میدونی.........
تو این روزای بارونی
تو این روزای پائیزی
تو این روزای ابری
دلم فقط یه معجزه میخواد.......
همین....!!!
و عشق آن است که بهم نرسیم...!!
و ما عشق را رعایت کردیم...!!
دلم گرفت، خیلی ناراحت و نگران شدم، نگران اندوختههای زندهی ایرانام و دلگیر از زخمهای عمیقی که سالیان خیلی درازی یا شاید قرنهاست دولتها و ملتهای مختلف بر گوشه و کنار ایران از خود باقی گذاشتاند. زخمهایی که برای امروز و دیروز نیستند، زخمهایی که با مرحم و غمخواری ترمیم نمیشوند.
بعد از مدتی دوباره فیلم زمانی برای مستی اسبها را از بهمن قبادی دیدم. صادقانه تصویر کشیدن درد و رنج قشری از مردم ایران که سالیان درازی سختی کشیدهاند، و هنوز با سختی، سرما، کار، بیماری، تنهایی، درماندگی، و هزاران مشکل دیگر دست و پنجه نرم میکنند. مردمی که در زمینهای کشاورزی خود بجای محصول مین و جسد درو میکنند، کسانی که زندگیشان به قاچاق گره خورده، کسانی که از روی ناچاری برای بدست آوردن تنها درآمدی کم در طول سال تن به قاچاق دادهاند، و واقعاْ هیچ کاری نیست در آن یخ و برف و مین!!! مردمی که در تمام هشت سال جنگ ایران و عراق مظلوم واقع شدند و زیر موشک و تیر و توپ و تانک با همهچیز ساختند، به امید آزادی....!
مردمی که با درآمدی سالانه ۳۰۰ الی ۴۰۰ هزارتومان زندگی خود را در شرایطی سخت میگذرانند، کودکانی که برای کار به عراق میروند، و پدرانی که قاچاق میکنند، با قاطر از میان مین و برف عبور میکنند تا فقط عرق شرمساری در برابر کودکان کوچکشان نریزند. و واقعاْ نمیریزند؟!
و این فقط گوشهای از این ایران است که در نقشههای جغرافیای ما زیر پونز هستند و انگار هیچکس آنها را نه میبیند و نه چیزی از آنها میشنود. گوشهای از این خاک زخمی، شهرها و روستاهای دیگری هم هستند، مردم دیگری هم هستند.
آقای رئیسجمهور، آقای احمدی نژاد، مرد دولت وقت ایران، الآن دیگر زمان خواب و سرمستی نیست، هوشیار شوید لطفاْ، چشمتان را باز کنید، شما که از حق بر علیه باطل صحبت میکنید، شما که شعار حق بر زبان میآورید، شما که از کمک به نیازمندان سخن میگویید، بیدار شوید لطفاْ، نه شما بلکه دیگران نیز، آقای خاتمی، آقای رفسنجانی، آقایان مسئولین، شما که نمایندگان و وکیل این مردم در دولت هستید، بیدار شوید از خواب زمستانی، صدای گرگ نه دور است و نه آرام، صدای سوز و سرما از همین حوالی میآید.
شما که از انرژی هستهای حمایت میکنید، شما که از آوردن نفت سر سفره مردم میگویید، شما که با مفاسد اقتصادی مبارزه میکنید، شما که باید حامی مردم باشید، امین موکلانتان، چرا چشمهایتان را بستهاید؟ واقعاْ نمیبینید؟
این مردم نه وام میلیونی میخواهند، نه انرژی هستهای و مرغ ارزان میخواهند نه پراید با کیفیت! این مردم نه خیابانهای بدون ترافیک میخواهند، نه هوای پاک! این مردم نه نوسازی شهری میخواهند نه ترمیم خیابان و پارک و ....! نه نفت سر سفرههایشان! این مردم حرف و شعار و دلداری هم نمیخواهند، به اندازه شنیدهاند...
فقط شما که مسئولید، مرد دولتاید و مرد عمل! فقط شما که میگویید طرفدار این اقشار هستید، چشمتان را باز کنید، و خوب نگاه کنید به ضایعات روحی و جسمی این مردمان دلسوخته.
نه چرخه انرژی هستهای و نه برنامهی کمک به ترافیک شهری، شما فقط به همان قولی که دادید نسبت به ترمیم مناطق جنگی و پاکسازی میادین مینگذاری شده عمل کنید....
همین....
شب ندارد سرِ خواب
میدود در رگِ باغ
باد، با آتشِ تیزآباش، فریادکشان
پنجه میساید بر شیشهی در
شاخِ یک پیچکِ خشک
از هراسی که زجایاش نرباید توفان
من ندارم سرِ یأس
با امیدی که مرا حوصله داد
باد بگذار بپیچد با شب
بید بگذار برقصد با باد
گلکو میآید
گلکو میآید خنده به لب
گلکو میآید، میدانم
با همه خیرهگیی باد
که میاندازد
پنجه در داماناش
رویِ باریکهی راهِ ویران
گلکو میآید
با همه دشمنیی این شبِ سرد
که خطِ بیخودِ این جاده را
میکند زیرِ عبایاش پنهان
شب ندارد سرِ خواب
شاخِ مأیوسِ یکی پیچکِ خشک
پنجه بر شیشهی در میساید
من ندارم سرِ یأس
زیر بیحوصلگیهای شب، از دورادور
ضربِ آهستهی پاهای کسی میآید
... ا.بامداد ...
فکر میکنی دردِ من بخاطر خورشید است؟
چه فایده بهار بیاید؟
بادامها شکوفه کنند؟
آخرش مگر مرگ نیست؟
هست، اما مگر من میترسم
از مرگی که خورشید میآورد؟
من که هر فروردین یک سال جوانتر میشوم،
هر بهار عاشقتر میشوم،
میترسم؟
آه دوستِ من، دردِ من چیز دیگری است....
" اورهان ولی "
عجب شهری شده
مدارس ساعت ۷، ادارات ساعت ۸ و بانکها ساعت ۹ !!!
و روز اول اجرا شدن این طرح چقدر همه چیز تحت کنترل بود!
کسانی که ساعت ۳۰/۷ در محل کار خود بودن تا ساعت ۹ در خیابانها علاف شدند، کسانی که می خواستند کارهای بانکی خود را انجام دهند هم علاف بودند، و کسان دیگری که با دسته ای دیگر از همان کسانی که در بانکها دنبال کارشان بودند کار داشتند هم علاف بودند، و واقعاْ اوج ترافیک صبحگاهی تهران بعداز سالیان سال مداوا شد، اوج ترافیک صبحگاهی که از ساعت ۸ تا حدود ۱۰ بود را از ساعت ۷ صبح تا ساعت ۱۲ ظهر کش آمد... و همچنان برنامه ریزان معتقدند که وضعیت در کنتل آنها است...
در دولت جدید رسم شده که تغییرات با تائید یک شخص تصویب شود و درست در ساعات پایانی روز در زیرنویس تلوزیون اعلام شود تا مردم به صورت خیلی عجیبی شکه شوند و جای هیچگونه اعتراضی باقینماند، درست مثل تغییر نکردن ساعت در سال جدید که در آخرین ساعات اعلام شد و همینطور سفرهای رئیسجمهور به شهرها که در ساعات پایانی روز در اخبارهای شبانگاهی اعلام میشد، و این مورد آخر که واقعاْ معرکه بود....
یک پیشنهاد سازنده دارم برای حل مشکل ترافیک تهران....
بجای زمانبندی ساعات کار بهتر است و یا زوج و فرد کردن عبور و مرور خودروها بهتر است که مردم از روی اول اسم خانوادگی رفت و آمد کنند، درست مثل ثبتنام دانشگاه!
و یا اینکه هر روزی از هفته مطعلق به عدهء خاصی از کسبهها و کارمندان باشد، مثلاْ شنبهها حسابدارها، منشیها، بازاریابها سرکار خودشان بروند و به این ترتیب هر روز یک عده!
و یا اینکه هر روز افراد مناطق خاصی از تهران سرکار خود حاضر شوند...
و در عوض در هر بزرگراه تعداد دوربرگردانها رو بیشتر کنیم، راهها و خیابانها را باریک و پهن کنیم، بجای پلهای هوائی از چهارراه استفاده کنیم، و بجای ساماندهی به خطوط اتوبوس و مترو و تاکسیها یک لاین از اتوبان بگیریم و بکنیم خط ویژه.... تعداد چالهها و سرعتگیرها رو افزایش بدیم، راههای نزدیک و راحت را ببندیم تا مردم از کوچه و پسکوچه به محلکار خود بروند و....
اصلاْ تصور نکنید که مشکل ترافیک تهران از خیابانهای غیرمهندسیساز است یا از چراغهای راهنمایی که معلوم نیست کی روشن و خاموش میشود، و یا باریک و پهن شدن اتوبانها و دوربرگردانهای بزرگراهها است، به هیچ عنوان یک وقت فکر نکنید که مشکل از مدیریت است!!! مدریت شهری عالی است، مشکل مردم هستند.......!!!!