از پیش در جهل اجدادمان
همچنان مانده ایم و خواهیم ماند
از پیش در گذر
همچنان ثابت اما ایستاده ایم انگار
از پیش در جهل بوده ایم و خواهیم ماند
آری، آمریکا شیطان
و اسلام فرشته ایست
از پیش در جهل بوده ایم
تا خویش را به ناکامی فریب دهیم
که لقمه دور از دسترس اَخ است!
یادش بخیر.....
یک روز زمستانی بود، 13 دی ماه 1381 ! یه جمعه خلوت و متروک و سوخته.....
مثل همه صبح های جمعه پای کامپیوتر بودم و داشتم تو اینترنت وول میزدم..... خبر وبلاگ فارسی حسابی گیجم کرده بود! باید سر در میاوردم این چیه که همه رو میخ کرده پای خودش! یادش بخیر اون موقعها چلچراغ هم می خوندم! اونجا آدرس و از این چیزا داده بود.... خلاصه اومدم و با کلی سختی تونستم اولین وبلاگ خودم رو تو این دنیای بی سر و تهِ ساکتِ پر از همهمه بوجود بیارم و بعد از نزدیک به یک سال و نیم کار با اینترنت تونستم یکجا یک نامی از خودم بجا بزارم ( البته بغیر از یاهو کلوب و گیوسیتیز ) یه جایی که فارسیه و مثل سایتهای دیگس! و اولین نوشته های خودم رو بردم تو این دنیای بی سر و ته!
اول زیاد هم جدی نبود اما کم کم جزء عادت شده بود... باید چیزی مینوشتم و خودم رو از شر تنهایی و سکوت خلاص میکردم... جایی درست کرده بودم که حرفام رو بزنم.... اما فقط چیزهایی رو میشد اونجا نوشت که نوشتنی بود... ولی هنوز چیزهایی در پسله افکارم بود که قدرت نوشتن می خواست و انگار که نداشتم...... و آنها را باید کجا مینوشتم! آنها را باید کجا می گفتم!؟ و کم کم شروع کردم.... هر چیزی که سالهای سال در جیب عقب مغزم گذاشته بودم رو درآوردم و نوشتم و گفتم......
۲۹ فروردین ۱۳۸۲... اولین قرار وبلاگی سال جدید و اولین قراری که من رفتم! کافی شاپ صفوی اگر اشتباه نکنم! و خیلی ها رو اونجا دیدم........
شروع کردم، نوشتم و نوشتم و نوشتم..... از همه چیز.....
حالا دیگه چیزی نمونده به تولد چهارسالگی من! منی که از همون سیزدهم دی ماه شروع شدم! روزی که بالاخره بعداز مدتها تصمیم گرفتم که بنویسم و نوشتم.....
یه دفعه یاد اون موقعها افتادم.... همینجوری الکیا...!
دوست داشتم مثل همون قدیمترا، پاشم بیام میدون محسنی، از اون پله های گرد برج بیژن بیام بالا و در کافه رو باز کنم...... آخ که چه حالی میداد، بعدازظهرهای دمکرده کافه، بوی قهوه، بوی سیگار، اون همه کسایی که از دیدنشون خوشحال میشدی.... میز دراز کنار پنجره! قهوه اسپرسوهای تلخ محمود! شلوغی سه شنبه ها! خلوتی شنبه ها! یادش بخیر اون صندلی های چوبی و کوچیک! یادش بخیر اون جاسیگاری های کوچولوی تا خرخره پر شده.....!
دلم می خواست فردا صبح اول وقت پاشم برم دمِ در کافه، بعداْ محمود میومد که بره خرید کنه..... تا برگرده میشستم و سیگار میکشیدم! بعدش تلخترین و خوشمزه ترین اسپرسو!
و انگار آن روزها خیلی زود دیر میشدند و این روزها انگار که دیرتر از همیشه شده اند!
ناکردار رفته بود گوشه حیاط و هرچی از دهنش در میومد داشت نثار روح پاک مرحوم پدرش میکرد! هرچی مامان و دایی و خاله ها رفتن پادرمیونی کردن انگار فایده نداشت، کلاه شاپو رو هی میزاشت سرش دوباره برش میداشت و اون لنگ قرمز رو هم همش دور دستاش میچرخوند،
میگفت : آخه نالوتی، نونت نبود، آبت نبود، این چه کاریِ آخه میکنی؟ رفتی هلک هلک تو خیابون عربده کشیدی که چی؟ میخوام اینجا خون به پا کنم، که چرا طرف اومده خواستگاری و بله رو گرفته و حالا زده زیر حرفش، مگه این دختر ترشیدس که میخوای بزور بدیش به این مردیکه یلا قبا، اصلاْ گوه خورده، به ارواحِ عمه ش دختر پیدا کنه به این نجیبی، اصلاْ که چی رفتی خایه مالیه این یارو پیزوری رو میکنی تو؟ چهل سال بابامون سرشو میاورد بالا هزارتا نوچه و خایه مال و بازاری و مغازه دار میومدن جلوپاش لنگ مینداختن، حالا تو اومدی میخوای خایه مالیِ این یارو رو بکنی؟ مثلاْ پسر اصغر با مرامی تو... آخه به توام میگن مرد؟
اصلاْ حرف تو گوشش نمیرفت، پاک ریخته بود بهم، از اونطرف هم گلناز نشسته بود بیخ دست ما و همینجوری داشت اشک میریخت که بخدا تغصیر من نیست و اصلاْ من نمی خواستمش از روز اول و بخاطر حرف دادش گفتم باشه.
من که همینجوری کنار پنجره واستاده بودم و داشتم با قیافه معقولانه ای به منظره و داد و بیداد داداش نگاه میکردم که نفهمیدم چی شد که تصمیم گرفتم برم باهاش صحبت کنم و یه دفعه خودمو جلوی داداش دیدم، ولی انگار فایده نداشت، از صبح کل خانواده جمع شده بودن و نتونسته بودن آرومش کنن، حالا منِ گوزو می خواستم چکار کنم؟! هرچی گفتم از خر شیطون پائین نیومد که نیومد.
یکسره داد میزد و حرفاشو تکرار میکرد، میگفت : اصلاْ به اینجای جنابعالی که نمی خواد! هو آقا فرهاد با توام، میفهمی؟ رفتی خایه مالی کردی آبرو بردی! بزار بره گمشه مردیکه گوزو، خودم یه پسر پیدا میکنم برا آبجیم ماه، هم پول داشته باشه هم اینکه مرد باشه سر حرفش واسته، اصلاْ مگه خودش مرده؟ بیاد بگه هرکی رو خواست میارم اینجا سلاخی میکنم براش!
همینطوری هم هی نمی دونم چه کرمی گرفته بود با این شاپوش هی میزد تخت سینه من که آره داداش مهرداد من مهران نیستم اگه تخم این مردیکه رو نگیرم و نپیچونم. خلاصه تا غروب همینطور گوشه حیاط برای خودش معرکه گرفته بود، آخرش هم همینطور که داشت داد میزد شاپو رو محکمتر از همیشه کوبید تو سینه منو گفت : بابا ریکا داره از دهنم میاد بیرون، یه چایی بده دستم. منم همینجور هاج و واج داشتم نگاش میکردم که چجوری وسط معرکه گیری فکر چایی و کف و تیکه انداختنِ همینجور نگاش کردم یه دفعه زدم زیرِ خنده، سرمو آوردم بالا دیدم داره تو چشام نیگا میکنه، اول خشکم زد، بعد شاپو رو گذاشت سرش و گفت : ببین چجوری این همه آدم رفتن سر کار، میبینی فرهاد! اصلاْ خودشم نمیفهمید چی میگه. گفتم : بیا تو داداش چایی بخور تا دهنت نشده کارخونه تاید! ابروهاشو انداخت بالا و بعد یوری کرد راه افتاد رفت تو اتاق نشست.
و شاید باید یک سال می گذشت از آن شبهای پائیزی تا یکبار دیگر، باز هم در مرز بین پائیز و زمستان، در هوای دمکرده و بارانیِ شمیران به یادت می افتادم، به یاد برق چشمانت و آن لحظه های آخر که با اینکه میدانستم برگشتنی نیست خداحفظی کردم، از تو، از رؤیاهای شیرین شبهایم.
و حالا، برگشتم، همین! اما چه برگشتنی؟ فکر نمی کنم با این صورت ژولیده و این موهای یک خط درمیان سفید شده حتی تو هم مرا بشناسی! اما برگشتم دیدی که! اما چه برگشتنی؟!
و چه کوچک شده انگار این دنیای بزرگ من....