سالهاست که از سياست و اهل آن متنفر شدهام و هنوز هم معتقدم همهاهالي سياست حقهبازند اما اين نامه جسورانه را ميپسندم:
بسمه تعالي
جناب آقاي محمود احمدينژاد
با سلام
حضور شما در پليتکنيک روزي خاطرهانگيز براي جامعه پليتکنيک بود. روزي که دانشگاه زنده بودن خود را با تمام وجود فرياد زد. جناب آقاي دکتر اين فرياد، فرياد نسل فرهيختهي اين جامعه بود. شايد نپسنديد، شايد به زعم شما قربان صدقه رفتنهاي مردمي که گناهي جز ناآگاهي ندارند، شيرينتر باشد ولي از سر دلسوزي لازم است مطالبي را به اطلاع برسانيم تا شايد در ادامه فعاليتهاي خود، دقيق تر اوضاع را بنگريد و عمل کنيد.
۱ – لازم است بدانيد که هر کس جايگاهي دارد و براي حفظ آن بايد در حد جايگاه خود رفتار کند. خاتمي با بيست ميليون راي براي حفظ شأن خود در پليتکنيک پرسشگر حاضر نشد، چه برسد به شما با حدود ۵ ميليون راي. (آراي ۳ تير به شخصي ناشناس در برابر گذشته هاشمي داده شد) بايد درک ميکرديد که آمدن به پليتکنيک با سفرهاي استاني فرق دارد، بايد ميفهميديد حتي با فشار و حمايت دانشجويان امام صادق و امام حسين هم نميتوانيد راحت از اين لانه زنبور خارج شويد. اگر مشاوران شما کمي درايت داشتند و اگر فکر نميکردند با حاکم کردن فضاي امنيتي و تهديد و تعليق ميتوانند دانشگاه را ساکت کنند، اين رسوايي پيش نيامده بود.
۲ – ترکيب سخنرانان به گونهاي بود که همگي يا موافق دولت و سياستهاي آن بودند و يا از تشکلهاي کانونهاي فرهنگي - هنري و شوراهاي صنفي بودند. نمايندگان کانونها که ميبايست از مشکلات کانونها ميگفتند و دبير شوراي صنفي هم مجبور بود که از مسائل صنفي سخن بگويد و عملاً نمايندهاي از تشکلهاي مخالف سياستهاي دولت نهم وجود نداشت. چرا که اساساً تشکلي وجود نداشت و انجمن اسلامي دانشجويان که تنها نهادي بود که منتقد دولت و سياستهايش به حساب ميآمد، توسط دانشگاه قلع و قمع شده است. حال همان سؤالات فرهنگي و صنفي هم که پرسيده شد از سوي شما بي جواب ماند و پاسخي که در خور شأن دانشجويان پليتکنيک باشد از شما شنيده نشد و جوابها همگي موضوعات مضحکي بود که به درد سفرهاي استاني شما به روستاهاي دورافتاده ميخورد.
۳ – “افتخار اين دولت اين است که بازترين فضاي سياسي را در طول تاريخ کشور ايجاد کرده”، “با آزادي در اين مملکت راه ميروند و باز ميگويند آزادي نيست و خفقان است.” جناب دکتر شايد تنها موردي که هنوز سلب نشده باشد، همين راه رفتن مردم است. اگر فکر کردهايد که خفقان يعني اينکه حق راه رفتن و نفس کشيدن هم از مردم گرفته شود، اگر معني آزادي و خفقان در ديد شما اين است، بگوئيد. از نظر ما کتک خوردن دانشجو مقابل چشم رئيسجمهور، تعطيلي تشکلهاي منتقد، تعليقها، توبيخها، نزديک به ۲۰ مورد حکم اوليه تعليق، ۳ حکم تعليق تائيد شده، ۳ دانشجوي ممنوع الورود به دانشگاه، اخراج يک دانشجوي دکترا (متين مشکين) آن هم دانشجويي که شايد از خود شما فعاليت علمي و مقالات ISI بيشتري داشته باشد، عدم ثبتنام ياشار قاجار و روزبه رياضي در مقطع کارشناسي ارشد، بسته شدن بيش از ۵۰ فايل آموزشي در ابتداي سال تحصيلي، فقط در يک دانشگاه و به جرم انتقاد مصداق خفقان است. فشار وارد شده به نشريات که علاوه بر توقيفهاي نشريات منتقد دولت، با تهديد مکرر، ايجاد مانع در مسائل مالي، ممنوعيت در توزيع آزاد و در آخرين اقدام محدوديت در تکثير با تهديد چاپخانهها و مراکز کپي بر نشريات مستقل وارد شده است، هيچ نشان از آزادي ندارد. البته شايد مصداق سخن شما کيوان انصاري و شايد هم اکبر محمدي باشد.
۴ - “شنيدم که عدهاي از دانشجويان ميگويند، عدهاي از دانشجويان سه ستاره شدهاند، آنها با اين ستارهها ستوان يک شدهاند” جناب رئيسجمهور نميخواهد نظامي بودن خود را به رخ ما بکشيد. ميدانيم درجهها را حفظيد. ما به ستوان شدن که هيچ به ژنرال شدنش هم افتخار نميکنيم، اين درجهها را به نوچههاي شبه نظامي خود در بسيج بدهيد، ما نيازي به ستارههاي شما نداريم. بدهيد به آنها که براي ستواني سر و دست ميشکنند و براي ترفيع خبرچين اطلاعات شدهاند. از شخصي در جايگاه رئيسجمهور بعيد است اين چنين بي منطق و هزل گونه يکي از مهمترين دغدغههاي دانشجويان را به باد تمسخر بگيرد.
۵ - جناب آقاي احمدينژاد معترضين در سالن با وجود اينکه بيش از نيمي از سالن از صبح توسط غير پليتکنيکيها پر شده بود، اقليت نبودند. اگر نسبت به دانشجويان مهمان! از امام صادق و امام حسين هم که در جلوي سالن بودند مقايسه کنيد، باز هم در اقليت نبودند. مگر اينکه شما هم سالن را از ديد دوربين صدا و سيما ديده باشيد. جناب دکتر دانشجونما آن نان به نرخ روزخورهايي هستند که براي مجلس گرمي ساعت ۶ صبح از امام حسين، اتوبوس اتوبوس به اين طرف و آن طرف مي روند تا در ملاقاتها و سفرهاي استاني حنجره پاره کنند و به خاطرات شما گوش دهند. اگر تهمت زدهايد که به خدا واگذارتان ميکنيم ولي اگر مدرکي بر عامل بيگانه بودن دانشجويان داريد، آن کتکهايي که زديد کم بود. مدرکتان را رو کنيد ما خودمان چوبهدارش را ميآوريم!
۶ – گفتهايد اساتيد هيچ گاه بازنشسته نميشوند. فقط يک خفاش حرفهاي ميتواند در روزِ روشن خورشيد را انکارکند، جناب آقاي دکتر چگونه تکذيب ميکنيد. براي پيرزنهاي روستاهاي دورافتاده که صحبت نميکنيد. دانشجويان ديدهاند! چگونه شعور دانشجو را آنقدر پايين تصور کردهايد. کاش شهامت تائيد کارهاي خود را داشتيد و رو به کل گويي و هزل نميآورديد.
۷ – دانشجو با توجه به مؤلفههاي ذاتيش در مقابل فشار عکس العمل سريع نشان مي دهد و نميشود تمام آرمانهاي او را زير پا له کنيد. نميشود روز قبل از حضورتان نيروهاي انتظامي به دانشجويان حمله کنند و با باتوم به مهرورزي با دانشجو بپردازند. نميشود دانشجو را تهديد کنيد، در همان جلسه ضرب و شتمش کنيد، بزنيد، ببريد و آيندهاش را نابود کنيد و دانشجو برايتان سوت و کف بزند. جناب دکتر اگر عکس شما آتش گرفت، عاملش طرفداران شما بود که با وجود اينها از هر دشمني بينيازيد. وقتي دانشجو را منافق مي خوانند، وقتي انجمنش را تخريب ميکنند، شوراهايش را محدود ميکنند، نشرياتش را توقيف ميکنند، دانشجو نميتواند ساکت بنشيند و فرياد نکشد. دانشجو مديون هيچ جرياني نيست که مثل برخيها تحت هر شرايطي سنگ شما را به سينه بزند؟ البته شايد از شما که به جاي بحث و تبادل نظر، دانشجو را به فرياد کشيدن دعوت و توصيه ميکنيد نبايد جز اين انتظار داشت.
با توجه به تمامي موارد بالا براي سرپوش گذاشتن بر فضاحت برنامه دوشنبه جمعي به حضور شما دعوت شدهاند تا با شما صحبت کنند و يک شوي تبليغاتي و سياسي براي شما بازي کنند. تا نقصان برنامه دوشنبه که تبليغي براي انتخابات ۲۴ آذر بود، جبران گردد. اما بدانيد صداي برآمده از پليتکنيک صداي دانشگاهها و صداي واقعي ملت ايران بود. صداي فرد نبود که با تهديد و تطميع آن را از بين ببريد. دانشجويان مستقل از حاکميت اين دعوت را نمي پذيرند و اگر حرفي داريد و اگر ميخواهيد حرفي بشنويد دوباره به پليتکنيک بياييد. البته اين بار به دعوت دانشجويان پليتکنيک بياييد و مهمان دانشجويان پليتکنيک باشيد نه اينکه مهمان ناخوانده مديريت انتصابي و تشکلهايي که مجموع طرفداران آنها ۵ درصد دانشجويان پليتکنيک را شامل نميشود، شويد. اين بار به جاي اينکه در جمع امام صادقيها و امام حسينيها صحبت کنيد در جمع پليتکنيکيها به بيان سخن بپردازيد و آيا بدون سوت و کف آنها که مدعياند ۲۰ ميليون نفرند ميتوانيد دانشجو را به بازي بگيريد؟
با تشکر
دانشجويان واقعي پليتکنيک
منبع : رویای نیمه کاره
رأی ندادم....
چون نمیخواستم مضحکه دست بیخردان باشم....
چون نمیخواستم رأیام به سطل زباله برود
چون نمیخواستم حتی یک نفر هم به کسانی که رأی دادند اضافه شود
چون نمیخواستم پای صدوق دروغ و ریاکاری بروم
رأی ندادم
چون فایدهای ندارد که به چه کسی رأی بدهم
چون اول و آخرش هیچکس هیچکاری برای ما نمیکند
زیر سایهی این حکومت دلقکان و دینها و اعتقادات رنگ و رو رفته
قرنها جنگ، قرنها کشت و کشتار
خونریزی، ویرانی
قرنها پیشرفت بشریت، ارتقاء سلاحهای جنگی
پیشرفت استراتژی جنگ، شیوههای جدید کشتارجمعی
سلاحهای جدید، تانکها و هلیکوپترهای پیشرفته
قرنها تلاش برای بدست آوردن آب و خاک بیشتر
احساس خوب، قدرت و ثروت
کالسکههایی با تزئینات طلا تا لیموزینها ضدگلوله
گستردگی مرز کشور
بدست آوردن منابع نفتی بیشتر
قحطی و خشکسالی
انبارهای مواد غذایی برای روز مبادا
بمبهای خوشهای، بمبهای هستهای
تهدیدات میکنند، دشنامات میدهند
فرصت تسلیم شدن میدهند
تحریمات میکنند، اصلاحات میکنند
با تانک به گاراژ خانهات میآیند
با موشک به به اتاق زیر شیروانی میآیند
خانه خرابت میکنند، آوارهات میکنند
بیچارهات میکنند
یک کلام، نابودات میکنند
من دوستات هستم
من مراقبات هستم
هزاران سال جنگ و خونریزی
هزاران سال پیشرفت نوع بشر
پیشرفتهای علمی بزرگ
ارتقاء سلاحهای جنگی
بمبهای هوشمند
هزاران سال به خاک و خون کشیدن
جنگیدن برای مرز بیشتر
آب و خاک بیشتر
مردم بیشتر
هزاران سال مانند سالهای سنگی زیستن
فقط برای جنگ، خون، و زمین.....
کودک روی نیمکت نشسته
منظره بارانی پارک را نگاه میکند
از پشت قاب شکستهی عینکاش
میپروراند افکار کودکانهاش را در ذهناش
با شوق مینویسد ترانهای بر کف دست
من دارم دنیای شیرینی
بخوان اسمام را
من دارم آرزوهای زیادی
بخوان اسمام را
رو به فردا
سرافراز و سربلند
با گیتار خوشرنگام
روی سن آمفیتئاتر هایدپارک
با ترانهای عاشقانه برای تو
من دارم دنیای شیرینی
بخوان اسمام را
من دارم آرزوهای زیادی
بخوان اسمام را
بخوان اسمام را
با من بخوان ترانهی مرا
با من پرواز کن
به سمت آسمان لندن
شیکاگو، نیویورک، میسیسیپی
بر فراز شهرها دنیا
با من بخوان
با من پرواز کن
بخوان اسمام را
بخوان اسمام را
بخوان اسمام را
بعداز جنگ یارو فرمانده رو کرد به سرباز و گفت :
میدونی، من هم مثل تو سرباز هستم، یک درجهدار ساده، یک فرمانده...
فکر نکن که من دلم از سنگِ، فکر نکن با کشتن هر یکی از این آدمهای بیگناه من هم خوشحال میشم...
من هم وقتی کشته بشم بدست اونا یک آدم بیگناه بیشتر نستم... من هم مثل اون کسی که داره بطرف من شلیک میکنه یک سرباز هستم و ارادهای برای نکشتن اون ندارم، اگر شلیک نکنم مطمئناْ شلیک خواهد کرد، من یک سرباز هستم و در مقابل حقوقی که میگیرم میجنگم و اون هم یک سرباز هست و در مقابل چیزی که بدست میاره میجنگه
پس هردوی ما بیگناهیم، فقط سرباز هستیم..... سرباز در مقابل سرباز
وقتی وارد یک جنگ میشی برای اینکه کشته نشی باید بکشی، بیشتر شبیه یک دفاع شخصی هست...
در مقابل احساس گناهی هم که میکنی کمی مقابله کن.... مطمئن باش که طرف مقابل که با اسلحه پیشانیِ تو رو نشونه گرفته هم احساس گناهی در وجودش هست ولی اون هم اینو میدونه اگر نکشه کشته میشه...
نمیدونم چرا اومدی وسط این شلوغی جنگ و کشت و کشتار.... ولی وقتی اومدی دیگه از خودت ارادهای نداری....
اونجا توی پایگاه یکی نشسته، یه نقشه جلوشه، و چندتا مشاور و دم و دستگاه اون داره ما رو حرکت میده... اون به ما میگه که بجنگیم.... و ما هم مجبوریم که بجنگیم چون در حال حاضر به هر دلیلی سربازی هستیم که باید از مافوق اطاعت کنیم....
اینجا مدرسه و اداره و دانشگاه نیست که اگر چیزی برخلاف میل شخصیت باشه بخوای باهاش مبارزه کنی.... اینجا یکی دستور میده و یکی اجرا میکنه....
میدونی رفیق.... من هم مثل توام... مثل تو هیچ چارهای ندارم... چون فقط یک سرباز هستم.....
امکان داره کشته بشم، امکان داره زنده بمونم، امکان داره پیروز بشم و شاید هم شکست بخورم....
ولی تنها چیزی که برای من میمونه همینه.... بعداز اینجا حتماْ جنگ و خونریزی دیگهای هم هست...
تو هم اگر میتونی یک سرباز باش... فقط همین....
« آر پی جی شلیک کرد
سرباز ا فتاد
و فرمانده خطهای روی نقشه را تغییر داد »
بابک بیات....
بعداز ظهر....
تو همون بیمارستانی که شاملو در آن چشم بست....
چشم فرو بست و رفت.....
اگه صبح بشه
اگر خورشید بیاد بالا
هوا روشن بشه
یکمی گرم بشه
شاید بلند بشم
ساکام رو بردارم
برم یه جای دور
اگه صبح بشه
آسمون ابری باشه
برف اومده باشه
رو زمین سفید باشه
هوا یکمی سرد باشه
کلاهامو میزارم
چکمههامو پام میکنم
میرم به کوه
اگه فردا بشه
امشب تموم بشه
یه روزِ دیگه شروع بشه
من دوباره بیدار بشم
از جام پا بشم
شاید که یه فکری بکنم
یه کارِ تازهای بکنم
یه حرفِ تازه بزنم
یه بلخندِ جدید
بردارم بزارم رو صورتام
اگه فردا بشه
مگه فردا چی مشه؟
اگر صبح بشه
مگه باز شب نمیشه؟
اگر فردا بیاد
مگه فردا دوباره امروز نمیشه؟
مگه امروز فردا نبودش؟
اگه فردا بشه
اگه فردا بشه
....