چند وقت پیشا که در اصل چند سال پیشا بود، یکی نشسته بود جلوی من عین همین الآن که من نشستم جلوی تو و داشت برام یه حرفایی میزد، و مرتب تکرار میکرد که من نصیحت نمیکنم!!
میگفت باید فلان کنی، فلان باشی، آدم باشی، درس بخونی، به فکر زندگی باشی، فردا می خوای زن بگیری، (Oops ) خلاص داشت زمین و زمان رو بهم می دوخت که چی؟ منه تازه دیپلم گرفته گورمو گم کنم برم درس بخونم که بقول طرف آدم باشم!!!
و خب با ا ینکه مرتباْ این جمله که ( من نصیحت ات نمیکنم ) رو تکرار میکرد من کاملاْ احساس میکردم در یک جلسه بازجویی هستم، و آقای خود قاضی خود جلاد! همینطور دارد به اجرام من ( جمع جرم است ) اضافه میکنه و برای من اشد مجازات رو میبره، و مرتباْ هم تکرار میکنه که من نصیحت ات نمیکنم، و جالبیش اینجا بود من از پشتکار بعضی از آدمها خوشم می آید، چون درحالی که اینجانب که قرار بود اصلاح بشم و آدم بشم و درس بخونم در حال بازی کردن با کامپیوتر بود ( دقیقاْ یادم هست که بازیش هم مافیا بود " خودتون ببینید این بازی نیاز بدقت داره و نمیزاشتن واقعاْ ) و این انسان بزرگوار سعی بر اصلاح من و همچنین تحریک من به اعمال توجه به خودش بود!
و این اتفاق در حالی افتاد که پدر اینجانب با کمال خونسردی در اتاق مجاور که هال باشد جلوی تلوزیون لم داده بود سیگار دود میکرد و مطمئن بود که هیچ نتیجه ای در بر نخواهد داشت این جلسات پی در پی!!!
در همین احوالات بود که...!!!
جناب شوهرخاله!! ( دلسوزی یک خانواده رو میبینید!!! ) در همین حال که من رو مورد خطاب قرار میداد گهگاهی هم با این جمله که " سیاوش با تو هم هستم " یعنی بنده زاده اش! این بی توجهی من رو به پسرخاله بدبخت انتقال میداد که این دو معنی داشت : اولیش که یعنی دارم از همین الآن بهت میگم میچسبی به درس وگرنه کلاهت پس معرکه است! و دومیش یعنی اینکه : این که ما رو محل نمیده تو برگرد منو نگاه کن که احساس نکنم دارم با دیوار حرف میزنم... و همه اینها در زمانی بود که بازی به نقطه هیجان خودش رسیده بود و ما با نهایت تأسف برای شوهر خاله گرامی ناچار به این بودیم که بازی رو دنبال کنیم!! اما خب پسرخاله جان از روی ترس و خب جزبه پدرش و شاید دلسوزی که من توجهی نمی کنم مجبور بود هراز چندگاهی برگردد و باسر گفته های پدرش رو تصدیق کند و لبخندی هم نثار اخم و کف دهان پدرش بکند....
اوضاع به همین صورت میگذشت که مادر و خاله که احتمال داده بودند بحث به جاهای خوش آیندی رسیده ( چون این شوهرخاله گرامی با بحث های پیچیده که خیلی وقتها خودش هم منطق اصلی و نهفته در آنها را نمی تواند بفهمد و فقط از روی دانسته های لیسانسی !! خودش حرفهایی میزند همه رو متقاعد میکند که حق با اوست ) با حالتی دلگرم کننده به اتاق وارد شدند و از این صحنه وخیم و دلخراش به طرز اعجاب انگیزی خنده شان گرفت.... و درست در همین لحضات بود که گویا شوهرخاله گرامی پی به این حقیقت برده بودند که بحث با آدم احمقی که روی تصمیم اش هست و حرفش عوض نمیشود و در کل به این معتقد است که مرغ یک پا داره....!!! به هیچ نتیجه ای نخواهد رسید..... و کم کم بحث را از اینکه این کار رو بکن این کار رو نکن به سمتی میکشید که بابا ریدی تو اعصاب ما هر غلطی که دوست داری بکن، ولی از یکطرف هم مجبور بود این را برای پسرش تفهیم کند که تو نمی تونی هر غلطی خواستی بکنی... مثلاْ با این جلمه که سیاوش تصمیم گرفته عمران بخونه به سیاوش میفهموند که تو باید عمران بخونی!!!!
در هرحال مامان و خاله که واقعاْ حالی دادند به جمع با ورود غیره منتظره خودشون من رو خلاص کردند و توانستم به بازی مهیجی برسم که در آن زمان ارزشی بیشتر از ادامه درس خواندن برایم داشت!!!
گذشت چندوقتی که تقریباْ یکسالی بود، که یکنفر که به نسبت دو به دو بهش اعتمادی خاص دارم سر صحبت زندگی و این چیزا رو باز کردیم!
بحث تندی نبود و هیچ نصیحت و اجباری درکار نبود، ما هرچیزی که داشتیم به اشتراک میزاشتیم و نتیجه گیری میکردیم و به یکدیگر پیشنهاد میدادیم، و همه چیز را بر فرض این می گذاشتیم که با انجام این کار مثلاْ امکان تغییر روند زندگی هم وجود داره، پس خوب ارزش این رو داره که لاقل درموردش بحث کنیم و تحقیق کنیم، یک بحث دوطرفه و منطقی.... هیچ اجباری برای دریافت صحبتهای من از جانب اون شخص نبود و هیچ اجباری هم برای من نبود که قبول کنم که حرفهای طرفم کاملاْ درست و اثبات شده است...
در نتیجه هردو به یک درک واحد میرسیدیم که این طریقه امکان وجود دارد و می تونه که تغییراتی بوجود بیاره...!!!
روی هم رفته می توانیم نتایجی بگیریم!
ما اینجا پسرکی داریم، در دورانی هست که هدف و آینده اش باید شکل بگیرد، چکاری رو قرار هست ادامه بدهد، و از یکسو خانواده دلسوز او هستند و می خواهند که پسرک رو به خوبی راهنمایی کنند و کمک کنند و سوی دیگری هم خانواده به فکر این هست که خب این پسر باید مثلاْ به شغل پدر دربی آید و ادامه بدهد یا مثلاْ باید پسر من دکتر بشه! مگه چی از پسر محمدرضا کمتر داره!!! و از یکطرف هم به این واقعیت آگاه نیستند که تجویز یک نسخه غلط و انتخاب یک مسیر از طرف این پسرک امکان خراب کردن حتی اون ریشه های خشک رو در زندگی داره!!! اما در مقابل کس دیگریی هم برای او دلسوزی میکنه اما هیچ چیز به اجبار تجویز نمیکنه و از یک روش منطقی برای هموار کردن راهی که برای رسیدن به هدف است استفاده میکنه، یعنی جدای از اون که مطمئن هست درس خواندن مهم هست و سازنده به این هم می اندیشد که اگر اجباری در کار باشد هیچ نتیجه ای به بار نمی آورد و از طرفی هم هرکسی به شخصه می تواند تجربیاتی کسب کند و این طرف دوم با استفاده از تجربیاتی که از طرف مقابل میگره به شیوه ای ساده از روانشناسی با اعتقادات و شخصیت و همینطور علایق شخص آشنا میشه و سعی میکنه که یک راه مطابق با این داده ها معرفی کنه و پیشنهاد بده، اما در نهایت فقط و فقط انتقال اطلاعات میکنه و اون چیزهایی رو که خودش هم میدونه به طرف منتقل میکنه و دراصل یک آموزش از نوع سوم را در پیش میگیرد که نیازی به اجبار در یادگیری و دریافت از طرف مقابل نیست اما در درجه اول فهم و گیرایی در مابقی آموزشها قرار میگیرد... پس این پسرک مورد خطاب در اینجا نه تنها سعی میکنه بصورت درونی از اونچیزهایی که بین آنها رد و بدل میشود استفاده کند، بلکه متوجه این میشود که باید چیزی از خودش هم نشان دهد و تجربیات خودشو رو کند... در صورتی که در روش اول اصلاْ امکان این وجود ندارد که پسرک بتواند عقاید و علایق خودش رو بازگو کند، چون در نتیجه راه همان یک راه است!!! و اگر تن بدهد ناچار به تسلیم خواهد شد و خب پس در نتیجه مبارزه را ترجیح میدهد....
شکسته پا
اسیر در چنگال گذشته ها
و چشم به راه آینده
با امیدهای بچگانه
و آرزوهای کور کورانه
به پیش اسکادران جاودانهء من
به پیش ای همیشه در صحنه
ما دنیا را تغییر میدهیم
ما دنیا را شگفتزده میکنیم!
زنجیر در خواب و خیال
بلند پروازی های بی معنا
یک پا بر روی دیوار راه رفتن
شکستن
رها شدن
فرار کردن
به پیش اسکادران جاودانهء من
به پیش ای همیشه در صحنه
ما دنیا را تغییر میدهیم
ما مردم را شگفتزده می کنیم
وه ه ه ه
چه لغزش اعجاب انگیزی دارد این سیم گیتار
وه ه ه ه
چه صدای جذابی دارد این حنجره خش دار
و عجب هیولایی ست این ترانه که خواهم سرود
حیرت ات را برمی انگیزم
به زانو درت می آورم
به پرواز وادارت میکنم
به جهیدن و رها شدن
وه ه ه ه
عجب دنیایی ست دنیای ما
به پیش اسکادران جاودانهء من
به پیش ای همیشه در صحنه
ما دنیا را تغییر میدهیم
مردم را شگفتزده میکنیم
و دنیا را وارونه!
به یه چیزایی امیدوارم
از یه چیزایی دل کندم
به یه چیزایی رسیدم
یه چیزایی رو ول کردم
منتظر یه چیزایی هستم
یه کسایی رو دک کردم
یه کسایی رو نگه داشتم
یه حرفایی رو زدم
یه حرفایی رو انداختم دور
یه فکرهایی رو پرورش دادم
و....
خب هرجوری فکر میکنم می بینم که من باید میرفتم.... ولی...!!!!
سیا؟ اون قرصا رو من باید ۱۱ساعت یکبار می خوردم یا ساعتی ۱۱تا؟!
پ.ن : من واقعاْ حالم خوب نیست... چون بزرگترین اتفاقی که امکان داشت برام بیفته نیفتاد!!!
من نتیجه تلاش زندگی ام
و زندگی نتیجه تلاش من است
این سرنوشت نیست که آینده مرا رقم میزند
این من هستم که آینده را به سرنوشتی خوب تبدیل میکنم
این من هستم که تلاش میکنم، زندگی میکنم
و بدون جنگیدن تسلیم نمی شوم
و بدون تلاش کردن چیزی نمی خواهم
خیلی خوبه که :
یه کسایی رو دارم که می تونم براشون نگران باشم
و یه کسایی رو هم دارم که برام نگران میشن
این نشون میده :
ارزش خیلی چیزا خیلی بیشتر از اینهاست.
و من برای این ارزش قائل میشم
و بهش احترام میزارم
خب....
حقیقتش اینه که من واقعاْ احساس خوشبختی میکنم!!!