بابا بیدارم کرد گفت"بابک مامان نمی تونه نفس بکشه، خاله رو صدا کن"
وقتی خاله اومد، چشمای بابا رو که دیدم، اون صورتی که پنج سال با تمام وجودش از همه چیزش مایه گذاشته بود رو دیدم، فهمیدم که خوابی که دیدم اینبار برای همین چهار دیواری بوده. برای همین خودمون. بابا گفت" بابک تموم شد" صداش میلرزید ولی گفت " محکم باش ". حتی نمی تونستم گریه کنم،
یادش بخیر مادرم، مریم مقدسِ من، مهربانِ مهربانِ من، یادش بخیر، بانوی زیبای پدر، عزیز آقاجون، یادش بخیر غول زیبای رنجی که دردی چنین شکننده را چنین تاب می آورد که مبادا قطره اشکی بر روی گونه های ما بچکد....
قرنهاست بخاطر پول، قدرت، سیاست، وطن، عشق، رفاقت، خانواده و... و به هزاران دلیل دیگه دست به کشتن میزنیم، کشتن حیوان، کشتن درخت، کشتن صداقت، کشتن واقعیت، کشتن آزادی، و کشتن انسان.
بخاطر تثبیت موقعیت های خودمان، چه خوب چه بد، چه در راه درست چه در راه غلط، دستمان را آلوده کرده ایم، به خون بی گناهان و گناهکاران.
جنگ کرده ایم، قتل کرده ایم، اعدام کرده ایم، سربه نیست کرده ایم، کودکی را، مادری را، پدری را، زندگی ای را!
انسانهای زیادی را کشته ایم، تا به خواسته های خودمان برسیم، به آرزوها و رؤیاهای پوچمان.
آه چه دنیای وحشیانه ای، یادش بخیر! گرگی را می شناختم با تمام وحشی گری فقط زمانی که گرسنه بود خون کسی را می ریخت.
چه دنیای وحشیانه ای
یه نگاهی بکن به دور و برت! پراز چیزهای تکراری شده، حرفهای تکراری، خیابونای تکراری، منظره های تکراری، روزهای تکراری، شبهای تکراری، آدمهای تکراری، حتی چراغهای راهنمای تکراری!
دنبال یه سری منظره های جدید، حرفهای نو، فکرهای جدید میگردم، دنبال یه سری کارهای جدید!
خسته شدم از این روزمرگی و تکرار، از این چراغهای راهنمایی مسخره....
پ ن: فکر کردم نه من حرف تازه ای دارم بزنم نه تو حال شنیدن حرفهای تکراری رو داری....
گفتم شاید یه مدت کوتاهی خفه بشم برای همه بهتر باشه....