راهِ خدا
یهودی و مسیحی و بودائی
اسلام و مسحیت و چرب زبانی!
پشت به پشت
در افکارِ گیج کننده ارفان‌های بی‌معنا
خانقاه و مسجد و کلیسا
کشتارگاهی برای تمام فصل‌ها
قناری‌های سرخ شده در شرابِ خون
افکار منجمد شده در صندوق‌خانه

پشت به پشتِ یکدیگر
برای وصولِ به بهشت
کشتارِ بزرگِ خلایق

و من می‌دانم
تو از یاد نخواهی برد
سرگذشت برادرانمان را
و سال‌ها سال بعد
در شبی توفانی به یاد خواهی آورد
آن تابستان خونین را
و یخچال‌های پراز اجساد ورم کرده
و دشتِ بی‌وسعتِ خاوران را
و آنگاه در تمامِ وجودات دردی حس خواهی کرد
سخت‌تر از دردِ زایمان
سوزناک‌تر از دردِ خنجرِ زهرآلوده
آری آری دوستِ من
این دردِ وصولِ به بهشت است
این مجوزِ گذر از دروازه‌های بهشتِ حوریان است

خوش است مرا
جهنمی که مرگِ بی‌درد می‌دهد
خوش است مرا
جهنمی که زندگیِ پر غرور می‌دهد
خوش است مرا
جهنمی که شعار انسانیت می‌دهد

خوش باش
در بهشت پر دردِ خویش
بهشتِ شما این بود
نفرین و عذاب و دردِ زندگی



افزودن به بالاترين Yahoo! Myweb AskJeeves Google