عصرهای جمعه ، عصرهای خاموش ، عصرهای ساکت...
بیحوصلگیهای غروبهای جمعه ، غروبهای متروک و سوخته...
عطر لحظههایی که میخوای سعی کنی نگهشون داری ولی نمیتونی...
مثل دوران مدرسه، که بعداز تمام بازیها و تلوزیون نگاه کردنها و خوشیها، تنها مونده بودی با یه عالمه تکلیف انجام نشده و درسهای خوانده نشده و فکر و خیال و اسارت توی لحظههای خوشی که گذرونده بودی....
مثل وقتی که تیک تیک اول آهنگ
گذری در تاریخ عصرهای جمعه بعداز اخبار پخش میشد و خطی میکشید روی تمام لحظههای خوبی که گذرونده بودی....
عصرهای جمعهها، برای من همیشه گره خورده به این حصار خستگی، و فراموشی
یجور حس بیخودی که معلوم نیست از کجا داره میاد...
همینجوری میاد و آروم زمزمه میکنه :
Ticking away the moments that make up a dull day
You fritter and waste the hours in an off hand way
Kickung around on a piece of ground in your home town
Waiting for someone or something to show you the way
.....
And you run and you run to catch up with the sun, but, it's sinking
And racing around to come up behind you again
The sun is the same in the relative way, but you're older
Shorter of breath and one day closer to death
....
خدا چه میخواهد؟
عشق میخواهد
پول به اندازه کافی
یک ماشین اسپرت برای تفریح میخواهد
یک لیموزین برای مهمانی میخواهد
خدا اسلحه میخواهد
جنگ و خونریزی میخواهد
شراب به اندازه کافی
ماریجوآنا به اندازه کافی
گاهی گِرَس، گاهی هم حشیش!
خدا انبارهای نفت میخواهد
قحطی و فقر میخواهد
لباسهای گرانقیمت
بنزین و گازئیل میخواهد
موشکهای دور برد
جنگ در خاورمیانه میخواهد
کشتار در لبنان میخواهد
ترور در امریکا میخواهد
سنگسار در ایران میخواهد
فریاد در افریقا میخواهد
مرگ را در همهجا میخواهد
خدا کلیسا و مسجد میخواهد
انجیل و قرآن و اسلام و یهود
مسیح و بودا میخواهد
ایمان به اندازه خاموشی میخواهد!
اعتقاد به اندازه سرگرمی میخواهد!
خدا چه میخواهد؟
هر چه تو بخواهی
قدرت میخواهد
زور و استبداد میخواهد
خاورمیانه را میخواهد
لبنان را میخواهد
افریقا را میخواهد
سیاه و سرخ را برای سفید میخواهد
اصلاح نژاد میخواهد
یه دین واحد میخواد
خدا قدرت و ثروت میخواهد!!!
در حاشیه شهر
خطی مورب
نور کمرنگِ ماه را
میاندازد روی جاده
شهر
از دور چه زیباست
با آن چراغهای کمنوراش
با آن خطهای پر پیج و خمِ خیابانهایاش
در حاشیهی شهر
خط مورب کم رنگِ ماه
روی جاده افتاده است
و مرا میکشاند به جایی دور
در پسِ پشتِ خاطرهای کور!
اگر پرواز کنی
شاید شکار شوی
اگرشنا کنی
شاید غرق شوی
اگر پیاده بیرون بروی
شاید به چاه بیافتی
اگر نگاه کنی
شاید خوشت نیاید
اگر چشم بپوشی
کور میشوی
اگر فریاد کنی
شاید بمیری
اگر ساکت بمانی
مردهای
اگر گریه کنی
اگر نگران باشی
اگر ناراحت باشی
در اولین فرصتی که بدست میآوری
به گوشهای بگریزی اشک بریزی
اگر کنار بکشی
پاک میشوی
اگر در صحنه باشی
شاید دستگیر شوی
اگر بگریزی
دنبالات میآید
اگر بمانی
در کنارت خواهد بود
اما
اگر بمیری
در جنگی نابرابر
پرواز خواهی کرد
غرق خواهی شد
اما
دیگر هیچگاه ساکت نمیمانی
در صداهای دیگران میپیچی
پژواک میشوی
و آواز بلند آزادی میشوی
آه چه جنگ نابرابری!
چه افتخار مبهم و خاموشی!
چه فضای خاموشی!
چه صلح مستبدی!
نه، خدایی تا حالا فکرشو کردی؟ فکر کردی چندساله که روی اون صندلی آهنی که با زنجیر وصل شده به اون چهارچوب آهنی نشستی؟ آره همون تاب رو میگم!
چند ساله سرسره بازی نکردی؟
چند ساله که از بالای الاکلنگ دنیای کوچیکت رو تماشا نکردی؟
چند ساله هیجان برعکس از سرسره بالا رفتن رو حس نکردی؟
چند ساله سرگیجه چرخ و فلک رو توی وجودت احساس نکردی؟
چند ساله وقتی تاب بالای بالا میره از ترس و هیجان و خوشحالی جیغ نزدی؟
خدایی چند ساله که با حال و هوای یه بچه ۱۰ ساله توی پارک راه نرفتی، ندویدی، بالا پائین نرفتی؟
میگفت: خیلی از ماها حاضریم نیمی از عمرمون رو بدیم تا به دوران کودکی برگردیم؟
تا حالا فکر کردی کوکیهات کجا رفته؟ کودکیهات رو کجا خاک کردی؟ زیر کدوم درخت بید پارک؟ پای کدون دیوار کاهگلی باغ؟ زیر کدوم سنگ بزرگ ساحل؟
تا حالا فکر کردی کودکیهاتو همراه کدوم بادبادک به آسمون فرستادی و باد اونو با خودش برد؟ یا توی کدوم بادکنک دمیدی و گذاشتی گوشه اتاق تا بترکه؟
تا حالا فکر کردی کودکیهاتو چجوری و چرا رها کردی؟ اون احساسات نابی که هیچوقت از یادشون نبردی و نمیبری؟ فکر کردی چرا هیچوقت نتونستی مثل اون زمانها باشی؟
میگفت: دلم هوس سرسره بازی کرده، هوس دوچرخه سواری تو کوچه پسکوچهها، دویدن رو چمن و بین درختها!!!
بالا رفتن از درخت گردو، پریدن توی استخر کوچیک وسط باغ، وسط ظهر تابستانی!
دویدن و عرق کردن و خنک شدن زیر سایه بید مجنون وسط باغ!
تاحالا نشستی به این فکر کنی که کودکیهات رو کجای این دنیای شلوغی که برای خودت درست کردی چال کردی؟ کجا فراموشش کردی و تنها گذاشتیش؟
تا حالا فکر کردی چرا دیگه نمیتونی به دنیای کودکیایت برگردی؟
افسوس....
دنیای کثیفی است....
افسوس....
دنیای پلیدی است....
یه چیزایی رو نمیشه توش پیدا کرد!
It's cold in the desert
And the space is too big
The rope is too short
And the walls are too thick
I will show you no weakness
I will mock you in song
Berate and deride you
Belittle and chide you
Beat you with sticks
And bulldoze your home
You can watch my triumphant procession to Rome
Best seat in the house
Up there on the cross
Is it anger or envy, profit or loss
To Kill the child - Roger Waters