بعداز یک کسالت مسخره به علت بی خوابی رادیو رو روشن کردم و به مسخره بازی های یک گوینده لوس و بی مزه گوش میدادم که بحث بالا گرفت!!!!!!!!!!
آقای گوینده میگفت : این روزا همه جا بحث ایران و افتخاراتش در رسیدن به انرژی هسته ای است!!!!
نه ،من واقعاْ می خوام بدونم یعنی مسئله مهمتر توی این مملکت بی در و پیکر نیست که همه کیلید کردن به این؟
آقای راننده تاکسی تو میدونی اصلاْ انرژی هسته ای به کدوم دردِ تو میسازه؟
یا تو استاد گرامی انرژی هسته ای حقوق تو رو افزایش میده؟
ببخشید واقعاْ ولی انگار مردم فکر میکنن انرژی هسته ای یه چیزی تو مایه های گاز و نفت و بنزین هست و فردا پس فردا میکننش توی بشکه میارن میزارن دم در خونمون مثل نفت که آوردن!!!!!!
عزیز من آخه تو که پول نداری زندگیتو بچرخونی و روزی فلان ساعت سگ دو میزنی آخه انرژی هسته ای برای کدوم زخمت دواس؟
حالا تازه کشورهای حوزه خلیج فارس و منطقه هم از ما دفاع کردن!!!!
ما تو تولید بنزین موندیم و از کشورهای خارجی وارد میکنم! آخه انرژی هسته ای رو می خوایم بکنیم تو کدوم سولاخمون؟
اگه مسئولان واقعاْ راست میگن و به فکر این مردم هستن بجای انرژی هسته ای یه بنزین مطلوب تولید کنن و در خدمت مردم بزارن تا مجبور نباشن با هزینه های بالا از کشورهای دیگه خریداری کنن....
اگه واقعاْ راست میگن بیاد این بدبختی ها رو درمان کنن.....
ولی واقعاْ اگر میشه انرژی هسته ای رو ریخت توی باک ماشین، من میگم حق مسلم ماست!!!!
پ.ن : البته حق مسلم ماست نه دوغ!!!
ارسال شده به
روزهای من توسط
بابک
در پنجشنبه 24 فروردین1385
نشسته بودم داشتم یکی از دفترهایی که توش برای خودم چیز میز مینوشتم قبلاْ رو می خوندم!
احساس کردم خیلی زود تموم شد تمام اون دورانی که هیچوقت فکرش رو نمی کردم به این زودی تموم بشه! ولی مثل همیشه خیلی زود دیر شد، زودتر از اون چیزی که حتی فکرش رو میکردم....
یه چیزی توی همون دفتر پیدا کردم که از همه چیز بیشتر حالم رو گرفت! مربوط به خرداد ۱۳۸۱ بود!
دقیقاْ روزای آخرِ آخرین سال دبیرستان! خداحافظی از تمام اون دورانی که خیلی دوسشون داشتم.
یاد کاردانش آزادی افتادم، یاد تمام اون شیطنت ها و شر و شور بازی هایی که در میاوردیم. یاد پیچوندن کلاسا، یاد قایق سواری پارک ملت، یاد ول گشتن بعداز مدرسه، یاد اون روزهای خوبی که خیلی دوست داشتم الآن دوباره تکرار میشد....
یاد بهترین دوستام که همونجا پیداشون کردم، یادِ همه چیز بخیر....................
یاد بردن برف سر کلاس و زدن تو سر و کله این و اون! یاد چرت زدن و خوابیدن آخر کلاس، یاد قایمکی سیگار کشیدن توی دستشویی مدرسه، یاد اصغر آقا فروشنده بوفه که از دست ما آسایش نداشت.....
یادت بخیر.......................
نشستم هی خوندم و خوندم و یاد اون موقعها افتادم..... آخرش یه کدئین خوردم و سعی کردم سردردِ ارثی مسخره رو تسکین کنم.........................
ارسال شده به
خودم توسط
بابک
در چهارشنبه 16 فروردین1385
و چه باید گفت؟
هنگامی که سخنی نیست برای گفتن؟
هنگامی که حرفی نیست برای ادامه دادن؟
و واقعاْ چه باید گفت؟
ارسال شده به
من و تو توسط
بابک
در پنجشنبه 10 فروردین1385
خدایـــــــــــــــــــــــــــــــــــا
فقط یکبار، یک فرصت دیگه میخوام......
خدایا خودت به گوشش برسون.......... بگو بابک هنوز هم همونه.... بگو که هنوز سر قسمی که خوردم وفادارم... بهش بگو که..................................................................!!!!!
هیچوقت نتونستم با این واژه کنار بیام، با خداحافظی و جدایی. همیشه ته دلم یه اضطراب و یه استرسی هست که هیچوقت نتونستم دلیلش رو بفهمم و از خودم دورش کنم! هر دقیقه احساس میکنم که برای عزیزانم اتفاق ناگواری خواهد افتاد، همیشه در این ترس بودم که به هر نحوی اطرافیانم رو از دست میدم!
همیشه دلشوره، نگرانی، اضطراب و استرس.... هیچوقت تنهام نزاشتن، هیچوقت رهام نکردن، این دردهای چندین و چند ساله. همیشه همراهم بودن، تو خوشی ها تو ناخوشی ها... همه جا همراهم اومدن و دورم پیچیدن و نزاشتن که به هیچ چیز دیگه فکر کنم....
دست خودم نیست، انگار همیشه باید نگران چیزی باشم، همیشه باید نگران از دست دادن کسی باشم....! تا جایی که حتی ۲ساعت قبل از مرگ هم بازی دوران کودکی ام خواب مرگش رو میبینم و صبح.............! درد خیلی بدیه و درمان نداره...
همیشه فکر میکنم چیزی که میاد و دوستش دارم هیچوقت نباید ازم دور باشه و همیشه باید غم از دست دادنش رو توی تمام لحظات زندگی ببینم... نگرانیِ رفتنش.....
دست خودم نیست اگر همیشه بهت فکر میکنم، توی رؤیاهام در آغوشت میگیرم و توی واقعیت می بوسمت.
دست خودم نیست که همه رو شبیه تو میبینم، دست خودم نیست که دوستت دارم، دست خودم نیست که همیشه نگرانتم، دست خودم نیست که همیشه دارم بهت فکر میکنم.....
دست خودم نیست که اینقدر دوستت دارم..........
فکرهای جدیدی دارم.... باید یه کاری بکنم.... نمی تونم بشینم... نمی تونم همینجوری دست رو دست بزارم..... عاقبتش رو هم هنوز نمیدونم...... ولی مهم اینه که یه تکونی بخورم... اینجوری یجا نشستن رو اصلاْ دوست ندارم.........
یه نقشه هایی کشیدم..... یه فکرهایی تو سرمه.... باید بهش برسم.... تنها راهش همینه...........
فقط... تنها مشکلم اینه که هنوز عاقبتش رو نمیدونم......
اصلاْ دوست نداشتم برگردم، اما چاره ای نبود!
رفتنم با کلی خوشحالی و شوق بود که میبینمت.....
و برگشتنم فقط با گریه و بغض بود که دوباره کی میتونم ببینمت.....