ارسال شده به
روي مدار زندگي توسط
بابک
در سه شنبه 27 اردیبهشت1384
های های های
تلفن را بردار
منم
آنسوی خطوط
پیچ می خورم
و
می چرخم در سیمها
گاهی سریع
گاهی تند
های های های
گوشی ات را بردار
نگذار
صدایم
در سیمها بپیچد
پژواکش آزارم می دهد
های های های
می دانم
گوشی را برداشته ای
صدای نفسهایت
بوی تند عطرت
همه را
حس می کنم
حرف بزن
منم
یادت رفته؟
منم
همان همیشگی
همان روزمره
و تکراری شده
منم
همان دیوانه
همان مست
همان که
می سوردم برایت چیزهایی
شاید از سر عشق
شاید
از سر نفرت!
های های های
منم
دیوانه
گوشی مسخره سرخت را بردار
می خواهم
چیزی را بگویم
بگذار حرفم را بزنم
این سرنوشت
این عشق!
این
...
آتش گرفته
خاموش نمی شود
فقط
نازنینم
عشقم
بگذار
به باد سرنوشت
بسپارمت
نمی خواهم
دیگر
چیزی
برایت بنویسم
برای تو
هرچه نوشته ام
هرچه گفته ام
بیهوده است
های های های
گوشی ات را بردار
گوش سرخ رنگت را
که ازش تنفر دارم
می خواهم چیزی بگویم
می خواهم
دیگر نبینمت
های های های
می خواهم دیگر نبینمت
ارسال شده به
توسط
بابک
در سه شنبه 6 اردیبهشت1384
سنگین و سنگین تر
انگار که حجم سنگین ثانیه ها فشاری بر سینه ام می آورد
درد و کرختی تمام بدنم را گرفته بود
سست و گنگ
مبهوت در صحنه روبرویم!
هیچ چیز را درک نمی کردم
هیچ چیز را نمی فهمیدم
بی وقفه فقط نگاه می کردم
و نگاه می کردم
انبوهی تلخ تمام بدنم را پیچیده بود
نفسم معکوس شده بود
خونم منجمد
چشمهایم سیاهی می رفت
احساس سنگینی داشتم
هیچ چیز را درک نمی کردم
بی وقفه نگاه می کردم
و نگاه می کردم
گاه بی گاه مثل همیشه داشتم از گذرگاه هایی که همیشه عبور می کنم عبور می کردم ، نمی دانم چه شد که به یکی از چندنفری رسیدم که احساس زنده بودن بی جهت در رگهایش نمی جنبد! خواندمش !
یاد خیابان میرداماد افتادم ، کافه ای که از طلوع اش تا غروب اش همیشه برایم دل انگیز بود ، یاد تو افتادم ، یاد خیابان ....... افتادم ، یاد ۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۳ افتادم ! یاد همه چیز افتادم ....
یادش بخیر ، یادت هست...؟!