باید به زمین گذاشت
قلمهای سردِ گداخته با خاکسترِ تن را
باید ایستاد
و بدون جنگیدن تسلیم نشد
باید فریاد برآورد از گلوهای سوخته با آتش گلوله ها
باید بدست گرفت
تفنگ کهنه پدر بزرگ را
باید رها شد
پرواز کرد
دل به دریا زد
در سنگر ایستاد و جنگید
مغزهای متفکری که از زور فکر کردن منفجر میشوند
آدمهای لختی که اندازه هیچ کجایشان با هیچ کجایشان نمی خواند، مخصوصاْ دندانهای تیز شده شان!
پرنده هایی که بیخودی خوشحالند
ماشینهایی که الکی بوق میزنند
پمپ بنزینی که همیشه شلوغ است
و جاده ای که باید به مدت دو ترم هفته ای دو روز ازش برم تا برسم به بزرگترین طویله ای که تا بحال دیدم که تبدیل شده به دانشگاه آزاد اسلامی!!!
متنفرم از انسانها متفکری که فکرشان فقط شهوتشان را تسویب می کند
و من می دانم
زندگی همینطور است
پر از فراز و نشیبهای بی خبر
پر از آمد و رفت های بی صدا
من می دانم
می دانم
زندگی خواب زیبایی است
رؤیایی کودکانه
اندیشه ای تلخ
فریاد کَر
من می دانم
می دانم زندگی همین است
بی وقفه
پراز آمد و رفت ها پی در پی
همیشه در جریان
پر از عشق های کور
پر از جنگ های بیهوده
می دانم
می دانم زندگی همین است